بیمارستان صحرایی

بیمارستان صحرایی

به عراقي‌ها گفته بود « اين پدرمه.» که بتواند بماند و زخم‌هاي من را ببندد. منتظر آمبولانس بوديم که ببردمان پشت خط، بيمارستان صحرايي. چشم‌هاي من ترکش خورده بود. نمي‌ديدم. گفتم «يک قرآن توي جيبم هست. در بياريد بخونيد که آروم شيم.» قرآن را درآورد. شمرده شمرده مي‌خواند ...
از خودگذشتگی به خاطر نجات جان همرزم

از خودگذشتگی به خاطر نجات جان همرزم

يادم مي‌آيد در سال 1359 به عنوان پرستار اتاق عمل، براي پشتيباني عمليات فتح‌المبين با يك گروه پزشكي از بيمارستان نهاجا به دزفول اعزام شدم. بيمارستان دزفول فقط دو اتاق عمل داشت كه براي حمايت مجروحان كفايت نمي‌كرد. به همين دليل از اتاق‌هاي روبروي اتاق ريكاوري (اتاق مراقبت بعد از ...
تابلو امام

تابلو امام

پايش زخمي بود. رفتم معاينه‌اش. گفت "اينو از اين جا برداريد." نگاه کردم ديدم تابلو است. يک جمله از امام که "قطع وابستگي از اجانب ..." گفت "اين قطع رو که مي‌بينم، حس مي‌کنم مي‌خواهيد پام رو قطع کنيد." --------------- منبع: کتاب روزگاران/ ...
بهشتی و جهنمی

بهشتی و جهنمی

از صبح هر چه عراقي زخمي آوردند، داديم او عمل کرد. شاکي شد. - بهشتي‌هاش را خودتون عمل مي‌کنيد، جهنمي‌هاش را مي‌دين من؟ --------------- منبع: کتاب روزگاران/ ...
همه‌شان شکل پري شده بودند

همه‌شان شکل پري شده بودند

تمام روز خودم در کشوها را باز مي‌کردم و جسدها را مي‌گذاشتم آن‌جا. اولش گريه مي‌کردم، بي‌اختيار. نگاهم که مي‌افتاد به صورت جنازه‌ها يک جوري مي‌شدم، اشکم راه مي‌افتاد. بعد ديگر چشمم خشکيد. همين جور مات و مبهوت نگاهشان مي‌کردم، مي‌گذاشتم توي سردخانه. دنبال آشنا نمي‌گشتم، همه‌شان يک جوري آشنا ...
حلاليت

حلاليت

در طول تمام آن سال‌ها خيلي مجروح و شهيد ديدم. مجروحاني که قطع عضو شده بودند و اعزام شدند. مجروحيني که در بيمارستان يا در مسيري که اعزام مي‌شدند به شهادت مي‌رسيدند و يا شهدائي که به بيمارستان مي‌آوردند تکه تکه بودند و قابل شناسائي نبودند و يا چند عضو ...
او به جبهه گریخت

او به جبهه گریخت

همراه يک اکيپ پزشکي عازم اهواز بوديم، روز چهارم اقامتمان در يکي از نقاهتگاه‌هاي اهواز بود که اعلام کردند: آماده باشيد، عمليات بيت المقدس آغاز شده است. مدتي نگذشته بود که صداي هلي‌کوپترها را از آسمان اهواز شنيديم. هلي‌کوپترها، مجروحان را در حوالي رود کارون تخليه مي‌کردند و بعد ماشين‌هايي ...
سفر به کردستان

سفر به کردستان

چند ماه بعد از شروع جنگ تحميلي با همسر و فرزندانم عازم کردستان شدم و تا خرداد سال 62 در کردستان بودم و اکنون نيز عازم جبهه هستم تا مگر خداوند پيروزي را نصيبمان و زيارت کربلا را روزي‌مان و آزادي اسرا را چشم‌ روشني‌مان و شهادت در راهش را ...
ازدواج

ازدواج

بيست و پنج سالش شده بود. آخرين باري که به مرخصي آمده بود، از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات داماديش را فراهم کنم و گفتم: "يکي از بهترين دخترهاي فاميل را برايت در نظر گرفته‌ام." سرش را پايين انداخت و با ناراحتي گفت: "من و دو ...
از محمد می پرسیدند

از محمد می پرسیدند

هيچ وقت نشد معلمي، اول از محمد سوال کند.از بقيه مي‌پرسيدند، وقتي هيچ کس نمي‌توانست جواب بدهد، آن وقت از محمد مي‌پرسيدند. -------------- منبع: کتاب يادگاران ...