خاطرات به یاد ماندنی از انتقال مجروحین

خاطرات به یاد ماندنی از انتقال مجروحین

در روز 31 شهريور سال 59 ساعت دو بعدازظهر بود که با يک دستگاه آمبولانس و راننده به سوي کاروان حرکت کرديم. کاروان محل گروهي بود که براي خطرات احتمالي در آن مستقر مي‌شديم و اين قسمت بين باند پرواز و تاکسي وی بود. به محض رسيدن، آنجا مستقر شديم. ...
مسجد

مسجد

مسجد نزديک خانه‌مان بود. سه وعده‌ي نمازش را توي مسجد مي‌خواند. -------------- منبع: کتاب يادگاران ...
دلم آشوب بود.

دلم آشوب بود.

توي چادر نشسته بوديم که چند تا موشک خورد توي محوطه‌ بيمارستان. يکي پريد توي چادر. - پاشيد، چند تا موشک خورده به چادر بچه‌ها. دلم هري ريخت. بي‌هوا گفتم «رهنمون، رهنمون چي شده؟» گفت «هيچي، چند تا ترکش ريز خورده، خودش راه افتاده بود بره اورژانس.» دلم آرام ...
روزهای تلخ و شیرین

روزهای تلخ و شیرین

31 شهريور سال 1359: ساعت 2 بعدازظهر: تازه از سر كار برگشته بودم كه خبر دادند، جنگ شروع شده است آن هم با كشور عراق! يك كشور مسلمان ديگر! باور كردني نبود. راديو و تلويزيون را روشن كردم و متوجه شدم اين موضوع حقيقت دارد. پي در پي آژير قرمز ...
خواستم جبهه را از نزدیک ببینم

خواستم جبهه را از نزدیک ببینم

ديگر اتاق عمل برايم تکراري شده بود. از اين رو فروردين سال 1364 از اتاق عمل بيرون آمدم. مجروح زياد ديده بودم اما خود جبهه را از نزديک نديده بودم و خواستم به جبهه بروم و از نزديک شاهد آن باشم. داوطلبانه به جاي يک نفر پزشکيار که با سايت ...
آرامش خاطر قبل از مأموریت

آرامش خاطر قبل از مأموریت

سال 1359 فارغ‌التحصيل شدم. پس از ورود به نيروي هوايي ارتش و طي كردن دوره پزشكي هوايي (به عنوان پزشك هوايي) به يكي از پايگاه‌هاي مهم عملياتي منتقل شدم كه مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. حال و هواي پايگاه كاملاً جنگي بود و در هر ساعت و هر شب، ...
توریست‌ها

توریست‌ها

تا مي‌فهميد سر و کله‌ي توريست‌ها پيدا شده، مي‌رفت سر وقتشان که باهاشان انگليسي حرف بزند. دوم دبيرستان بود. مثل بلبل انگليسي حرف مي‌زد. -------------- منبع: کتاب يادگاران ...
ایثارگری در سطح فرماندهی

ایثارگری در سطح فرماندهی

يک روز به من گفتند يکي از فرماندهان شيميايي شده و حاضر نيست به عقب بيايد. آيا شما حاضريد به خطوط جلو رفته و او را درمان کنيد؟ من قبول کردم و در قرارگاه نوح ايشان را ملاقات کردم. نامش را فراموش کرده‌ام، ولي مدتي فرمانده‌ي نيروي دريايي سپاه بود. ...
اهل ول چرخیدن نبود

اهل ول چرخیدن نبود

ما که پدر بالاي سرمان بود و هر جا مي‌رفتيم و مي‌آمديم مي‌پرسيدند کجا بودي و کجا نبودي، کلي هرز مي‌چرخيديم. محمد، پدر که نداشت. مادرش هم خيلي پير بود و کاري به کارش نداشت. اما با وجود اين، اصلاً اهل ول چرخيدن نبود. کارش که تمام مي‌شد، زودي مي‌رفت ...
یک روز  وحشتناک

یک روز وحشتناک

گاهي وقت‌ها كه تنها هستم و در خلوت خودم به آن روزها فكر مي‌كنم، از خود مي‌پرسم، آيا اين من بودم كه آن همه سختي را تحمل كردم!؟ باورم نمي‌شود. 31 شهريور 1359 را مي‌گويم كه پس از فارغ شدن از كار روزانه بيمارستان به خانه آمدم. آن زمان ...