گفت‌وگو با خواهر جانباز70 درصد امينه وهاب زاده

گفت‌وگو با خواهر جانباز70 درصد امينه وهاب زاده

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

 

در آنجا چيزي جز خدا نمي ديد
امينه وهاب زاده از معدود زناني است كه با شروع جنگ خود را به جبهه رساند. سال‌ها در آنجا خدمت كرد بارها زخمي شد و هر بار پس از بهبودي به منطقه بازگشت. وهاب زاده در يكي از عمليات‌ها توسط گاز خردل شيميايي شد. او با تن آسيب ديده وخسته در تهران به فعاليت‌هايش ادامه داد.

سال‌هاست كه اين بانوي جانباز درد مي كشد وزندگي را به سختي مي گذراند اما هنوز در فراق و جدايي از روزهاي دفاع حسرت كشيده و بهترين سال‌هاي عمر با عزتش را سال هاي حضور در عرصه دفاع مي‌داند.

با آنكه مي دانستيم كه صحبت كردن و حتي نفس كشيدن برايش دشوار است از او خواستيم كه از ديروز و امروزش برايمان بگويد. او با محبت و اخلاص از ما استقبال كرد و با شور و نشاطي وصف ناشدني كه به حقيقت از نشانه هاي ايمان است به روايتگري پرداخت .

خودتان را معرفي كنيد و بفرماييد فعاليت هاي خود را از چه زماني آغاز كرديد؟

امينه وهاب زاده هستم جانباز 70 درصد شيميايي ؛ در سال 1334 در شهر كاظمين عراق در خانواده يي مذهبي متولد شدم . پدرم اصالتا ايراني بودند و در عراق فعاليت‌هاي سياسي داشتند. من از كلاس سوم يا چهارم ابتدايي اعلاميه هاي حضرت امام (ره ) را پخش مي كردم . به دليل سن كمي كه داشتم اين كار را راحت انجام مي دادم . ما در آنجا تحت نظر شهيد بنت الهدي صدر فعاليت مي كرديم . 15 ساله بودم كه همراه خانواده از عراق اخراج شديم و به ايران آمديم . ما از همان لحظه يي كه وارد گمرك خسروي شديم تحت نظر ساواك بوديم . آنها يك لحظه ما را آرام نمي گذاشتند. يا شب مي بردنمان يا روز شكنجه مي كردند تا شايد اطلاعاتي به دست آورند اما هيچ مدركي در رابطه با فعاليت‌هاي ما به دست نمي آوردند.

خانم وهاب زاده چه زماني به جبهه رفتيد و با چه انگيزه يي ؟

وقتي كه حضرت امام (ره ) اعلام كردند كه حضور در جبهه هاي جنگ يك فريضه و تكليف است رفتن را بر ماندن ترجيح دادم . بنابراين از ابتداي جنگ براي كمك به رزمندگان به جبهه رفتم .

كسي مانع رفتن شما نبود، شما آن زمان ازدواج كرده بوديد و فرزند داشتيد؟ آيا همسرتان ممانعت نكردند؟

خير؛ من همانطور كه گفتم قبل از انقلاب هم فعاليت هايي داشتم ايشان با كسي ازدواج كرده بود كه مجاهد في سبيل الله بود، ايشان با من هم عقيده بودند.

در جبهه چه كارهايي انجام مي داديد؟

من به همراه جمعي از خواهران حفاظت نماز جمعه كه قبل از جنگ با آنها فعاليت مي كردم به عنوان امدادگر از تهران اعزام شديم . من در بيمارستان كمپ إ مسووليت امدادگرها را به عهده داشتم و البته خودم هم در كنار آنها كار مي كردم ؛ عمده فعاليتم داخل آمبولانس بود، ما به عنوان امدادگر داخل آمبولانس به خط مي رفتيم و از آنجا مجروحان را به پشت جبهه انتقال مي داديم .

آيا شما قبل از جنگ آموزش امدادگري ديده بوديد؟ تا چه حدي مهارت داشتيد؟

مهارت زيادي داشتم حتي به عنوان تكنسين اتاق عمل هم كار كردم . در اوايل انقلاب كه هنوز كميته برقرار بود و جهت تشكيل ارتش بيست ميليوني زمزمه هايي بود ما در پادگان “جي ” تهران و در دانشگاه افسري “امام علي عليه السلام ” به صورت شبانه روزي آموزش‌هاي مختلف نظامي و امدادي ديده بوديم . با تاكتيكهاي نظامي آشنا شديم و در آنجا برايمان تونل مرگ و طناب مرگ درست مي كردند و ما بايد از آنها با موفقيت عبور مي كرديم . در آن زمان آموزش‌هايي كه مي ديديم بخاطر اين بود كه به همراه شهيد چمران به لبنان برويم كه بعدا غايله كردستان پيش آمد؛ من يك هفته هم به آنجا رفتم و بعد هم كه جنگ شروع شد به جبهه اعزام شدم .

شما چه مدت در جبهه حضور داشتيد؟

36 ماه و چهار روز در جبهه بودم و بعد از مجروحيتم ديگر نتوانستم به جبهه برگردم .

مجروحيت شما چه زماني بود و چگونه اتفاق افتاد؟

سال 62 در عمليات والفجر 1 در چادر امداد كه نزديك خط مقدم بود مشغول پانسمان رزمنده يي بودم كه به شدت مجروح شده بود؛ ناگهان از بيرون چادر صداي همهمه شنيدم ؛ وقتي بيرون رفتم متوجه شدم كه شيميايي زدند؛ ماسكي داشتم كه ارتش به من داده بود. آن موقع سپاه و بسيج چنين امكاناتي نداشت ؛ واقعا با كمترين امكانات مي جنگيديم ؛ ماسك را زدم و شروع كردم به كمك كردن به رزمندگان كه به رزمنده يي رسيدم كه به شدت شيميايي شده بود ماسكم را در آوردم و به صورتش زدم نمي دانم بالاخره نجات يافت يا خير. اما خودم شيميايي شدم .

بمب شيميايي از چه نوعي بود؟

چون اولين شيميايي بود كه در جنگ استفاده مي كردند و آزمايشي بود گفته شد كه از چهار نوع عامل تحريك اعصاب تحريك خون سيانور و گاز خردل استفاده شده بود.

شيميايي چه مشكلات جسمي براي شما ايجاد كرد؟

به خاطر سيانور از لحاظ گوارشي خيلي مشكل پيدا كردم طوري كه اصلا غذاي سرد نمي توانم بخورم به دليل زخم معده و روده يي كه دارم غذا يا آب سرد كه مي خورم بلافاصله بر مي گردانم .

گاز اعصاب روي اعصاب تاثير مي گذارد طوري كه جانباز هميشه با خودش درگير است . تحريك خون مشكل خوني ايجاد مي كند من الان پلاكت خونم پايين است عامل انعقاد خونم خيلي كم است . يك جايي از بدنم اگر زخم شود يا آسيبي ببيند به مقدار خيلي زياد خون مي آيد مدت زيادي طول مي كشد تا خون قطع شود و جاي زخم خوب شود. استخوان درد دارم و كورتون مصرف مي كنم بخاطر اينكه كورتون ، پوكي استخوان ايجاد مي كند؛ ضد كورتون مصرف مي كنم . يك ريه ندارم و ريه ديگرم نصف است ؛

حنجره ام مشكل دارد و سخت نفس مي كشم ؛ از اثر شيميايي تارهاي صوتي ام مشكل دارد نمي توانم بلند گريه كنم يا بخندم گوشم بخاطر موج گرفتگي شنوايي ندارد. در جبهه غرب بين سردشت و بانه آمبولانس ما مورد اصابت قرار گرفت و من دچار موج گرفتگي شدم . 5 بار ديگر هم مجروح شدم . تمام بدنم پر از تركش است . رماتيسم خون دارم و دارو مصرف مي كنم …. چندين بار عمل شدم ؛ در تمام عمل‌ها امام راحل را در بالاي سر خودم مي ديدم به جز يك عمل و آن زماني بود كه ديگر امام نبود.”

اگر به عقب برگرديم مثلا به روزهاي ابتداي جنگ و شما با علم به اينكه چه پيش خواهد آمد؛ دوباره بخواهيد انتخاب كنيد چه راهي را برمي گزينيد؟

من دوباره رفتن به جبهه را انتخاب مي كنم .

چرا؟ آنجا چه ديديد كه عاشق شديد؟

اخلاص ، پاكي ، قناعت ، من آنجا با شهدا آشنا شدم شهدا را شناختم شهدايي مثل همت ، باقري ، جهان آرا، چمران . جبهه دانشگاهي بود كه در آن يك بچه 16 ساله به جايي رسيده بود كه مي گفت مي خواهم شهيد بشوم تا به اربابم برسم ، اربابش كه بود؟ حسين عليه السلام . شهداي ما دست در دست امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند. من شهيدي را ديدم كه در لحظه آخر دستش را فشار مي داد انگار دست كسي در دستش بود و آن دست را مي فشرد؛ سه مرتبه جمله السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين (ع ) را به زبان آورد و به شهادت رسيد. اگر مجروحيت شيميايي ام نبود من تا آخر جنگ برنمي گشتم . آنجا خيلي راحت بودم آخر آنجا جز خدا چيزي نمي ديدي ؛ آنجا نه خوراك مطرح بود و نه پوشاك و نه ماديات فقط خدا بود و خدا بود و خدا بود.

رابطه بچه هاي جبهه با قرآن چگونه بود؟

آنجا هيچ رزمنده يي را نمي ديدي كه يك قرآن كوچك توي جيبش نباشد. يادم است بعد از عمليات “محرم ” براي برگرداندن مجروحان رفته بوديم منطقه ، تانك سوخته يي آنجا بود كه مال لشگر 27 خراسان بود. تانك كاملا سوخته بود و رزمنده يي كه در آن بود بشدت مجروح شده بود و بعد هم به شهادت رسيد. ما داخل تانك را كه نگاه كرديم قرآني را پيدا كرديم كه كاملا سالم بود و اين حكايت از انس اين رزمنده با قرآن داشت .

يك خاطره از جبهه تعريف كنيد.

يادم مي آيد پسر جواني را كه روي مين رفته بود و هيچ جاي سالمي در بدن نداشت به بيمارستان آوردند. او اوركت خارجي به تنش بود ما مي خواستيم اوركت او را قيچي كنيم تا دستهايش را كه غرق خون بود مداوا كنيم ؛ آن جوان جلوي ما را گرفت و گفت اوركت را قيچي نكنيد بيت المال است امانت است به من تحويل دادند حالا كه زخمي شدم بايد آن را برگردانم .

به نظر شما نقش پدر و مادرها خصوصا مادرها در انتقال فرهنگ اسلامي به نسل جديد چگونه است ؟

پدر و مادرها نقش اساسي دارند خصوصا مادر، زيرا مادر مدير و مدبر خانه است و در ارتباط مستقيم با بچه ها. مادر بايد خودش مذهبي و مقيد باشد و به تعاليم اسلامي آشنا، او بايد با دليل و سند قرآني بچه ها را با تعاليم آسماني دين اسلام آشنا كند و با رفتار صحيح خود آنها را به بچه ها آموزش دهد. ما اگر بخواهيم روي جوانانمان كار كنيم خيلي خوب مي توانيم ؛ منتها بايد با دليل و برهان قاطع صحبت كنيم اگر ادله يي نداشته باشيم گمراه تر مي كنيم .

خانم وهاب زاده سفارش شما به جوانان چيست ؟

از آنان مي خواهم خودشان را به خدا اتصال بدهند؛ هر كس به خدا متصل شد به همه چيز خواهد رسيد. با قرآن انس بگيرند كه آيه آيه اش درس زندگي است .

مطيع مقام عظماي ولايت باشند كه اتصال به اين ولايت اتصال به ولايت اميرالمومنين (ع ) است . بنا بر فرموده قرآن “اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم ” امروز هم حجت خدا امام عصر عليه السلام ولي امر ماست و نايب او مقام عظماي ولايت است . يادمان باشد بي اعتنايي به ولي امر مسلمين بي اعتنايي به قرآن كريم است . پس اطاعت از رهبري واجب است .

خانم وهاب زاده از فعاليت هاي فعلي تان بگوييد.

در حال حاضر فرمانده پايگاه 122 فاتح ناحيه قدس هستم . هر ساله در هفته دفاع مقدس در شهرك محل زندگي مان به همراه بچه هاي بسيج نمايشگاهي بر پا مي كنيم و به كمك آنها هر سال يكي از صحنه هاي جبهه را به نمايش مي گذاريم كه تاثير فراواني دارد. الحمدلله جوانان ما مشتاق هستند از جبهه و جنگ بيشتر بدانند. از استقبالي كه مي كنند معلوم است من خوشحال مي شوم و هنوز هم براي نشر فرهنگ جبهه كار مي كنم .

در شهرك خودمان گروهي از خانم ها دور هم جمع شديم و ماهي يك بار كمك هاي مردمي را كه جمع آوري مي شود توسط خانم‌ها به خانواده هاي كم بضاعت يا بي بضاعتي كه قبلا شناسايي كرديم مي رسانيم .

من قبلا فعاليت هاي زيادي داشتم در نهادهاي مختلف مثل كميته امداد و هلال احمر و… اما حالا به دليل ضعف جسمي و بيماري ديگر نمي توانم .

از ميان ائمه اطهار با كدام يك انس بيشتري داريد؟

ائمه ما نور واحد هستند اما در حال حاضر با امام عصر (ع ) بيشتر انس داريم . ما در جبهه حضور امام زمان (ع ) را واقعا احساس مي كرديم . ما امدادهاي غيبي را كه شامل حالمان مي شد حس مي كرديم . اين امدادها واقعا نظر امام زمان (ع ) بود و كار ما الان با آقا امام زمان (عج ) است هر جا باشيم با او ارتباط برقرار مي كنيم .

آيا دلتنگ مي شويد؟

خيلي ؛ وقتي غروب مي شود به ياد غروب هاي جبهه مي افتم . اونجا غروبها خيلي دلتنگ مي شديم ناخودآگاه يه غم خاصي مي آمد توي وجود انسان ؛ وقتي غروب مي شود براي آن ساعات دلتنگ مي شوم.

در آن لحظه چه مي كرديد؟

پنهاني گريه مي كردم ، آن لحظه ها ياد كوفه وشام مي افتادم به ياد حضرت زينب (س ) به ياد غروب عاشورا و تنهايي حضرت زينب (س ) به ياد غربت حضرت زينب (س ) در لحظه هاي اسارت گريه مي كردم . الان هم به ياد آن لحظه ها گريه مي كنم .

دعايي كه در جبهه خيلي خريدار داشت چه بود؟

دعاي فرج ، بچه ها عاشق امام عصر بودند و ازفراق او زياد گريه مي كردند.
—————
منبع: سرويس فرهنگ و حماسه ايسنا