گفت‌وگو با سيده شاهرخ غديري پرستار دوران دفاع مقدس

گفت‌وگو با سيده شاهرخ غديري پرستار دوران دفاع مقدس

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

 

هنگام حمله عراق به نيروگاه بوشهر، بدن سربازي را ديدم که بي سر مي دويد.
روزهاي تلخي را به ياد دارد يکي از آن روزها، حمله عراق به نيروگاه بوشهر است، روزي که سربازي با ضربه راکت عراقي‌ها سرش بريده شد اما همچنان به راه خود ادامه مي داد و مي دويد.

سيده شاهرخ غديري پرستاري بود که از ابتدا تا پايان جنگ تحميلي به مراقبت از مجروحان جنگ پرداخت. او که در بوشهر فعاليت مي کرد معتقد است بوشهر هم جزء مناطق جنگي بود اما متأسفانه براي کادر درماني منطقه جنگي محسوب نشد.

غديري اکنون عضو هيئت مديره کانون بازنشستگان پرستاري و هيئت مديره تعاوني اين کانون است. او اکنون دو دختر دانشجو دارد.

*لطفا از بيوگرافي و سوابق کار و زندگيتان بگوييد.

غديري: در سال 1334 متولد شدم. مدرک کارشناسي پرستاري ام را از دانشگاه شهيد بهشتي (ملي سابق) دريافت کردم. 25 سال سابقه کار در بالين دارم. همسرم ناخدا يکم نيروي دريايي بود که همزمان با آغاز جنگ تحميلي در سال 1359 به خاطر تبعيت از همسر به بيمارستان فاطمه الزهرا بوشهر اعزام شدم و تا سال 1368 در آنجا مشغول بودم.

در کنار کار پرستاري برپايي و آموزش کلاس‌هاي کمک‌هاي اوليه را نيز در اين استان بر عهده داشتم. از سال 68 تا 70 به استان گيلان به شهر انزلي منتقل شديم که در آنجا نيز در بيمارستان شهيد بهشتي مشغول بودم که در آن زمان نيز متأسفانه زلزله رودبار اتفاق افتاد.2 سال نيز به عنوان سپاه بهداشت در استان زنجان خدمت کردم. از سال 70 نيز در بيمارستان شهدا وابسته به دانشگاه شهيد بهشتي به عنوان سرپرستار بخش‌هاي زنان و زايمان و جراحي اعصاب فعاليت کردم تا اينکه در سال 82 بازنشسته شدم.

*اولين کمک رساني که در زمان جنگ انجام داديد را به ياد داريد؟

غديري: اولين کمک رساني ام را در تاريخ 15 آذر 1359 که ناوکش پليکان مورد حمله دشمن قرار گرفت انجام دادم. همان شب هم ميگ هواپيمايي دشمن به بوشهر حمله کرد و بوشهر را مورد حمله‌هاي راکتي خود قرار داد. من در آن زمان 9 ماهه حامله بودم ولي با تمام جان در آن شب فراموش نشدني از 7 صبح تا ساعت 2 صبح در بيمارستان مشغول کار بودم و فقط توانستم 2 ساعت استراحت کنم .چون مرتب مجروح‌ها را مي آوردند بيدار شدم و تا فردا ساعت 6 بعد از ظهر در آنجا بودم . هر چه رئيس بيمارستان و بقيه دوستان به من مي گفتند که بايد بروي قبول نمي کردم. طاقت اينکه بروم و کمک نکنم را نداشتم و مصرانه در آنجا کار مي کردم.

*خانواده تان هم موافق بودند؟

غديري: من در زمان دانشجويي ازدواج کرده بودم و خوشبختانه همسرم اطلاع کاملي از شغل پرستاري داشت و مي دانست که کار پرستاري چيست و چگونه است. تعطيلات ندارد مانند نظامي‌ها در هر لحظه که نياز به وجود پرستار باشد بايد آماده باشد.

مخالفت آن هم در زمان جنگ براي او که نظامي بود معنايي نداشت. به همين خاطر هيچ وقت نه تنها با شغل من مخالفتي نداشت بلکه در شرايط سخت و زماني که نياز به کمک بود مرا تشويق مي کرد و حتي با من همکاري مي کرد.

*چه صحنه اي از امداد رساني در زمان جنگ را به ياد داريد؟

غديري: زماني که به نيروگاه اتمي بوشهر حمله شد فوراً با يک تيم به طرف نيروگاه حرکت کرديم و صحنه‌هاي جانگدازي را ديدم که هرگز فراموش نمي کنم.

مثلاً حمله‌هاي راکتي که شروع شد . من آنجا بودم .سر بلند کردم و ديدم بدني بدون سر در حال دويدن است. وحشت زده و متعجب شدم. بعداً متوجه شدم راکت به سرش اصابت کرده ولي هنوز جان در بدن داشت. ما با چنين صحنه‌هايي مواجه بوديم که حتي شنيدن آن براي همه رنج آور است اما با اين حال به مداواي اوليه و اعزام مجروحان به بيمارستان مشغول شديم.

*شرايط کار در منطقه جنگي چطور بود؟

غديري: زمان شروع جنگ در بيمارستان بوشهر کاملاً آماده باش بود. و زماني که مجروحان را به بيمارستان مي آوردند. گاهي هيچ تخت اضافي وجود نداشت با اين حال در تمام راهروها با کمک مردم ميخ به ديوار کوبيده بوديم و سرم‌ها را آويزان مي کرديم .حتي در حمام‌ها روي زمين پتو پهن مي کرديم و بيماران را مداوا مي کرديم. البته در آن زمان ما با همان نيروي ثابت کارها را انجام مي دايدم و ساعت کار و شيفت صبح و عصر و شب اصلاً معنايي نداشت. ساعت 7 صبح مشغول بکار مي شديم و شايد ساعت 2 صبح فردا برمي گشتيم بدون اينکه ساعات اضافي برايمان منظور شود. اصلاً کسي به فکر اين چيزها نبود.

*خاطراتي از دوران دفاع مقدس و خدمت رساني‌ها نقل کنيد؟

غديري: من هميشه در بيمارستان عادت داشتم قبل از تحويل بخش حتماً آن را چک کنم و به بيماران و بخش‌ها‌ سر بزنم . يادم مي آيد دوران جنگ قبل از تحويل بخش دوري در بخش زدم . همان طور که اوضاع را چک مي کردم ديدم مجروحي را به خاطر کمبود جا زير تخت خوابانده بودند که کل صورتش بانداژ شده بود و فقط لب پايين او بيرون بود. چون سرپرستار بودم و با وجود اينکه باردار بودم اصرار داشتم خودم در هنگام ويزيت دکتر بالاي سر بيماران حضور داشته باشم. آن روز به دکتر تقوي گفتم برويم بيماران را ويزيت کنيم بر خلاف هميشه مخالفت کرد و گفت نه امروز شما لازم نيست بياييد و يکي از همکاران را صدا کرد و گفت شما همراه من بيا. من با وجود اينکه از برخورد دکتر متعجب شده بودم، به روي خودم نياوردم و طبق معمول شروع کردم به يادآوري کردن. به او شرح حال مجروح بانداژ شده اي که زير تخت بود را دادم و گفتم فکر مي کنم بيمار شما باشد.دکتر هم گفت: مگر شما او را ديده اي؟ گفتم بله. گفت من مي خواستم با وضعيتي که داري بالاي سر اين بيمار نيايي ولي حالا که اصرار داري بيا. ما رفتيم و وقتي بانداژ را باز کرديم ديدم بر اثر اصابت راکت کل صورت او از بين رفته بود و فقط فک پايين او مانده بود.

يادم مي آيد مجروحي را به بيمارستان ما آوردند به نام محمود اميني که ران پايش دچار سوختگي و عفونت شده بود 6 ماه تمام از او مراقبت کرديم تا خوب شد. يا مجروح ديگري دچار 80 درصد سوختگي شده بود و هيچ بيمارستاني او را پذيرش نمي کرد. بيمارستان ما هم نمي پذيرفت اما من خودم مسئوليت نگهداري از او را پذيرفتم و از او پرستاري کردم تا کاملاً خوب شد حتي هيچ کس باور نمي کرد. هنوز هم با بيماران آن زمان ارتباط دارم و جوياي احوالشان هستم.

*شما که فرزند هم داشتيد چگونه در آن شرايط کار مي کرديد؟

غديري: خيلي سخت بود. همه ما خانواده و فرزندان خود را به خداسپرده بوديم. کاري نمي شد انجام داد. وظيفه ما ايجاب مي کرد از فرزندان و برادران وطن خود پرستاري کنيم. حتي يادم است همسرم در سال 1361 براي مأموريت به منطقه آبادان رفته بود که محاصره آبادان و خرمشهر اتفاق افتاد. دخترم حدود 5/2 سال داشت و مرتباً سراغ پدرش را مي گرفت روزي در خيابان براي خريد رفته بوديم که کودکي با پدرش راه مي رفت و مرتباً پدرش را صدا مي کرد در آن لحظه دخترم ايستاد و به من گفت ببين اون بابا داره. يعني من بابا ندارم. او را در آغوش گرفتم و به ياد فرزنداني که در جنگ پدران خود را از دست داده اند گريستم و گفتم انشاءالله بابا به زودي برمي گرده.

*و سخن آخر…

غديري: از دولتمردان مي خواهم که به مشکلات قشر زحمتکش پرستار که با تمام وجود در هر زمان و با هر شرايطي که دارند با احساس مسئوليت هميشه در سرکار حاضر مي شوند و با فراموش کردن درد و رنج خود با لبخند به بيماران مراقبت مي کنند و آرامبخش دل بيماران مي شوند بيشتر توجه کنند و باعث دلسردي و بي انگيزگي آنان نشوند. اميدوارم قوانيني مثل تعرفه گذاري خدمات پرستاري و کاهش ساعت کاري پرستاران هر چه زودتر اجرا شود.

گفت و گو: سميه ايزدي
—————
منبع: پايگاه اطلاع رساني سازمان نظام پرستاري