شهید دکتر محمد رضا فتاحی

 

 

زندگی نامه شهید دکتر محمد رضا فتاحی

شهید دکتر محمد رضا فتاحی در تاریخ ۱۹/۶/۱۳۳۷ در یک خانواده مذهبی در شهرستان اسلام آباد غرب دیده به جهان گشود. او از همان آغاز دوره نوجوانی در جلسات مذهبی و مسجد (قمر بنی هاشم اسلام آباد غرب) حضوری فعال داشت .علاوه بر فعالیت های مذهبی ،در درس بسیار کوشا بود ،تلاش او در راه علم وکسب دانش فراموش نشدنی است .چه شبهایی که تا صبح می نشست و درس می خواند و حتی یک شب دستش را برید و در آن نمک پاشید تا خوابش نبرد …

… بطوریکه در خرداد سال ۱۳۵۶ در سال آخر دبیرستان با معدل ۱۸ به بالا فارغ التحصیل گردید و همان سال در کنکور سراسری دانشگاه در رشته پزشکی دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد و چون دارای عزم و اراده قوی و با پشتکار و جدی بود ،به خواسته اش یعنی قبولی در رشته پزشکی رسید .

او عازم مشهد گردید و با اجاره اتاقی دوران سخت و در عین حال لذت بخش تحصیل در دانشگاه را با عزمی راسخ آغاز کرد ،و با پولی که از طرف خانواده برای او فرستاده می شد سعی می کرد با خرج کم و اندک ،هزینه تحصیلش را فراهم نماید .

وی از آن دسته انسانهایی نبود که فقط به خواندن کتب درسیش اکتفا نماید و بعد مدرکی بگیرد و شغلی … از همان دوران نوجوانی بشدت علاقمند به مطالعه کتب مذهبی بود و چه در دوران دبیرستان و چه دانشگاه این مسیر مطالعاتی را ادامه داده و کتب فراوانی از نویسندگان بزرگ و متعهد مسلمان را خوانده بود و روی ((خواندن وخواندن)) بسیار تاکید می ورزید و روی ((قرآن ونهج البلاغه)) تعمق و تفکر می نمود و با شناخت عمیق و عمل راستین به احکام خدا و مذهب با گوشت و پوست و خون و استخوانش آمیخته شده و از او انسانی بزرگ ساخته بود .او از آن دسته انسانهایی بود که چند صباحی چون خورشید می درخشند و می روند … و از نظر تعداد اندکند …

رفتن او به دانشگاه مصادف بود با شروع انقلاب اسلامی و تظاهرات ضد رژیم ستم شاهی ، وی که انسانی بسیار متعهد و مسئول بود و هم و غم او فقط درس و دانشگاه نبود ،همواره در تمام تظاهرات و راهپیمایی ها به خاطر تعهد خدایی و انسانی اش شرکت می جست .

وی دو سال بعد از رفتن به دانشگاه در شهریور ماه ۱۳۵۸ ازدواج نمود و حاصل این ازدواج یک دختر بنام کعبه (هدی) و دو پسر بنامهای هادی (حنیف) و علی بود .مجموعه صفات و رفتار او در خانه با همسر و فرزندان عجیب و قابل تامل ودقت است و از کمتر انسانی برمی آید … با وجود درس زیاد ،شبانه در بیمارستان کشیک می داد تا خود بتواند زندگیش را اداره نماید و از پدر پولی دریافت نکند یا بسیار کم دریافت کند .بسیار ساده می زیست و روی موکت می نشست و هیچ فرشی در خانه اوپهن نگردید ،بطوریکه بعد از شهادتش وقتی وسایل او را جمع آوری نمودند ،در یک تاکسی بار جا گرفت .دوران دانشجویی با دوچرخه رفت وآمد می کرد و دخترش را با دوچرخه به مهد کودک می برد … متواضع و افتاده بود و در کارهای منزل و حتی بچه داری به همسرش کمک می کرد و چون همسرش نیز دانشجوی رشته پرستاری بود ،وظیفه خود می دانست که در خانه با مهر و محبت به امورات خانه نیز بپردازد و شبهای ماه رمضان خود بیدار شده وغذا گرم می نمود تا مزاحمتی برای همسرش فراهم نکند و بعضی شبها نیز بیدار شده و خود شیر برای دخترش درست می کرد و به دهان او می گذاشت تا دوباره به خواب رود …

 

محمد رضا از آنهایی نبود که بعد از ازدواج پدر ،مادر ،خواهران و برادرانش را فراموش کند ،بلکه بسیار در قبال آنها حساس بوده و احساس مسئولیت می کرد .در دوران چند ساله دانشگاه در مشهد همواره برای هر یک از اعضای خانواده نامه می فرستاد و درباره مسائل و مشکلات آنها ، رهنمودهایی را ارائه می نمود … خصوصاً نامه هایی که برای یکی از خواهرانش می فرستاد ،بسیار پربار و قابل تامل و دقت است که درپایان قسمتی از آنها را دراین نوشتار خواهیم آورد … (یادآور می شود که وابستگی اعضای خانواده و خواهر مذکور به دکتر محمدرضا به حدی بود که وقتی خبر شهادت دکتر را به خواهر می دهند، دچار شک شده و متأسفانه جان به جان آفرین تسلیم می کند)

او سرشار از تعهد و احساس و ظیفه و مهر و عاطفه و انسانیت بود ،در خانه چون نسیم می وزید و به فضای خانه حیات می بخشید ،اعضای خانواده بشدت به او علاقمند بودند ،زیرا او هرچه بزرگتر می شد آثار علم و معرفت و معنویت و استعدادهای خاص در شعر و ادبیات در او آشکارتر و مشخص تر می شد .وهمچنین به این دلیل که برادر بزرگش در زمان رژیم ستم شاهی به طرز مشکوکی ناپدید شده و سالها بود که از او خبری نبود ،پس تمام امید خانواده به محمد رضا بود و او خودش نیز می دانست که چشم امید همه خانواده به اوست و همین انگیزه باعث تلاش مداوم او و رشد بی نظیرش گردید .او به پدر بسیار عشق می ورزید و پدر نیز به او. پدر همیشه می گفت : فرزندم گوهر گرانمایه أی است و من او را بدست ام البنین مادر ابوالفضل سپرده ام. اوایل دعای پدر که یار دیرین و آشنای مسجد قمر بنی هاشم بود ،همواره ،برای رضایش بود .

محمد رضا برادر کوچکتری بنام هادی داشت که نام شناسنامه ای او شیرزاد بود و بچه های مذهبی هادی اش می خواندند .خوب است که در این نوشتار یادی از هادی شهید و خصوصیات او کنیم .هادی دوست و همفکر برادرش محمد رضا بود و در ایمان و عمل از او پیروی می کرد و خود را به او نزدیک می نمود … او نیز همچون برادرش از همان اوان کودکی راهی مسجد شد و با مکتب حسین (ع) آشنا گردید و قرآن آموخت و نماز خواند . او دینداریش را با شناخت و مطالعه توام ساخته بود .دوستانش همه مکتبی بودند و همراه آنها برای ساختن خود به کوهنوردی می رفت .

هادی پس از عزیمت به جبهه های غرب در تاریخ ۱/۸/۱۳۶۲ در ماه محرم در بیست سالگی به شهادت رسید … و محمد رضا با شهادت برادر یکی از همراهان و همفکران و دوستان خود را از دست داد و می گفت یاد هادی تا مغز استخوانم را می سوزاند ،وی در اشعار و سروده هایش برای هادی عزیزش نیز شعر می سرود و مراسم عزاداری و سالگردهایش را تا زنده بود در مسجد قمر بنی هاشم اسلام آباد بر پا می کرد و یاد و خاطره شهادت او را همواره زنده نگه می داشت …

محمد رضا سرانجام در سال ۱۳۶۵ دانشنامه پزشکی خود را از دانشگاه فردوسی مشهد دریافت کرد (با توقفی که به علت انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها پیش آمد) و مدت چند ماه در زادگاهش اسلام آباد غرب مطب دایر نموده و به مداوای بیماران پرداخت وی سپس عازم جبهه شده و به عنوان رئیس بیمارستان امام خمینی شهر ایلاممنصوب گردید .خاطراتی که از این دوران و خدماتی که به بیماران این بیمارستان ارائه نمود در یادها و خاطره ها مانده است.

تنهایی خانواده و یاد همیشه ماندگار دکتر در بیمارستان ایلامبیمارستان ایلام روزهای اول آمدنشان به ایلام به شهناز خیلی سخت گذشت. رضا شب و روز بیمارستان بود و به ندرت به خانه سر می زد. شهر نیمه خالی بود و مردم به روستاهای اطراف رفته بودند. پشت خانه مسکونی شان، جنگ زده های مهران و شهرهای اطراف چادر زده و همه جور آدمی توشان پیدا می شد. گاهی شبها باد توی ایرانیت های پشت خانه می پیچید و زوزه می کشید. شهناز هدی و حنیف را بغل می کرد و پشت در قایم می شد. همه اش فکر می کرد کسی از پشت بام وارد خانه می شود. یک بار به رضا گفت: بیا برگردیم. اینجا امنیت نداره، اگه شبی، نصف شبی که تو نیستی چند نفر بریزن تو، من چه کنم؟ رضا همان طور، که بچه ها از سر و کولش بالا می رفتند و بابا بابا می کردند جواب داد: -شهنازم، امیدم، توکلت به خدا باشه. خیلی ها مثل من و تو در این شرایطن. خود تو جای من بگذار. من پزشکم و تعهد خدمت دارم. اگه منم میدونو خالی کنم وضع بیمارستان از اینم بدتر می شه. بیشتر پزشکا هندی ان و خیلی دل نمی سوزونن. همین دیروز رفتم بخش دیدم دکتر سینک سرسری مجروحی رو که پاش شکسته ویزیت کرده و گفته چیزیش نیست. دو روز بخوابه مرخصه! رضا گفت آنقدر از این ماجرا ناراحت شده، که هرچه توانسته به این دکتر گفته و مرخصش کرده که تهران برگردد، چنین پزشک هایی به درد منطقه جنگی نمی خورند.آخرین اعزام و شهادت

وی که قبلاً نیز چندبار به جبهه رفته بود ، سرانجام در آخرین ماموریت خودبرای امداد مجروحان جنگ با هلی کوپتر عازم جبهه غرب شد و با سقوط هلی کوپتر بدست دشمن بعد از عمری تلاش و مبارزه و مجاهده و استقامت ،در بیست وچهارم دی ماه سال ۱۳۶۶ در بیست و نهمین سال زندگیش ،خدا او را برگزید و با شهادت در راه خدا ،مرگی بزرگ همچون زندگی پربار و با ارزشش نصیبش ساخت .درود خدا بر او باد روزی که متولد شد و روزی که با شهادت به خدا پیوست و روزی که در صحنه قیامت حی وحاضر گردد …

وقتی خبر شهادت او را آوردند ،یک شب برفی وسرد زمستانی بود ،پدر ومادر که به مسجد رفته بودند ،وقت بازگشت ،تنی چند از اقوام که به منزل آنها آمده بودند ،این خبر را دادند ،پدر روزه بود ،چند روزی بود بود که روزه گرفته بود ، از شنیدن خبر شهادت پسرش دیگر نتوانست افطار کند و چه سخت و کمرشکن بود این خبر برای همه اهل خانه … جز خدا چه کسی می داند که بر آنها چه گذشت و این امتحان سخت و جانکاه را چگونه تحمل کردند ،اما آخرین مصیبت نبود ،یکی از خواهران شهید که تاب تحمل این غم سنگین را نداشت ،در شب جمعه دومین هفته شهادت برادر ،روحش به برادران شهیدش پیوست … زیرا از خدا طلب مرگ می کرد … مرگ او مصیبت حضرت زینب (ع) را برای همه مردم شهر تداعی نمود و دل همه مخصوصاً دوستانش را سوزاند .زیرا او یک خواهر بسیجی و معلمی دلسوخته بود که با دستهای ظریفش بارها و بارها در پایگاههای بسیج برای جبهه ورزمندگان پتو و لباس می شست .

پدر اینهمه داغ و مصیبت را تحمل کرد و با ایمانی که به خدای بزرگ داشت و با خواندن قرآن و دعا ،مقاوم و صبور ایستاد و مادر را نیز به صبر و تحمل دعوت کرد … و پدر نیز سرانجام با چهره أی نورانی که نور خدا در آن هویدا و آشکار بود ،در ۱۳ رجب سال ۷۴ ،درحالی که روزه بود و نماز ظهر و عصرش را در مسجد قمر بنی هاشم بجای آورده بود ،با همان زبان روزه دعوت حق را لبیک گفت و روح بلندش به فرزندان شهیدش پیوست …

او را در خواب دیدند که پیشاپیش کاروان شهیدان رو به سوی کربلا در حرکتند و شهید دکتر فتاحی نیز پشت سر پدر حرکت می کند .از او می پرسند تو شهید والامقامی هستی ،باید پیشاپیش شهدا حرکت کنی ،چرا پدرت جلو صف است ؟در جواب می گوید که پدرم به مقام صبر رسیده .باز هم در شب وفاتش در خواب می بینند که ملائکه در دشت سبزی از مردم پذیرایی می کنند و می گویند این دشت صالحین است و حاجی فتاحی از دنیا رفته که اینها پذیرایی می کنند …

روانش شاد و درود خدا بر او باد

خاطراتی از شهید دکتر محمد رضا فتاحی

در یکی از شبهای قدر در مسجد قمر بنی هاشم اسلام آباد ،او حضور داشته و دوستانش در حال خواندن نماز قضا بودند ،ولی او به دیوار مسجد تکیه داده ودر فکر فرو رفته بود ،از او می پرسند تو چرا نماز نمی خوانی ؟در جواب می گوید من نماز قضا ندارم و همه نمازهایم را بجا آورده ام .

*پدرش تعریف می کرد که در این اواخر و چند ماه قبل از شهادت محمد رضا ،پسرم نزد من آمد و گفت پدر ،من مالم را حساب کرده و خمس آن ۵۰۰۰ تومان شده ،شما که به مسجد می روید آنرا ببرید و تحویل دهید .پدر می گوید پسرم تو تازه سرکار رفته أی و چیزی نداری .او عصبانی می شود و می گوید کار من حساب دارد و معامله با خدا چون و چرا ندارد .پدرش می گوید من تکانی خوردم و متوجه شدم که این پسر برای من نمی ماند .

* مدتی کوتاه در شهر اسلام آباد غرب ایشان در مطبی به مداوای بیماران مشغول بودند .یکی از اقوام به عنوان منشی با او همکاری می کرد .او اظهار می داشت شهید فتاحی به من گوشزد کرد که از اقوام وکسانی که می دانی از نظر مالی توانایی ندارند پول و یزیت نگیرید که منشی (آقای صادقی) به او اعتراض می کند و می گوید ،دکتر خوب بیشتر مردم با شما نسبت فامیلی دارند یا از نظر مالی ضعیف هستند ،دیگر چیزی برای ما باقی نمی ماند ،ایشان در جواب گفته بودند آیا به اندازه خرید نان وماستی هم برای ما پول باقی نمی ماند ،همان کافی است .

* زمانی که ایشان رئیس بیمارستن ایلام بود ،متوجه شد که چند رقم داروی ضروری مورد نیاز بیماران کم شده است .به همین خاطر دستور داد که کارکنان بیمارستان را هنگام خروج بگردند تا آن داروها به خارج بیمارستان انتقال نیابد وبرای بیماران به مصرف برسد .

* درحین بمباران بیمارستان امام خمینی ایلام زنی از مردم شهر درحال سزارین در اتاق عمل بود که دراین موقع جراح او اتاق عمل را ترک کرده و از ترس بمباران به دنبال پناهگاهی می گشت که درهمین موقع شهید فتاحی با او برخورد نموده واحوال زن باردار را می گیرد ،او اظهار می دارد که دکتر من می ترسم ،ایشان با او صحبت کرده و از او خواهش می کند برای نجات جان مادر و فرزند کمک کند و به او می گوید من هم همراه شما به اتاق عمل می آیم و به هر شکلی شده او را راضی کرده ،به اتاق عمل می برد .مادر وکودک نجات یافته و آنها را به اسلام آباد اعزام می کنند .بعد از اتمام بمباران وشهادت شهید فتاحی همان مادر به دنبال خانواده شهید می گردد که هدیه أی جهت جبران محبت به خانواده اش بدهد .(دکتر جراح ،خانم موسوی بوده اند)

* روزی که شهید میخواهد به آخرین ماموریت خود برود ،همسر و فرزندان خود را به اسلام آباد نزد خانواده اش می آورد .همان روز فرزند خردسالش علی که فقط چهار ماه داشت سرما خورده بود که همسر ایشان به شهید می گوید برای علی از بیمارستان دارو تهیه کند .زیرا اسلام آباد از سکنه خالی بود وباید بچه ها به روستا می رفتند .شهید می گوید باید برایش دارو بخرم ،من نمی توانم از بیمارستانی که در اختیار مردم است وامکانات آن بیت المال است برای خودم استفاده کنم . (دارو فقط یک شربت سرفه کودکان بود)

* در آخرین روزهای بمباران شهر ایلام ،شهر کاملاً خالی از سکنه بود و فقط تعدادی که از شهرهای دهلران ومهران آواره شده بودند و چادر زده بودند در شهر حضور داشتند .خانواده شهید هم در خانه های سازمانی سکونت داشتند .همسر ایشان اظهار می دارد وقتی شبها در ساعات مختلف شب او برای سرکشی به بیمارستان می رفت من به او اعتراض می کردم که در خانه ای که همسایه ندارد من می ترسم .ایشان در جواب می گفتند :همان ترس وتنهایی شما نیز اجر دارد ،چون من در این فاصله به بیماران ومجروحان زیادی کمک می کنم ،مطمئناً خدا به شما هم اجر می دهد که این سختی را تحمل می کنید .

* مسئول شرکت تعاونی شهر ایلام تصادف می کند و او را به بیمارستان امام ایلام می آورند .شهید برای سلامتی او تلاش زیادی می کتد .بعد از بهبودی دلش می خواهد کاری برای دکتر انجام دهد .به او می گوید آقای دکتر شما برای من خیلی زحمت کشیدید ،دلم می خواهد از من کاری بخواهید تا برایتان انجام دهم یا کالایی به شما تقدیم نمایم .دکتر می خندد ومی گوید یک کارتن پودر لباسشویی به بیمارستان هدیه کنید ،زیرا ملحفه ها کثیف است و پودر مورد نیاز است .

دست نوشته ای خواندنی از شهید دکتر محمدرضا فتاحی

نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم که در زمان اکنون زندگی می کنم. زمانی که آنچه باید برای جذب ظاهری و روحی انسان به دنیا و دست یافتن به لذت مهیا باشد، بیشتر از هر زمان دیگری هست. و انسان امروز سخت تر از هر زمان دیگری باید انتخاب کند و طاقت بیاورد.

با انتخابش تنها می ماند، حتی در کنار عزیزترین هایش؛ آنها که هر روز و شب کاملا توجه دارند خوب بخورند(صبحانه کامل، ظهر غذای انرژی بخش و شب میوه ی فراوان و غذای کم و سبک)؛ خوب بپوشند(لباس اولین زبان گویای ما و معرف شخصیتمان) و زندگیشان را به سمت رفاه و راحتی بیشتر ببرندو البته خدا را هم عبادت کنند. نماز، روزه، محرم ها عزاداری فراوان و به نظرشان اینها هیچ منافاتی با هم ندارد.

هرگز نمی توانی به آنها بگویی تو این را با تمام وجود درک کرده ای که هیچ چیز نمی تواند انسان را به کمالش نزدیک کند، مگر سختی، درد و آنچه وقتی با تمام وجود خودش را به پروردگار سپرد بر او فرو خواهد ریخت و هرگز در تایید حرفت نمی توانی بگویی خدا خودش فرموده« دنیا را برای راحتی مومن خلق نکرده ام» و چطور خوش خیالانه دنبال زندگی راحت می روی و خواهان عشق او هم هستی؟

اگر به اشتباه کم طاقتی کردی و این یکی دو جمله را به زبان آوردی، خواهی شنید«مگر نعوذبالله پروردگار آزار دارد که بخواهد بنده اش را در سختی و فشار ببیند». حالا چه داری بگویی!

من در بهترین زمانه ی هستی زندگی می کنم. در نزدیک ترین لایه های هوا به آسمان. معبود من علت العلل نیست، خالق هستی و اسمان و اقیانوس های شگفت انگیز هم نیست(و صد البته که همه اینها هم هست) من بهشت و جهنم نمی شناسم. معبود من فقط عشق است. نیاز و تمنایی که با تمام وجود در درون من می جوشد. نقص، درد، سردرگمی، و حیرتی که وقتی از او خالی ام مرا در خود می پیچد و زمین گیرم می کند. من برای زیستن به او نیازمندم بیشتر از هوا و آب. من به او نیازمندم. برای هلاک نشدن از درد تنهایی و غربت زمین.

حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس نزدیکی می کنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از دردشان می گویند، جنس این درد… این تنهایی را می فهمم. زمانی که درد بودن، درد خوب بودن، ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حرکت وامی دارد و بغض گلویم را سد می کند شماها از احساس من چه می دانید.

آه ای درد بزرگ بودن! که مرا در دیده ی اینان که بسی کوچک بینند، خوار کرده ای. واژه سرگردانی و تنهایی و اضطراب.کاش فقط یکبار ، آری ای بودن عظیم، فقط یکبار به سینه ی اشک نادیده غم ناگرفته قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن کس که در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.

من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام.

وصیتنامه دکتر محمدرضا فتاحی:

به نام خدا

ان الحیاه عقیده و جهاد

زندگی جز عقیده و جهاد چیزدیگری نیست.

اگر خدای توفیق عطا کرد و نعمت هجرتم دادکه چه نیک. در همین رابطه آنچه لازم به توضیح است آنکه واضح است که رفتن من به مرحله دیگر حیات صرفأوصرفأبه خاطر حفظ جوهرمکتبی انقلاب بوده و بس.همان عاملی که حرکت خلق را در مسیر تکاملی خویش تداوم می بخشدپدر و مادر و بچه ها باید به این حقیقت ایمان بیاورند که زندگی یعنی عقیده و مبارزه از این رو گریه بر من فکر نمی کنم چندان کار درستی باشد.و اما همسر عزیزم خوب می دانی که صادقانه دوستت داشتم- بعد از من تو خود خوب می دانی تصمیم بگیری اگر خودت را راضی کردی برایم کاری زینبی کن و گرنه که هیچ.

اینک

پرواز جان

چونان همیشه

بر وارثان

غریب قبیله ی

خون…

نوید می دهد

که غربت نجیب شهیدان

تکرار تاریخ…

است.

سبحان الله!

رب الشهداء!

و الصدیقین..