دوستان مجروحمان

دوستان مجروحمان

يکي از دوستان عبدالغفور تعريف مي‌کرد: "ما جزء گروه امداد بوديم. يک روز، بعد از پياده روي زياد، خسته و کوفته وارد سنگر شديم و شروع کرديم به خوردن هندوانه‌اي که برايمان آورده بودند. اما عبدالغفور هندوانه نخورد و از سنگر بيرون رفت و گفت: "سزاوار نيست که ما ...
آرامش خاطر قبل از مأموريت

آرامش خاطر قبل از مأموريت

سال 1359 فارغ‌التحصيل شدم. پس از ورود به نيروي هوايي ارتش و طي كردن دوره پزشكي هوايي (به عنوان پزشك هوايي) به يكي از پايگاه‌هاي مهم عملياتي منتقل شدم كه مصادف با شروع جنگ تحميلي بود. حال و هواي پايگاه كاملاً جنگي بود و در هر ساعت و هر شب، ...
بهبودی سرباز بیمارستان

بهبودی سرباز بیمارستان

از سربازان بيمارستان خودمان بود كه غروب يكي از روزها به وسيله تركش موشك از ناحيه سر و پا مجروح شد. تمامي كاركنان درماني بيمارستان، دور تخت او جمع شده و نگران اوضاع و احوالش بودند. اتفاقاً در آن روز بيمارستان غلغله بود، تمام راهروي بيمارستان پر از مجروحاني بود ...
خواب شهيد محمد مهدي امين

خواب شهيد محمد مهدي امين

در رابطه با شهيد خودم عرض کنم که بدانيد اين شهيدان فقط هدفشان راه خدا بوده‌است. شهيد من 5 بار به جبهه رفت و يک بار هم مجروح شد. يک بار پايش قطع شد. خودش تماس گرفت و گفت من محفوظ هستم. با مادرش صحبت کرده بود و مادرش گفته ...
شجاعان مي‌ميرند، اما… !

شجاعان مي‌ميرند، اما… !

صحبت از خاطرات جبهه است. معلوم است که مدت زيادي از جنگ گذشته و همه هم در اين رابطه شايد بخواهند شجاع جلوه کنند و غلو کنند. در جنگ شجاعان مي‌ميرند و ترسوها مدال مي‌گيرند! شايد ما هم از اين دسته باشيم، ولي نه، واقعاً اين طوري نيست و من ...
نگاهی به عملیات خیبر

نگاهی به عملیات خیبر

مطلب را با يادي از عمليات خيبر آغاز مي‌کنم. عمليات ويژه‌اي که نخستين عمليات آبي – خاکي ايران در مواجهه با دشمن بعثي به شمار مي‌آيد. منطقه‌ عمليات از شرايط ويژه‌اي برخوردار بود يعني مي‌بايست حدود 38 کيلومتر از آب عبور کرده و بعد به ناحيه‌ خشکي که مربوط به ...
روي همان برانکارد شهيد شد

روي همان برانکارد شهيد شد

در سال 1366 براي انجام امور پزشکي در جبهه به جزيره ي مجنون اعزام شديم و در يکي از درمانگاه‌هاي نزديک خط مشغول خدمت شديم. اين مرکز درماني سوله‌اي بود بسيار گرم و شرجي که اقدامات اوليه و اورژانس براي مجروحين انجام مي‌شد و در صورت نياز به مراکز تخصصي ...
امدادگر بودم سر مرز

امدادگر بودم سر مرز

فاصله‌اي با عراقي‌ها نداشتيم. اورکت و پيراهن خاکي بچه‌ها را مي‌انداختم روي سرم که از دور معلوم نباشم. با چادر مشکي که نمي‌شد بروم و بيايم. آخرش يک روز تک ‌تيرانداز عراقي‌ها من را ديده. پانزده تا تير پشت سر هم زد. همه‌شان مي‌خورد زير کوه. شانس هم نياوردم ...
عید

عید

آن وقت‌ها رسم بود، بچه‌ها بعد از عيد که مي‌آمدند مدرسه، لباس‌هاشان را سرتا پا نو مي‌کردند، اما محمد نه. يک سال، گاهي بيشتر، مي‌شد که يک دست لباس داشت که با همان ميآمد مدرسه. وضع مالي‌شان تعريفي نداشت، اما گله نمي‌کرد، سر مي‌کرد. -------------- منبع: کتاب يادگاران ...
گل سیمین

گل سیمین

اسمش سيمين بود. هر روز مي‌آمد بيمارستان، کمک. وقتي شهيد شد، هر چه گشتيم، براي روي تابوتش گل پيدا نکرديم. يکي يک کاکتوس پيدا کرده بود، گذاشتيم روي تابوتش. از آن به بعد به کاکتوس مي‌گفتيم «گل سيمين.» --------------- منبع: کتاب روزگاران (زنان ...