گفت‌وگو با دکتر مسعود خاتمي

گفت‌وگو با دکتر مسعود خاتمي

بسم الله الرّحمن الرّحيم
تيم پزشکي در اسارت حزب دمکرات کردستان

همانطور که مي دانيم پس از پيروزي انقلاب، نقاط حساس استان کردستان توسط اعضاي حزب دمکرات کردستان اشغال شده و يک جنگ تحميلي به اين سرزمين تحميل شد که موجب گرديد اين منطقه تا چندين سال در حوادث خونين گرفتار گردد.

اين جنگ که با آتش افروزي حزب دمکرات آغاز گرديد با اسارت گرفتن چند گروگان از جانب اين گروه و نگهداري آنها در نقاط بد و نامساعد در شهريور 1358 ادامه يافت. اين اسرا در زندان حزب موسوم به «دولتو» نگهداري مي شدند و انواع شکنجه ها را متحمل مي شدند تا اينکه بعضي از آنها به شهادت رسيدند. بعضي از آنها را به جوخه دار سپردند، بعضي ديگر هنوز هم که هنوز است سرنوشتشان معلوم نيست . به هرحال خاطره هاي تلخ و شيرين از آن دوران بسيار است که انجمن ديار مصمم است با انجام مصاحبه و گفتگو با افرادي از آن دوران، طعم تلخ سختي هاي دوران اوايل انقلاب را از زبان کساني که آن را چشيده اند، بازسازي نمايد. دکتر سيد مسعود خاتمي در 20 شهريور 1358 در جمع يک تيم پزشکي به اسارت حزب دمکرات کردستان درآمد( تا اين حزب بار ديگر ثابت کرده باشد که هيچ حدو مرزي به لحاظ جنايت نمي شناسد، نه صليب سرخ نه هلال احمر، نه پزشک، نه مجروح بي دفاع و نه مردم عادي، همانطور که در حوادث پاوه خانم پرستاري را به شهادت رساندند و….) اکنون ايشان در گفتگويي بسيار صميمانه به يادآوري ايام سخت اسارت مي پردازند:

از چگونگي اعزام تيم پزشکي در کردستان بگوئيد؟
پس از ماجراي پاوه در 28 مرداد 1358چند روزي در بهداري بوديم که خبر آوردند در سردشت درگيري شده و امکان انتقال مجروحان نمي باشد، بنابراين بايد سريع تيم پزشکي به آنجا برسد. بنابراين با دوتيم پزشکي به همراه دارو و آمبولانس به سمت سنندج و سقز به راه افتاديم.

آيا اين تيم پزشکي راهنما و آشنا به منطقه هم داشت؟
خير. هيچ کس راهنمايي صحيح از اوضاع جاده ها به ما نکرد. همه مي گفتند که راه نا امن است. اما بالاخره به مهاباد رسيديم و حدود يک ساعت مانده به غروب آفتاب از مهاباد به طرف سردشت حرکت کرديم.

اين تيم پزشکي داراي چه تجهيزات و ترکيبي بود؟
ما جمعاً 9 نفر بوديم ؛ من و دکتر قاضي و هفت نفر ديگر. از اين هفت نفر دو نفر راننده بودند، 5 نفر پزک يار بودند که دو نفرشان از اورژانس همدان بوده و بقيه هم داوطلباني بودند که از تهران و جاهاي ديگر براي امداد و خدمت آمده بودند. يک وانت دارو و آمبولانس نيز همراه داشتيم.

در چه وضعيتي بوديد که اسير حزب دمکرات شديد؟
آفتاب داشت غروب مي کرد. در يکي از پيچ ها که آن طرفش ديده نمي شد، وقتي پيچيديم ديديم يک فردي با لباس شخصي، ريش بلند و آرپي جي 7 در دست، جلوي مارا گرفت. خيلي خوش برخورد به نظر مي رسيد. از اين رو مافکر کرديم از اين جوانمردهاي کردي هستند که در مهاباد ديديم . سوال کرديم که آيا شما جوانمرد هستيد؟ گفت بله شما کي هستيد؟ گفتيم ما گروه پزشکي هستيم داريم مي رويم سردشت. گفت يک دقيقه صبر کنيد. چند تا تپه دور و بر ما بود. من ديدم که يک تعدادي با سلاح برنو دارند مي دوند، بروند بالاي تپه ها، يک جيپ شهباز که تفنگ 106 در آن مستقر بود حدود صد متري ما ايستاد. آقايي که آر پي جي 7 دستش بود گفت شما بياييد برويم حزب. گفتيم حزب چي؟ او با لهجه کردي گفت: اينجا حزب دمکرات است و شما بايد خودتان را به حزب معرفي کنيد.

شما چه تصميمي گرفتيد؟
دکتر قاضي چون سنش از بقيه بيشتر بود و بزرگ و ريش سفيد تيم بود، گفت ما تيم پزشکي هستيم و براي کمک به مجروحان آمديم. بنابراين در همه جا ما آزاد هستيم برويم. من مي آيم با رئيستان صحبت مي کنم. وقتي داشت مي رفت دو تا از پزشک ياران نيز به همراه وي رفتند. من سر آن پيچي که ديگر آن طرفش را نمي ديدم صداي يکي دو تا رگبار را شنيدم. در همين گيرو دار که صداي رگبار شروع شد، از چهار طرف به ما تيراندازي شدما وسط جاده ايستاده و سنگر گرفتيم. ما که اسلحه نداشتيم در اين فکر بوديم که چه بکنيم چه نکنيم که با دو تا از راننده ها رفتيم در آن خانه اي که کنار جاده بود. آن صاحبخانه هم ما را با التمالس و ترس از جان خويش بيرون کرد و گفت اگر دمکرات ها بفهمند خانه مرا خراب مي کنند ما آمديم بيرون. وسط خيابان از چپ و راست شليک مي کردند. با تفنگ 106 زدند سقف آمبولانس رفت. آمبولانس شده بود مثل يک وانت بار.

چگونه دستگير شديد؟
همينطور که به طرف ما شليک مي کردند حلقه محاصره تنگ تر شده و به ما نزديک تر مي شدند. حدود بيست نفر بودند که فارسي هم بلد بودند با سنگ و چوب به جان ما افتادند و کتک مي زدند. هيچ خبري از هيچ کجا هم نداشتيم در نهايت بر ما مسلط شده، ما را گرفتند و با وضع خيلي بدي بردند. در راه ضمن آزار و اذيت در حالي که مارا دستگير کرده بودند و ما اسير آنها بوديم فحش هم مي دادند. (اين اقدام حزب – فحاشي- مسبوق به سابقه است. در جريان محاصره پاوه نيز با بلندگو از روي تپه ها به مردم کرد فحاشي هاي بسيار ناهنجاري نمودند که حافظه تاريخي آنها را به ثبت رسانده است.)

از افراد ديگر چه خبري داشتيد؟
از بچه هايي که با ما بودند ظاهراً يک نفر شهيد شده بود و يکي هم مجروح. از دکتر قاضي و آن دو پزشکياري که رفته بودند هم خبري نداشتيم.

بعد از دستگيري شما را به کجا بردند؟
پس از دستگيري، اولين چيزي که از جيب من بدست آوردند، يک کارت دانشجويي براي دانشگاه شيراز بود. ما را کنار يک قهوه خانه آوردند و هوا هم خيلي تاريک شده بود. يک کسي آمد و گفت شنيديم که شما پزشک هستيد؟ بعد گفت بياييد مجروح هاي خودتان را پانسمان کنيد. ما هم رفتيم و زخمي ها را پانسمان کرديم. بعد شبانه ما را با دو سه تا از پيشمرگ هايشان به طرف جاده مهاباد وارد اردو کردند. ما را بردند پيش کسي که قد کوتاه بود و به او سرگرد عباسي مي گفتند. او گفت : ستون نظامي کي مي سد؟ ما تازه فهميديم که اينها منتظر يک ستوني بودند تا به اين ستون شبيخون بزنند و فکر کرده بودند که ما پيش قراول آن ستون هستيم. مرتب از ستون سوال مي کردند و ما هم خبري نداشتيم.

دکتر قاضي چه وضعيتي پيدا کرده بود؟
پزشکيار همراه دکتر قاضي صحنه شهادت را چنين توصيف مي کند: داشتيم مي رفتيم که يک رگبار به پاي دکتر قاضي بستند. تا دکتر قاضي نشست يک رگبار به سينه اش زدند.

وقتي ما را به آن اردوگاه بردند در آن اردوگاه ما ديديم جنازه دکتر را بالاي آن آمبولانس که سقفش رفته بود گذاشته و يک جنازه ديگر به نام تقوي نيز کنار او بود. دو مجروح نيز کنار اين دوجنازه در آمبولانس داغان و شيشه شکسته بود که يکي از آنها مرتضي زماني نام داشت. به من گفتند شما بايد رانندگي کنيد و جنازه ها را به مهاباد ببريد. در کنار ما هم دوتا ماشين مي آمدند و کنار دست من هم دونفر مسلح نشسته بودند. سر جاده که رسيديم به سمت مهاباد تصميمشان عوض شد و گفتند برويم به سمت سردشت. طرف هاي صبح که هوا روشن شد يکي آمد و گفت بايد سريع برويم. هوا که روشن بشود هلي کوپترها مي آيند. فهميدم اينها از هلي کوپترها خيلي مي ترسند. به يک سربالايي که رسيديم گفتند بياييد اين جنازه هايتان را خاک کنيد. گفتيم که کجا خاک کنيم؟ آنجا درختي بود. گفتند اين جنازه ها را بگيريد بيندازيد آن پايين. جنازه دکتر قاضي و آقاي تقوي را در آنجا دفن کردند.

مجروحان را چه کار کردند؟

دو تا مجروح داشتيم که حالشان خيلي خوب نبود. مرتضي زماني که در آن درگيري که داشتيم، سنگ به جمجمه اش زده بودند و از گوشش خون مي آمد و در مدتي که من رانندگي مي کردم، سرش را گذاشته بود روي شانه من، به طوري که لباس سفيدي که من داشتم پر از خون شده بود.مي گفتند مجروحان را به بيمارستان مي بريم. اين آقا مرتضي با آن نيمه حالي که داشت مي دويد به طرف من و مي گفت من با اين آقا دکتر بودم بايد تا آخر با او باشم. هرچه او را کتک مي زدند و مي گفتند بايد بروي آنجا مي گفت با آقاي دکتر مي روم. ديگر خسته شده بودند و عجله هم داشتند چند تا فحش بهش دادند و رفتند و گفتند تو برو. آمد و رد که شديم از يک صد متري صداي رگبار شنيده مي شد. فهميديم که اينها قصد داشتند مجروحان را به رگبار بسته و به شهادت برسانند.
—————
منبع: بانک جامع طليعه

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

75 + = 82