گفت‌وگو با خواهر مريم کاظم‏ زاده، گزارشگر و روزنامه‏ نگار

گفت‌وگو با خواهر مريم کاظم‏ زاده، گزارشگر و روزنامه‏ نگار

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

 

شما در اين گفتگو در آغاز لطفا خودتان را براي خوانندگان ما معرفي کنيد.
– به نام خدا. مريم کاظم زاده، متولد شيراز هستم. ابتدا رياضي و سپس در رشته هنر تحصيل کرده ام. فرزندانم، دو دختر کوچک به نامهاي ريحانه و فرزانه هستند. همسرم آقاي مرتضي بي آزاران، آرشيتکت ايران خودرو مي باشند، خبرنگارم و … ديگر بايد چه بگويم؟

– از سال 57 و آشنايي و همراهي تان با انقلاب شکوهمند اسلامي بگوييد.

– اين آشنايي به سال‌هاي قبل از انقلاب برمي گردد، خانواده مذهبي ما در بطن جريانات سال 42 قرار داشت و اسم حضرت امام از بچگي در گوش ما بود و با اين اسم رشد کرديم. 10 يا 12 سال بيشتر نداشتم که دايي ام، سفري و ملاقاتي به نجف و امام خميني داشتند. زماني که از سفر بازگشتند، همگي دور هم جمع شده بودند و من در همان عالم بچگي فقط از ايشان مي شنيدم که مي گفتند: «شما نمي دانيد اين مرد چقدر بزرگ است، چقدر والاست، پشت دشمن از اسم ايشان مي لرزد.»

اين بود که از امام بپرسم خبرنگار باشد يا خير؟

بعد از گرفتن ديپلم، تصميم گرفتم معلم شوم. تهران قبول شدم. خانواده موافقت نکرد و با اصرار مرا براي ادامه تحصيل به انگلستان فرستادند. فکر کنيد از آن محيط بسته و خفقان آور در سال 55، وارد محيط و فضاي باز مسائل سياسي – اجتماعي شدم. با بهره مندي از وجود دوستاني آگاه و راهنمايي آنها قاطي گروهک‌ها و سازمان‌هاي چپ نشدم اما حرف همه گروه‌ها و سازمان‌ها را به دليل کنجکاوي شنيدم.

در همان گير و دار، آشنايي با خانم مرضيه حديدچي (خانم دباغ) پل محکمي شد براي من که از آن آشفته بازار به سمت مکان مطمئني حرکت کنم. دوستي و ارتباط با ايشان هم پاسخگوي نيازهاي عاطفي من در غربت بود و هم نيازهاي سياسي و تشنگي مرا براي آگاهيهاي مذهبي پاسخگو بودند. مدتي گذشت. امام که وارد پاريس شدند و خانم دباغ رفتند، به پيشنهاد شهيد حداد عادل با تعدادي از برادران مسلمان با اتوبوسي راهي فرانسه شديم و ملاقات با امام، حجت را بر من تمام کرد. اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که از امام بپرسم، آيا يک دختر مسلمان مي تواند خبرنگار باشد يا خير؟

– امام چه پاسخي دادند؟

– امام با خط خودشان برايم نوشتند «اصل رشته اشکال ندارد، مگر اينکه حجاب رعايت نشود» اين پاسخ يعني انتخاب راه. وقتي از خود امام عکس مي گرفتم، احساس کردم اين رسالت من است. به انگليس که برگشتم، آرام و قرار نداشتم. سرگشته آن ديدار و آن معنويت و آن روحانيت گشته بودم.

– آيا باز هم به ديدار حضرت

امام رفتيد؟

– بار دوم، تک و تنها از انگليس به فرانسه رفتم. 4 روز طول کشيد تا خانم دباغ و مقرّ دانشجويان را در فرانسه پيدا کردم و آرام گرفتم. آنجا مقرّي بود که طي 48 ساعت افرادي که به ديدار امام مي آمدند مي توانستند مهمان باشند. امّا من 4 روز مهمان شدم! صبح تا شب نوفل لوشاتو بودم و عکس مي گرفتم. امام که به ايران برگشتند، احساس کردم من ديگر کاري ندارم و بايد برگردم. خانواده مخالفت کردند؛ گفتم: مي آيم ديداري تازه مي کنم و برمي گردم، اما خودم و شايد آنها هم مي دانستند که ديگر بازگشتي در کار نيست. گمشده‌ام را يافته بودم.

– از فعاليت‌هايي که به عنوان

يک دانشجوي مسلمان ايراني داشتيد بگوييد.

– در دانشکده، اساتيد و شاگردان در شور و هيجان خاصي به سر مي بردند. سر کلاس بحثها داغ و تند بود. از کلاس کامپيوتر تا فيزيک و رياضي، قسمت اعظم و وقت کلاس تحليل مسائل ايران بود. وظيفه خودم مي دانستم در جريان اخبار قرار بگيرم و پاسخگوي سؤالاتي که از ايران مي شود باشم.

در کلاس و دانشکده ما تعداد خارجيها زياد بود (ژاپني، پاکستاني، هندي و …) و جالب اينجاست که آنها از برخي ايرانيها نسبت به وقايع ايران حساس تر بودند. استاد درس فيزيکمان زماني که من براي خداحافظي رفته بودم، يعني 13 بهمن تا مرا در راهرو ديد بلند گفت: «[امام] خميني سالم رسيد به ايران! از اخبار 4 صبح فهميدم.» در صورتي که خود من از اخبار ساعت 7 صبح فهميده بودم!

– چه وقت به ايران آمديد؟

– در 14 بهمن، همراه خانواده امام، به ايران برگشتم. براي من روز بزرگي بود. ديوارها پر از شعار بود. شبها صداي اللّه اکبر مي شنيدم. راهپيمايي در روزها انگار کار اداري و رسمي مردم شده بود. مدارس تعطيل، دانشگاه‌ها تعطيل، بسياري جاها در اعتصاب به سر مي بردند. در منزل يکي از اقوام در ميدان شهدا نزديک پادگان نيروي هوايي مستقر شدم. در شب 19 بهمن و روز 20 بهمن با دوربين عکاسي ام، ميان خيابانها و در بين مردم در حرکت بودم. از سنگرها، صورتهاي سياه شده، از آمبولانسها، زناني که چادر، کفن شان شده بود، عکس مي گرفتم و عکس مي گرفتم. آن موقع با عکس گرفتنم مخالفت مي شد. فيلمم را نور مي دادند و اعتراض مي کردند، چون؛ مواضع روشن نبود. البته اينها باعث خيرشد، وقتي در کردستان عکس مي گرفتم، هشيار بودم. هر کس مي خواست فيلم را نور بدهد يک بسته فيلم خام داشتم، سريع ارائه مي دادم و آن بنده خدا خيالش راحت مي شد و مي رفت.

– با پيروزي انقلاب چه کرديد؟

– به پيشنهاد يکي از دوستان که در انگليس با هم بوديم، قرار شد در روزنامه انقلاب اسلامي مشغول به کار شويم. من با توجه به شناختهايي که از بني صدر در خارج از کشور داشتم شک کردم که بپذيرم يا نه؟ برخي تشويق مي کردند و برخي مي گفتند: نه! صلاح نيست. من فکر کردم کسي که کتاب «کيش شخصيت» را نوشته احتمالاً معتقد به آنچه گفته، هست. ديگر خودش بازي آن مشکلات رفتاري را نمي خورد، تازه او در جمهوري اسلامي جايگاهي دارد اگر هم موردي بوده رفع مي شود و بالاخره پذيرفتم.

– به شناخت قبلي از بني صدر در خارج از کشور اشاره کرديد،

واضح تر توضيح دهيد.

– در پاريس که بوديم، بني صدر براي ديدار با امام که مي آمد خيلي رسمي و تشريفاتي، با ماشين مي آوردندش، خدمت مي رسيد و بعد همان طور رسمي سوار ماشين مي شد و مي رفت. با ديگران کاري نداشت يعني مي دانيد خود را از بقيه برتر يا جدا مي دانست. زماني هم که در انگلستان براي سخنراني دعوت شد، آمد و حرف زد و رفت. و من درست به خاطر دارم شخصيتهاي مملکتي و فرهنگي ديگري که دعوت مي شدند، مي آمدند با بچه هاي دانشجو قاطي بودند، تواضع و فروتني آنها به حدي بود که حتي مشکلات شخصي بچه ها را مي شنيدند در خارج از کشور همفکري و همدلي داشتند با بچه ها، آمدنشان صرف يک سخنراني نبود، اما آن نه! خلاصه در قسمت عکاسي روزنامه مشغول به کار شدم. مدتي گذشت کارها برايم در حد سرگرمي بود. از محله فساد عکسهايي گرفتم. از زنان معتاد، از آلونکها، زناني که به گدايي افتاده بودند يا زناني که حکم اعدامشان صادر شده بود. در اين روند اولين تجربه هاي خبرنگاري را کسب کردم که بسيار برايم با ارزش بود. يعني با آن فضايي که در آن زندگي مي کردم زمين تا آسمان تفاوت داشت، هر روز مي آموختم و مي آموختم و مي آموختم.

– خوب؛ از کردستان بگوييد.

– در اولين روزهاي درگيري کردستان همراه همکارم آقاي طاقداريان به کردستان رفتم.

البته با رفتنم موافقت نشد. اصرار کردم و پذيرفتند. به سنندج رفتم. ديدن جو شهر و مقايسه آن با تهران برايم عجيب بود. فضا اصلاً فضاي انقلاب نبود. مريوان جنگ بود. سر چند پاسدار را بريده بودند. جو متشنج بود. بخاطر غيربومي بودنم و وضعيت حجابم نگاهها سنگين بود. سوار ميني بوس شدم تا به پادگاني در چند کيلومتري شهر که تنها نقطه امن محسوب مي شد بروم. ميان راه چندين بار افراد مسلح براي شناسايي، ميني بوس را نگه داشتند هر لحظه امکان هر برخورد بدي بود، اما به خير گذشت و وارد پادگان شدم. يک پادگان نظامي و من يک دختر جوان. البته جو آنجا قبلاً توسط همکارم قدري آماده شده بود، اما باز نگاهها مشکوک، سنگين و ناباورانه بود. چون تحليل داشتم و مي دانستم کجا هستم و چه بايد بکنم قدري توانستم بر اوضاع مسلط شوم. آشنايي با فرمانده پادگان فرصت خوبي بود تا توانستم به يک تحليل از شخصيت افراد آنجا برسم.

– تحليلتان از اوضاع کردستان چه بود؟

– آنچه که در کردستان رخ داد بيشتر به يک «محک» مي مانست تا درگيري. مدت زيادي از انقلاب اسلامي ما نگذشته بود. آمريکا و شوروي که گيج بودند و نمي توانستند مردم قهرمان ما را بشناسند تعدادي از مزدوران خود را تجهيز کردند تا با فريب مردم کرد حيله گسترده اي را براي انقلاب به عمل برسانند. از نقده و پاوه تا سنندج و مريوان دامنه عملشان بود. بوقهاي تبليغاتي هم با سرعت به جعل اکاذيب مشغول بودند. وقتي ديدند کار به انجام نمي رسد، آتش جنگ را شعله ور ساختند. آن وقت بود که مردم کرد هم حيله دشمن را درک کرده و نقشه هاشان را با آگاهي خنثي کردند.

– از شهيد دکتر چمران و اولين برخوردتان بگوييد.

– وقتي دکتر چمران وارد پادگان شد و مطلع گشت خبرنگار روزنامه انقلاب اسلامي هستم شايد به دليل خط سياسي روزنامه بود که، ابتدا خيلي اعتماد نکرد، اما خيلي سريعتر از بقيه، وقتي حُسن نيت و صداقت مرا ديد، راه فعاليت مرا هموار کرد. همان شب بعد از نماز مغرب و عشا وقتي دکتر مرا ديد که عکس مي گرفتم. دوربين را خواست و گفت: يادش به خير يک دوربين داشتم که از قساوت اسراييليها عکس مي گرفتم اما در يک درگيري دوبين ترکش خورد! بعد، ازنقاشيهايش گفت،ازهنر، از عرفان، از مظلوميتِ شيعيان لبنان؛ و اين آغاز شاگردي من و استادي او بود.

– آيا همراه ايشان شديد يا به کار تهيه خبر و عکس مشغول بوديد؟

– ما تنها خبرنگاراني بوديم که در منطقه حضور داشتيم. حتي خبرگزاري هم به طور دائم آنجا نبود، مي آمدند و مي رفتند. ما هم به کار خودمان مشغول بوديم و هم با دکتر که به شهر يا جاههاي ديگر براي بازديد مي رفتند همراه مي شديم. بار اول که همراه ايشان به شهر وارد شديم ايشان ابتدا لباس شخصي به تن داشتند. با مردم از راه درددل وارد شدند،به عنوان اينکه فقط آمده اند حرف آنها را بشنوند. برخي از مردم از دکتر چمران، نماينده دولت که مي خواهد بيايد! بدي مي گفتند، از سپاه بد مي گفتند، توهين مي کردند و … همان روز دکتر گفتند: به سران و نمايندگان خود بگوييد امروز عصر در اتاق فرمانداري با نماينده دولت جلسه است، هر کس حرفي دارد بيايد. همان روز عصر دکتر چمران را ديدم که لباس رزم پوشيد. همان لباس پلنگيهاي معروف. و من تعجب کردم. آيا اين همان مرد عارف مسلک چند روز پيش است؟! شب بعد از نماز مغرب و عشا از حضرت علي(عليه‌السلام) و زندگي ايشان گفت. از شيعه گفت، از سختي و صلابت و نرم خويي و عطوفت شيعه گفت، از علم و فراست و زرنگي و خاکي بودن و همراه بودن با مردم. گفت علي(عليه‌السلام) روزها چون شير مي جنگيد اما تاب ديدن اشک چشم يتيم را نداشت و…

– در اين ارتباط نزديک، از دکتر چمران چه آموختيد؟

– گاهي اوقات برخوردهاي سنگين، تحمل شرايط دشوار منطقه و پادگان مرا به اين فکر وامي داشت که راست مي گويند، جاي من در کردستان نيست، بايد به تهران برگردم! … اما طمع چشيدن و آموختن آن ناشناخته ها از استادي چون دکتر چمران مرا بر آن مي داشت که «زن» بودن خود را فراموش کنم. بمانم و تسليم نشوم.

ايشان يک شخصيت عجيبي بود. اولين برخوردها در خاطرم است، همان روز که بناي جلسه بود، من بدون اجازه ايشان به شهر رفتم. در شهر غلغله اي بر پا بود. گفتند: گروهي از سنندج به حالت راهپيمايي و اعتراض به سمت پادگان مي آيند. من هم براي ديدن واقعه رفتم. ديدم سراسر دشت را چادر زده اند. مشغول شدم به عکس گرفتن و يادداشت برداري. همين طور که ميان چادرها مي گشتم، ديدم کسي داد مي زند و خطاب به من اعتراض مي کند. قدمها را سريع برداشتم تا به يک منطقه باز برسم تا اگر موردي باشد بتوانم خود را نجات دهم. عده اي به حالت دو به سمت من مي آمدند، من هم دويدم امّا چادر جلوي پايم را گرفت و زمين خوردم. دوره ام کردند. توهين و پرخاش مثل مسلسل بر سرم مي باريد. گفتند عکسهايي را که گرفتي بده. من هم با توجه به تجربه اي که در 20 بهمن تهران داشتم. چند حلقه فيلم تازه را نور دادم و تحويلشان دادم و فرار را بر قرار ترجيح دادم، به پادگان که رسيدم دکتر را ديدم که تازه از جلسه بيرون آمده بود. پرسيدند کجا بودي؟ چرا تنها رفتي؟ و از آن به بعد بنا شد هر جا مي خواهم بروم با صلاحديد دکتر بروم. و علي رغم آن شخصيتي که در جواني از خودم سراغ داشتم پذيرفتم «فقط با صلاحديد ايشان بروم».

– آن موقع که هر لحظه در کردستان شهادت عزيزان و عملياتي در جريان بود، آيا خود در عملياتي حضور داشتيد که به قول معروف خبرهايتان داغ و دست اول باشد؟

– يک بار يکي از فرمانده هان سپاه، شهيد اصغر وصالي، مرا ديد و گفت: شما خبرنگاران در شهر پشت ميز مي نشينيد و از جنگ مي نويسيد. راوي جنگ بايد در صحنه حضور داشته باشد، نه اينکه خيلي شجاعت به خرج دهد! و بعد از عمليات چند عکس جنگي بگيرد! البته اين برخورد تند و عدم اعتماد احساس غالب فرماندهان و افراد درگير در منطقه بود. اما در مجموع آن شهيد هم مانند شهيد چمران به قضيه حضور زن در صحنه مثبت نگاه مي کرد و بارها و بارها خودشان سد راه را براي حضور بنده در مناطق حساس برداشت. بعد از برخورد با شهيد وصالي مدتي گذشت که يک روز دکتر چمران گفتند: يک گروه مي خواهند براي شناسايي به مرز بروند؛ مي خواهي بروي؟ من هم از خدا خواسته کوله و دوربينم را برداشتم و راه افتادم. غافل از اينکه سرپرست اين گروه شهيد وصالي است. خلاصه گروه حاضر شدند و دکتر رو به شهيد وصالي گفتند: خواهر هم با شما مي آيند، سالم مي بري، سالم هم تحويل مي دهي! شهيد وصالي نپذيرفتند و گفتند: منطقه درگيري است. ما بايد از بين دشمن به طرف مرز برويم. دو روز پياده روي داريم و … امّا بالاخره راضي شدند و خلاصه راه افتاديم. خدا همگي اشان را رحمت کند. از آن گروه، رضا مرادي در گيلانغرب شهيشد. جهانگير مفقود شد. اسماعيل لساني را خبر ندارم. منصور در همان عمليات شهيد شد. وصالي هم. حسن هم. از عبداللّه نوري بي خبرم. مسير واقعا سخت بود. خيلي جاها را بايد مي پريديم. راه نبود، کوه بود و دره. گروه به علت اينکه رزم چريکي را آموخته بودند مشکل نداشتند، اما براي من بسيار دشوار بود. سختي بسيار شيريني را پشت سر گذاشتيم. اما از سفر مانده نشدم. قمقمه نداشتم، آب جيره بندي شده بود. هوا به شدت گرم بود. رفتيم و رفتيم تا اينکه راهنما نويد يک چشمه را داد. بچه ها که به چشمه رسيدند روي زمين افتادند و من به سختي خودم را نگه داشتم. وقتي به آب رسيديم، فکر مي کنم شهيد منصور بود ليوان آبي را به من داد. من هم به تبع رفتار آنها و اخلاق گذشته ام آب را تعارف کردم. شهيد وصالي با تندي گفت: اينجا جاي تعارف و اين حرف‌ها نيست، سريعتر بخوريد بايد برويم. منطقه امن نيست، بايد تا شب نشده به پناهگاهي برسيم. من که مي دانستم علت اين برخوردها چيست تحمل کردم و بعد از يک استراحت کوتاه راه افتاديم. اما از دعا و نماز و خلوص و ايمان بچه هاي گروه نمي دانم چه بگويم. از پاکي و نجابتشان چه ها بگويم. به خانه اي رسيديم. برايمان شام آوردند؛ همه خسته و مانده شروع کرديم به خوردن. نان و ماست ودوغ (با سبزي کوهي) و يک مرغ هم بود. شهيد وصالي جز نان و ماست هيچ چيز نخورد؛ آن هم به مقداري کم. هر چه بچه ها اصرار کردند، غذا نخورد. رفت بيرون و گفت: گشتي مي زنم و برمي گردم. بعدها از شهيد وصالي پرسيدم که چرا آن شب شام نخوريد؟ گفت: کاش نمي دانستم آن خانواده فقط همان مرغ را داشتند! کاش نمي دانستم آن خانواده از گروهکها و منافقين به واسطه مذهبي بودنشان چه ضربه ها که تحمل نکردند! ياد ژاندارمها افتادم که همه چيز روستاييان را غارت کردند و …

– در آن عمليات شناسايي درگيري که نشد؟

– چرا! همين طور که جلو مي رفتيم يک مرتبه به ما حمله شد. برادران موضع گرفتند و من کنار صندوق مهمات ماندم و برايشان خشاب پر مي کردم. درگيري که شديد شد عبداللّه نوري پور کلتي را به من داد که موقع لزوم از آن استفاده کنم. يک حس بد نسبت به اسلحه داشتم. تا آخر مدتي هم که کردستان بودم مسلح نشدم. فقط يک نارنجک داشتم و به پيشنهاد شهيد چمران يک قوطي گاز اشک آور. خلاصه درگيري شديد شد. تعداد آنها زياد بود و مشرف بر ما بودند. تنها توانستم در فرصت‌هايي که تير نمي آمد سرم را بلند کنم و چند عکس بگيرم. در همان حال برادر جهانگير آمد که خشاب اسلحه اش را پر کنم و گفت منصور تير خورده است. من هول کردم. يعني مي ترسيدم اگر او را ببينم حالم به هم بخورد.

– پس اولين شهيدي که ديديد، شهيد منصور اوسطي بود؟

– خدا رحمتشان کند. شهداي پاک و باايماني بودند. ميان آن گلوله باران، کوله ام را برداشتم و سينه خيز به طرف برادر منصور رفتم. تنها ياد خدا و ايمان به او کمکم کرد. ديدم تير به بازويش خورده و به سختي نفس مي کشد. با کارد سنگري آستينش را پاره کردم و زخم را شستم و يک سري کارهاي مقدماتي. در تمام لحظاتي که بالاي سر شهيد منصور اوسطي بودم به رفتار و گفتارش در طول آن راهپيمايي سخت مي انديشيدم. ميان راه بوديم که شهيد گفت: «بچه ها من امشب با شهدايي که در پاوه شهيد شده اند، شام مي خورم، براي آنها پيغامي نداريد؟» شهيد رضا مرادي با خوشحالي گفت: يعني ما هم شهيد مي شويم؟ منصور اوسطي گفت: شماها را نمي دانم اما امشب من پيش آنها خواهم رفت! شهيد منصور اوسطي را به پادگان مريوان بردند و آن والا مقام در راه به شهادت رسيده بود. شهيد وصيت کرده بود دستمال سرخي را که همراه دارد (بقيه گروه هم داشتند) نيمي را بالاي مزارش آويزان کنند، نيمي را هم همراهشان بگذارند تا در قيامت اينچنين محشور شود. آن وقت فکر کنيد من فرداي آن شب به تهران آمدم و آن جو روزنامه، آن منيّتها و حال و هوا را که ديدم سريع خودم را به بانه رساندم. شهر مرا مي خورد. نمي توانستم در آن فضا تنفس کنم. رفتنم هم به توصيه شهيد چمران بود که همراه خانمشان ما را به تهران فرستادند.

– از شهيد اصغر وصالي، مدت همراهي تان و خصوصيات ايشان بگوييد.

– وقتي که در کردستان با ايشان آشنا شدم، بعد از مدتي خيلي خودماني از من خواستگاري کردند. من جا خوردم. يعني فکر چنين برخورد و نظري را اصلاً نداشتم. فقط پرسيدم: چرا من؟ ايشان گفتند: من براي ادامه راه «همراه» مي خواهم و تو با حضورت در شرايطِ سخت کردستان نشان دادي مي تواني همراه من باشي. و به همين سادگي زندگي ما شروع شد. کل مدت آشنايي و زندگي ما با هم، يک سال هم کمتر شد. الحق که همراه خوبي هم بودند. تا لحظه آخر سر حرفشان ايستادند. حتي موقع شهادتشان هم ما با هم بوديم. خلف وعده نکرد. فقط خداوند مي تواند قضاوت کند که آيا من هم همراه خوبي بودم يا نه؟ يادم است وقتي سر پل ذهاب با هم بوديم به من گفتند: ديگر مثل کردستان نباشد که هر جايي خواستي سرت را پايين بياندازي و بروي. هر جا که صلاح بود با هم مي رويم! يا حداقل با مشورت برو! اما چند بار که ايشان در منطقه مشغول عمليات بودند و من سر پل ذهاب بودم، ديدم خبري از ايشان نشد و من هم تاب ماندن نداشتم راه مي افتادم و مي رفتم مناطق جنگي و عکس مي گرفتم. اما انصافا هر فرصتي بود دنبالم مي آمدند. اولين بار عمليات خمپاره انداز خبرم کرد. در 31 شهريور هم که جنگ شروع شد. من در دفتر روزنامه بودم. آمد خداحافظي. گفتم من هم مي آيم. گفت: شرايط با کردستان فرق مي کند، جنگ است! گفتم مگر کردستان جنگ و درگيري نبود. گفت: من شناختي از منطقه ندارم. حالا شرايط بد است. گفتم: مگر در کردستان شرايط خوب بود؟ باز با همان آرامش مخصوص به خودش سکوت کرد و سر تکان داد. من – حالا نمي دانم کار درستي کردم يا نه – گفتم: همين حالا از هم جدا مي شويم. شما هر جا که خواستي برو، من هم به منطقه مي روم. تعجب کرد. گفتم: همين که گفتم. من مي خواهم بروم. گفت: حالا برويم خانه. گفتم: در خانه هم اگر خانواده ام اين حالت تو را ببينند مانع رفتن من مي شوند. من مي خواهم بروم. وقتي جديت مرا ديد، پذيرفت. به خانه رفتيم و در مقابل آنها گفت: زنم است و مي خواهم با خودم ببرمش و همان شب من کوله پشتي را که براي خودم جهت رفتن به کردستان مي بستم، براي دو نفر آماده کردم و به طرف جنوب راه افتاديم.

– از شهادت و خصوصيات اخلاقي شهيد بگوييد.

– شهدا کم و بيش مانند هم اند. صادق، شجاع، پاک، وفادار، باايمان. شهيد وصالي در هيچ عملياتي به افرادش حکم نمي کرد، خودش پيش قدم بود. و دعايش اين بود که زودتر از افراد گروهش شهيد شود. تاب شهادت دوستانش را نداشت. دل رحم و مهربان بود.

– از شهادتشان بگوييد.

– عاشورا بود. نزديک ظهر. آن روز براي عمليات رفته بودند. از صبح التهاب عجيبي داشتم. خوب سنگيني روز عاشورا را دليلش مي دانستم. در منطقه گيلانغرب بوديم. تير به سرشان خورده بود و ظهر مجروح شده بودند. بعد از نماز مغرب و عشا به من خبر دادند. به بيمارستان اسلام آباد رفتم. و تا زمان شهادت بالاي سرشان بودم. شب قبل خواب ديده بودم بسته اي را که مال من بود و مي گفتند امانت است، يک سيد قد بلندي از من مي گيرد، ابتدا مخالفت مي کردم، اما در آخر با بغض گفتم: بگيريد برداريد، ديگر مال من نيست. خواب را فراموش کرده بودم. و درست بالاي سر شهيد وصالي خاطرم آمد. گفته هاي خود وصالي را هم در مورد شکنجه هايي که در زندان شاه در ظهر عاشورايي به او داده بودند به خاطرم آمد. اصغر وصالي مي گفت: وقتي آن روز بعد از شکنجه هاي ساواک به هوش آمدم خدا مي داند چقدر اشک ريختم که چرا خداوند مرا لايق شهادت ندانسته است. همه اينها در ذهنم به حرکت در آمده بود. نفسم تنگ شد، هوا سنگين بود، شام غريبان بود. ديدم وصالي هم نمي تواند نفس بکشد. داد کشيدم. دکترها آمدند، تنفس مصنوعي دادند، آمپول زدند، آمبويک وصل کردند. هي روي سينه اش فشار دادند. قلبم گرفت. ياد روز عاشورا افتادم. اي صاحب اين روز خودت مي داني و چشمهايم را بستم …

– بعد از شهادت ايشان چه کرديد؟

– در منطقه ماندم.

– آيا همچنان با روزنامه همکاري داشتيد؟

– خير. همان طور که گفتم روزنامه انقلاب اسلامي را با آگاهي از شخصيت بني صدر و با اميد بهبود وضعيت او انتخاب کردم. وقتي به ايران آمدم تحولي که در مردم و جامعه ديدم آن را تعميم دادم و گفتم به قول حضرت امام، از آن انفجار نور همه بهره مند شده اند. در ابتدا تماسمان با بني صدر هفته اي يک بار در دفتر روزنامه بود، در وقايع کردستان هم همين طور. رفت و آمدها و اعلام خط مشي محدود به هفته اي يک بار بود. اما با شروع جنگ کساني به روزنامه رفت و آمد مي کردند که با سازمان منافقين در ارتباط بودند و چون ماهيت آن سازمان برايم روشن شده بود، احساس کردم خنجر زدن‌هاي قبل از انقلاب امکان تکرار دارد. با دور شدن مواضع روزنامه از جمهوري اسلامي و جاه طلبي و منافع شخصي آنها در مقابل ايثار و خون دادنهاي بچه ها در منطقه، از روزنامه جدا شدم يعني تقريبا همزمان با شهادت اصغر وصالي در آبان 59 بود.

– ظاهرا مدتي را هم به عنوان امدادگر در درمانگاه شهيد نجمي بوديد، از آن زمان هم بگوييد.

– خجالت مي کشم بگويم امدادگر، در خدمت خواهران عزيزي که در درمانگاه حضور داشتند و زير نظر آنها کمک‌هاي اوليه را براي مجروحيني که از خط مقدم مي آوردند انجام مي داديم و براي اعزام به بيمارستان آماده شان مي کرديم. کارهايي که انجام مي شد، علاوه بر رسيدگي به مجروحين عبارت بود از تقسيم بندي داروهايي که از شهرها مي آمد، رسيدگي به بيماران کرد حاضر در روستاها و مناطق اطراف، تقسيم و تهيه صبحانه، شستن ظرفها، مرتب کردن تخته و نظافت درمانگاه. هر کس هر کاري از دستش بر مي آمد مي کرد. آنجا «من»ها کار نمي کردند «ما»ها کار مي کردند.

– از شهادت دکتر چمران بگوييد.

با سکوت روبه رو مي شوم! دوباره مي پرسم. مکث مي کند!

– موقع شهادت دکتر، منطقه بودم. از تلويزيون شنيدم. نفهميدم چطور خودم را به تهران رساندم. در مراسم ختم، خانم دکتر به من گفتند: «با وجودي که غمت را مي دانستم، حالا واقعا هم درد تو شدم. شب قبل از شهادت به من گفتند، اما من باور نمي کردم. مثل بقيه شهدا حالات و رفتارشان پيدا بود که به ديدار معشوق مي روند. دکتر چمران هم شهيد شد.»

دکتر چمران از جمله آدمهايي بود که ضربه از دوست بسيار ديده بود اما ضربه ها، ايشان را راسخ تر و در راه انجام وظايف و رسيدن به هدف محکم ترشان کرده بود. از خصوصيات بارز ايشان اين بود که هيچ وقت بد کسي را نمي گفتند. در صورتي که دوستانشان حتي از حد بدگويي و گله هم فراتر مي رفتند. گاه متعجب مي شدم و به ايشان مي گفتم امّا تنها سرشان را تکان مي دادند و انگار که نشنيده اند، حرف را عوض مي کردند. مثل کوه بود آن مرد. وقتي صحبت از مظلوميت و تنهايي مي شد، امکان نداشت از مظلومين لبنان حرف نزند. يک عشق غريب و يک حساسيت عجيب نسبت به شيعيان جنوب لبنان داشت. با يک حالت افسوسي از سرنوشت امام موسي صدر صحبت مي کرد و مي گفت بالاخره معلوم خواهد شد که بر سر امام موسي صدر چه آمده!

– تا کي در منطقه مانديد و

سپس چه کرديد؟

– اواخر 62 ديگر عذر خواهران را خواستند. آن موقع بنا به مصلحتهايي نپرسيديم اما يک بار معترض شدم و به يکي از فرماندهان که با بودن ما مخالفت مي کرد گفتم: کجا برويم! اينجا خانه من است، همه اميد و آرزوي من است.

به من گفت: شما برويد، آدرس خانه تان را بدهيد ما وسايلتان را تحويل مي دهيم! فرياد کشيدم: من بومي اينجا هستم و …

اما بالاخره برگشتم، شرايط براي ماندن مساعد نبود بنا به توصيه شهيد سليمي به هند رفتم. بهانه، ادامه تحصيل بود. مدتي آنجا ماندم. ديدم با شرايط ايران، جاي ادامه تحصيل نيست. برگشتم و به بهانه هاي مختلف دوباره به منطقه مي رفتم. تا اينکه سال 63 به عنوان گزارشگر در مجله زن روز و بعد از مدتي به توصيه شهيد شاه چراغي در بخش گزارش اجتماعي کيهان مشغول به کار شدم. از آنجا هم هر وقت شرايط براي خواهران، مساعد بود، همراه ديگر همکاران خواهر براي تهيه خبر و گزارش به مناطق جنوب مي رفتم. بعد از چند سال، کسب تجربيات مفيد در سمت گزارشگري، به علت ادامه تحصيل، ديگر نتوانستم تمام مدت در روزنامه باشم. به همين خاطر در صفحه نامه هاي مردم و پاسخ مسوولين، درددل و شکايت مردم را تنظيم مي کردم. بعد از پايان درس هم، در همين صفحه ماندم.

– با توجه به اين سير طي شده

از انگلستان تا کردستان، از روزنامه نگاري و تحمل داغ شهيدان و در يک کلام از کل اين مجموعه، براي عزيزاني که ابتداي راه زندگي هستند، بفرماييد رشته اين تسبيح چه بوده؟

– در کليه وضعيتهايي که گفتيد، هماره سعي داشتم، شاکر الطاف خدا باشم. بنده خدا باشم. حالا هم فکر مي کنم اگر بنده شاکري باشم، اين تسبيح گسسته نخواهد شد.

: با درود به همه شهيدان بويژه شهيد عزيز دکتر چمران و شهيد دلاور، برادر وصالي و با سپاسگزاري مجدد از خواهر فداکار و گرامي خانم کاظم زاده، توفيق پاسداري از خون شهيدان و جهاد مجاهدان مسلمان را از درگاه خداوند مسألت مي کنيم.

پديد آورنده : عصمت گيويان ، صفحه 4
—————
منبع: مجله پيام زن: مهر 1375، شماره 55