گفت‌وگو با فاطمه ناهيدي اولين آزاده زن ايراني و ليسانسيه مامايي

گفت‌وگو با فاطمه ناهيدي اولين آزاده زن ايراني و ليسانسيه مامايي

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

 

آنچه مرا به انجام اين مصاحبه مصمم نمود، آشنايي با چهار پرستوي آزاده به عنوان اسيران زن ايراني در دوران جنگ تحميلي بود. يكي از آن پرستوها «فاطمه ناهيدي» است، اولين زني كه با شروع جنگ تحميلي در قالب يك گروه امدادي داوطلبانه به جبهه هاي جنوب اعزام مي شود. ايلام سر پل ذهاب ، گيلان غرب، خرمشهر از جمله مناطقي است كه وي در اوايل روزهاي جنگ در آنجاها حضور داشته و امور درماني و امدادي مردم جنگ زده و رزمندگان را انجام مي داده است كه در نهايت 21 روز پس از آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران درمنطقه شلمچه به اسارت نيروهاي عراقي در مي آيد. خبرنگار صبح صادق گفت و گويي با اين خواهر آزاده انجام داده كه در ادامه بقيه ماجرا را از زبان خودشان مي خوانيد:سال 1358 در رشته مامايي از دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي فارغ التحصيل شدم. با تهاجم وسيع دشمن بعثي و براساس نيازي كه احساس مي شد با همكاري شهيد دكتر صادقي، معاون استانداري بندرعباس، گروه امدادي داوطلبانه اي را تشكيل داديم. ابتدا در مناطق ايلام، سرپل ذهاب و گيلانغرب و سپس با ماموريت از سوي سپاه به جبهه خرمشهر براي امدادرساني اعزام شديم.
وي درباره شرايط بحراني خرمشهر در آن روزها، مي گويد:« تيم امدادي ما به جز رسيدگي به مجروحان، به جهت روحيه دادن به رزمندگان ، از سنگرها نيز بازديد مي كرد.در يكي از سنگرها، تانكي را مشاهده كرديم كه بلااستفاده بود. وقتي به مسئول آن سنگر اعتراض كرديم كه چرا به وسيله آن به دشمن حمله نمي كنيد ، وي جواب داد: در كل خرمشهر فقط اين يك تانك را داريم كه در طول روز آن را به مناطقي از خرمشهر كه از سوي دشمن قابل مشاهده نيست، مي بريم و حركت مي دهيم تا عراقي ها و منافقين با صداي آن فكر كنند ما سلاح زياد داريم و ديرتر حمله كنند، تا در اين فرصت از تهران به ما سلاح برسد. در آن زمان با كارشكني هاي بني صدر ، خرمشهر هر روز لحظات بحراني تري را پشت سر مي گذاشت. مردم خرمشهر
يكه و تنها براي دفاع از خرمشهر تصميم گرفتند با همكاري نيروهاي خارج از خرمشهر به عراقي ها شبيخون بزنند و با غنيمت گرفتن سلاح‌هاي جنگي آنها مقاومت كنند.
اين آزاده بسيجي نحوه اسارتش را اين گونه شرح مي دهد: به علت كمبود امكانات امدادي و درماني من و شهيد دكتر صادقي در دو شيفت 24 ساعته به همراه ديگر برادران امدادگر به صورت نوبتي براي امدادرساني به خط مقدم مي رفتيم. خدمت رساني ادامه داشت تا 20 مهر 1359، آن روز شهيد دكتر صادقي به همراه تيم براي كمك به رزمندگان خط مقدم اعزام شده بودند. من و ديگر نيروها در انتظار بازگشت گروه بوديم كه 2 نفر از برادران رزمنده پيش بنده آمدند و گفتند به علت وجود مجروحان زياد و نياز به انتقال آنها از خط مقدم، بايد من نيز به همراه تيم دوم امدادي با آمبولانس به خط مقدم بروم. ما بي خبر از اينكه خط در محاصره دشمن در آمده است به سمت جبهه خرمشهر رفتيم. در نزديكي هاي خط شلمچه متوجه عراقي ها شديم. با ديدن عراقي ها از آمبولانس بيرون آمده و به يك گودال پريديم. در حين پريدن يكي از اعضاي تيم امدادي مورد اصابت گلوله قرارگرفت و من مشغول پانسمان فرد مجروح بودم كه نيروهاي بعثي ما را به اسارت خود در آوردند.
ناهيدي در ادامه به خاطرات دوران اسارت مي پردازد و مي گويد:« به علت اينكه در خط مقدم اسير شده بودم، عراقي ها مرا متهم به جاسوسي كردند و باور نداشتند يك زن به عنوان نيروي مردمي و داوطلب تنها به خاطر امدادرساني به مجروحان در خط مقدم حضور داشته باشد . پس از بازجويي هاي مكرر، من و سه خواهر امدادگري كه بعدا اسير شدند به مدت 2 سال ، در زندان الرشيد بغداد كه مخصوص زندانيان سياسي بود زنداني بوديم. بعد از ورود به آن جا متوجه حضور شهيد تندگويان و وزير نفت جمهوري اسلامي ايران و چند مهندس شركت نفت و پزشك ديگر ايراني در سلول‌هاي هم جوار شديم. براي اينكه سلول‌هاي ديگر را از ورود خود با خبر سازيم، از طريق شماره گذاري حروف الفبا و ضربه زدن بر روي ديوار با آنها ارتباط
برقراركرديم و مطلع شديم كه آنها هم ايراني هستند. اين آزاده بسيجي درباره نحوه انتقال از زندان سياسي الرشيد بغداد به اردوگاه اسرا مي گويد: ما به اين نتيجه رسيديم كه چه برخيزيم و چه مظلوم باشيم باز مورد مواخذه دشمن قرار داريم.

تصميم به اعتراض گرفتيم. با اين هدف كه ما را به اردوگاه اسرا كه مورد نظارت صليب سرخ جهاني است، منتقل نمايند. بر اين مبنا خواستار ملاقات با رئيس زندان شديم. اما بعثي ها با كابل به سلول ها حمله كردند و با فرياد الله اكبرمان ديگر سلو ل هاي زندان نيز شروع به اعتراض نمودند. بعد از اين حركت با يك ترفند ايدئولوژيك بر روي خواسته مان پافشاري نموديم و اعتصاب غذايمان 19 روز به طول انجاميد. بچه ها در شرايط بسيار بدي قرار داشتند. عراقي ها كه مسئله را جدي ديدند از ترس صليب سرخ ما را به بيمارستان منتقل نمودند و پس از مرخصي از بيمارستان به مدت 2 سال ابتدا به اردوگاه موصل و سپس به اردوگاه انبار انتقال مان دادند.
ناهيدي شيرين ترين خاطره خود را از دوران اسارت مربوط به گرفتن قرآن و مفاتيح مي داند و اظهار مي دارد: در دوران اسارت ما هيچ گونه وسيله اي براي سرگرمي نداشتيم. بعد از رفتن به بيمارستان، از سوي صليب سرخ به ما قرآن هديه داده شد كه بالاترين ارزش را براي ما داشت و در طول اسارت همين قرآن سبب سرگرمي و تدبير ما شد و از طريق اين الهام الهي، خداوند را در لحظات سخت به خوبي درك كرديم. دومين هديه نيز مفاتيح الجنان بود كه از سوي خدمه بيمارستان الرشيد به طور پنهاني به من داده شد و كل اردوگاه را از طريق نوشتن ادعيه ها بر روي كاغذ سيگار سيراب كرديم.
وي كه قريب به 4 سال در بند رژيم بعثي اسير بوده درخصوص لحظه آزادي خود و ديگر خواهران آزاده مي گويد: ابتدا هنگامي كه گفتند مي خواهند ما را آزاد كنند، باورمان نشد. در 22 بهمن 1362 به همراه 190 رزمنده ديگر تحويل مسئولان ايراني در آنكارا و از آنجا به ايران منتقل شديم. البته لحظاتي كه در حال خروج از اردوگاه بوديم بسيار تلخ بود. همه برادران اسير در پشت پنجره ايستاده بودند و با نگاهشان از ما مي خواستند پيام ايستادگي و مقاومت را براي مردم ايران به ارمغان بياوريم. زياد برايم خوشايند نبود كه من در حال آزاد شدن هستم اما برادرانم اسير و در زير شكنجه بعثيان قرار دارند. خواهر ناهيدي بعد از اسارت در مقطع كارشناسي ارشد در دانشگاه تربيت مدرس تهران ادامه تحصيل داد و هم اكنون علاوه بر مسئوليت هاي ديگر علمي، مسئوليت انجمن علمي جمعيت مامايي كشور را نيز بر عهده دارد. ارائه 18 مقاله علمي در زمينه مامايي نيز از ديگر فعاليت ايشان مي باشد.
اين آزاده بسيجي در پايان گفت وگو با بيان اينكه اسارت براي من يك نعمت معنوي بود، مي گويد: اسارت به معني واقعي دانشگاهي بود كه درس مقاومت ، ايثار و معنويت را در آن به عينه آموختيم. اسارت هديه الهي براي من بود كه آن را نشان توجه خدا به خود مي دانم و خداي رحمان را به جهت اين عنايت هميشه سپاسگزارم.

تنظيم: مهديه شادماني
—————
منبع: روزنامه صبح صادق