روزهاي تلخ و شيرين

روزهاي تلخ و شيرين

31 شهريور سال 1359: ساعت 2 بعدازظهر: تازه از سر كار برگشته بودم كه خبر دادند، جنگ شروع شده است آن هم با كشور عراق! يك كشور مسلمان ديگر! باور كردني نبود. راديو و تلويزيون را روشن كردم و متوجه شدم اين موضوع حقيقت دارد. پي در پي آژير قرمز ...
اهداي خون

اهداي خون

آن موقع ما در بيمارستان الزهرا اقامت داشتيم. در يكي از حملات، يكي از سربازان كه در اثر اصابت تركش خمپاره به شكمش به بيمارستان اعزام شده بود، خون‌ريزي بسيار شديدي كرده بود. تركش به پهلويش خورده بود و بعد از عبور از كيسه صفرا، كلدوك و پورتاهپاتيس (وريد باب) ...
تعداد مجروحین خیلی بیشتر از دکتر و پزشک یار بود

تعداد مجروحین خیلی بیشتر از دکتر و پزشک یار بود

اوايل زمستان سال 61 بود. براي نخستين بار پس از طي يک دوره 45 روزه امدادگري به جبهه اعزام شده بودم. عمليات والفجر مقدماتي در پيش بود و نيروهاي زيادي از سراسر کشور راهي مناطق عملياتي شده بودند. زيادي نيروها و بلاتکليفي و بيکاري قبل از عمليات، آه و ناله ...
وه وه

وه وه

يک سوراخ کوچک بود روي شانه‌اش . مال گلوله بود. بي‌تابي مي‌کرد. دو برابر مسکن زدند. ساکت نشد. مدام مي‌گفت "وه وه" گفتم "چي مي‌گه اين؟ هيشکي اين جا عربي بلد نيست؟" يکي گفت "وه يعني پشت" برش گردانديم. کتفش اندازه‌ي يک راکت پينگ پنگ سوراخ بود. همين‌جور خون مي‌زد بيرون. ...
نوزاد تنها در گهواره

نوزاد تنها در گهواره

سوسنگرد رفتيم توي يک خانه که هيچ کس توش نبود. تو که رفتيم، ديدم صداي گريه نوزاد مي‌آيد. طفلک توي يکي از اتاق‌ها توي گهواره‌اش دست و پا مي‌زد و گريه مي‌کرد. همه جا را گشتم. هيچ کس توي خانه نبود. عراقي‌ها که حمله کرده بودند، همه در رفته بودند. ...
عشق بي ريا

عشق بي ريا

نخستين باري بود که به صورت بسيجي به شمار سنگرنشينان جبهه مي پيوستم دوستان جبهه اي نصيحت مي کردند که درست نيست به اين صورت به جبهه بروي و بايد با حضور تبليغي در کنار رزمندگان باشي ولي من دوست داشتم اين بار بسيجي باشم شايد افق جديدي از اين ...
يادگار شهيد

يادگار شهيد

راهروي پشت در اتاق عمل پر از مجروحيني بود که منتظر خالي شدن اتاق عمل بودند. هر کدام از آن‌ها، ترکش يا گلوله در قسمت‌هاي حساس بدنشان بود. من خواستم به اتاق عمل بروم. به همين خاطر، بايد از کنار آن‌ها مي گذشتم. بعضي از مجروحان آرام خوابيده بودند و ...
چلچله شهيد

چلچله شهيد

داخل سنگر بودم و در حال استراحت، روز دوم عمليات بدر بود و من خسته و كوفته، ناگهان سنگر شروع به لرزش كرد چنان مي لرزيد كه از جا برخواستم، نه مي توانستم بيرون بروم ونه مي توانستم بنشينم، چند ثانيه اي به همين صورت گذشت، به هر شكل از ...
گويا گراي سنگر اورژانس و سنگر فرماندهي را عراقي‌ها مي‌دانند

گويا گراي سنگر اورژانس و سنگر فرماندهي را عراقي‌ها مي‌دانند

گويا گراي سنگر اورژانس و سنگر فرماندهي را عراقي‌ها مي دانند که اينطور دقيق و شديد مي زنند اما غافل هستند که محکمترين سنگر، سنگر اورژانس است. و عباس پيکري هر امدادگري را که مي بيند، سريع به داخل اورژانس مي فرستد تا تير يا ترکش به او اصابت نکند. ...
مدرسه

مدرسه

به هيچ صراطي مستقيم نمي‌شد. مي‌ترسيد؟ لج مي‌کرد؟ نمي‌دانم. - محمد جون، مدرسه که ترس نداره. همه هم سن هم ديگه‌ايد. درس مي خونيد. بازي مي‌کنيد. زودي با هم دوست مي‌شيد. قبول نکرد که نکرد. تا دو سه روز، آقاجون باهاش مي‌رفت سر کلاس. ------------ منبع: کتاب يادگاران ...