خاطرات دكتر منافي

خاطرات دكتر منافي

ما يک موقعي احساس کرديم که اين بسيجي‌هاي ما از راه دور با امام مرتبط هستند. يک شب يک عمليات خيلي بزرگ شده بود و ما اسير زياد گرفته بوديم ( ماجرا به سي و چند سال پيش سال 59، 60 برمی گردد). ما در آن عمليات تند و تيز ...
بهانه

بهانه

خيلي با ما اين ور و آن ور نمي‌آمد. بهانه مي‌آورد که مادرش تنها است يا درس‌هايش مانده. اصولاً اهل ولگردي نبود. وضع مالي‌شان هم تعريفي نداشت. نمي‌خواست سربار کسي بشود. ------------- منبع: کتاب يادگاران ...
شهادت غریبانه در شب

شهادت غریبانه در شب

سال اول يا دوم جنگ بود. ما عادت كرده بوديم كه شبها به خانه بياييم و به طور آماده باش در خانه منتظر بمانيم تا مجروحاني را كه از پشت خط مي‌آوردند، مداوا كنيم. شب عيد بود و ديگر به جنگ عادت كرده بوديم. پشت پنجره‌ها را پتو زده و ...
دوقلوهاي افسانه‌اي لشگر

دوقلوهاي افسانه‌اي لشگر

همه جا با هم بودند، بين بچه‌هاي لشكر تابلو شده بودند،‌سرنماز، در واحد، هنگام غذا خوردن در يك ظرف غذا مي خوردند و شب‌ها وقت خواب جايشان كنار هم بود، دوقلوهاي افسانه اي را ديده بوديد سيد رضا حسيني و محمد رضا الفتي اينگونه بودند و جاي هر دو شان ...
اگر مرد جنگي بيا

اگر مرد جنگي بيا

اولين برخوردي كه داشتم بهداري منطقهُ 10 سابق بود كه بنده در آبدارخانه با شهيد بزرگوار شريفي پور داشتيم چاي مي خورديم ، ديديم كه يكنفر دارد به آبدارخانه مي آيد . لباس فرم سپاه پوشيده بود آستين لباس‌هايش هميشه تا خورده بود و رفته بود بالا ، با لهجهُ تركي ...
بيمارستان شهيد بقائي

بيمارستان شهيد بقائي

من خاطراتم را از زماني آغاز مي‌کنم که پزشک عمومي بودم. درست خاطرم هست که در سال 60 و 61 که من مسئول کميته پزشکي جهاد سازندگي استان تهران بودم، براي تجهيز و آماده سازي اورژانس‌هاي صحرايي به منطقه شوش دانيال اعزام شدم. (در نوروز 61 بود که فهميدم اين ...
علاقه به قرآن

علاقه به قرآن

بيشتر اوقات فراغت خود را به خواندن کتاب‌هاي مذهبي گذراند. هيچ‌گاه دروغ نمي‌گفت. هر کاري که کرده بود بدون واهمه مي‌گفت، حتي اگر تنبيه مي‌شد. از همان بچگي، علاقه زيادي به قرآن داشت و مصيبت امام حسين، چنان‌که هر وقت فرصتي گير مي‌آورد زمزمه‌اش "يا حسين شهيد" بود. حتي در ...
خسته که بودیم می رفتیم پیش رهنمون

خسته که بودیم می رفتیم پیش رهنمون

خسته که مي‌شدي؛ خسته، کلافه، عصباني، نااميد. وقتي که مي‌خواستي قيد همه چيز را بزني و ول کني و بروي. مي‌رفتي مي‌نشستي پيش رهنمون. نگاهش مي‌کردي. نگاهت مي‌کرد. باهات حرف ميزد. مي‌خنداندت. ده دقيقه‌ بعد که بلند مي‌شدي بروي، انگار نه انگار خبري بوده. -------------- منبع: کتاب يادگاران ...
دکتر داروساز

دکتر داروساز

دکتر جان! خير سرت، تو دکتري؛ دکتر داروساز ... داروساز که نخواسته‌اند. شما همين جا توي بيمارستان ارتش بمون. فکر مي‌کني با خط چقدر فاصله است؟ - با انگشت زير يک قسمت از نامه خط نامرئي‌اي کشيد «اين. من اين‌ام. اعلام نياز کرده‌ند، من هم روي اعلام نياز مي‌خوام برم....
هر دو با هم شهيد شدند

هر دو با هم شهيد شدند

يکي بود به اسم داورزني. کومله‌ها توي درگيري تير زده بودند توي شکمش، افتاده بود يک کنار و ديگر نديده بودندش. نان خشک‌هاي توي جيبش را خورده بود و خودش را کشيده بود عقب. يک رفيقي هم داشت به اسم معيني که قبلاً يکي را با او اشتباه گرفته بودند ...