امداد به امدادگران

امداد به امدادگران

چند روز قبل از جنگ، به همراه خانواده ام به زيارت امام رضا(عليه‌السلام) رفته بوديم، شبي که مي خواستيم فرداي آن به آبادان برگرديم، خواب ديدم که در بيمارستان در يک بخش بزرگي هستم و تمام مريض‌ها برخلاف هميشه، نظامي هستند. از خواب که بيدار شدم، دائم از خودم مي ...
صحنه تکان دهنده

صحنه تکان دهنده

حدود نيمه‌ي دوم سال 1361، زماني که شهر دزفول موشک‌باران مي‌شد، مجروحان زيادي را به بيمارستان مي‌آوردند، از جمله پسربچه‌اي را ديدم که درون کالسکه‌اش نشسته و ترکش به دو چشم او اصابت کرده بود و هر دو چشم او روي گونه‌هايش افتاده و به شهادت رسيده بود. مادرش هم ...
بیست کیسه خون

بیست کیسه خون

به خاطر دارم، يكي از همافران خط پرواز را به علت اصابت تركش به بازوان و ران به اتاق عمل آورده بودند، يك گروه روي دست و گروهي ديگر روي پاي وي كار مي‌كرد. پس از اتمام دوختن رگ پاره شده در ران، پزشك مقداري هپارين براي از بين بردن ...
انتقال مجروح

انتقال مجروح

در آغاز عمليات والفجر 4 از طرف واحد بهداري به عنوان امدادگر براي پشتيباني گردان‌هاي عملياتي و خدمت رساني فوري به مجروحين، سريعاً به محل درگيري اعزام شديم، بر روي تپه‌هاي موسوم به تخم مرغي که تازه به تصرف رزمندگان در آمده بود استقرار پيدا کرديم. آتش دشمن سنگين بود ...
خدا پيرت کند

خدا پيرت کند

مجتبي خيلي دست به کمک خانواده و مردم محل بود. هر کاري از دستش برمي‌آمد، براي ديگران انجام مي‌داد. يک روز که به خانه برمي‌گشتم، ديدم که کوچه‌مان شلوغ است و سروصدايي به پا شده. وقتي جلو رفتم يکي از همسايه‌ها جلو آمد و در حالي که دستم را گرفته ...
انشاء

انشاء

حق به جانب گفتم «اين انشاأ رو کي برایت نوشته؟» ناراحت شد. انگار بدجوري خورد توي ذوقش. گفت «هيچ کي. خودم نوشته‌ام آقا.» نوشته‌هاي ديگرش را هم نشانم داد. شرمنده شدم؛ داشتم آب مي‌شدم، مي‌رفتم توي زمين. آن انشاأ را براي هر کي مي‌خواندي، باورش نمي‌شد که يک ...
عکس‌هاي امانتي

عکس‌هاي امانتي

آخرين بار که پدر مي‌خواست به جبهه برود، چند تا عکس به من داد و گفت: "دخترم! اين عکس‌ها را امانت نگه‌دار!" پرسيدم: "بابا! چرا اين عکس‌ها را از آلبوم در آورده‌اي؟" مرا بوسيد و گفت: "يک روز عمويت مي‌آيد و مي‌گويد که چند تا از عکس‌هاي مرا ...
امدادگر! امدادگر

امدادگر! امدادگر

صداي تبادل آتش، خمپاره، توپ و...قطع نمي شد. شهيد حسن گل گيرنوش آبادي پزشكيار گردان عمار بود و من نيز امدادگر گردان. عمليات والفجر چهار و دشت پنجوين، يك گروهان ازگردان عمار قرار بود به سمت ارتفاعات كاني مانگاه حركت كنند، رفتم سراغ گل گير، گفتم من را نيز ...
ناراحتی

ناراحتی

کلاس را ريخته بوديم به هم؛ بزن و بکوب. مي‌زديم روي ميز و در و تخته. خلاصه هر کي هر جوري مي‌توانست، صدايي درمي‌آورد. عدل همان موقع، مدير آمد توي کلاس. تا محمد را ديد، گفت «آقاي رهنمون! شما ديگه چرا؟ دلمون به شما خوش بود که ... » تا چند ...
بازگشت

بازگشت

وقتي به گذشته مي‌انديشم بدون سياست بازي و جناح بندي، احساس مي‌کنم که هرگز از رفتن به جبهه پشیمان نشده‌ام. من درست در زماني که بعضي‌ها، کشور را رها مي‌کردند و مي‌رفتند به ايران بازگشتم. سالها در خارج بودم و درست 28 شهريور 58 به ايران برگشتم. 5سال قبل نيز ...