گفت‌وگو با اشرف دهقان پرستار جنگ

گفت‌وگو با اشرف دهقان پرستار جنگ

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

مادر بودم … جنگ شد … پرستار شدم…
فقط 19 سالش بود كه درگير جنگ شد. خودش خواست به جنگ برود، آن هم به عنوان يك امدادگر؛ يك پرستار…
پسرش 2 ساله بود كه او تصميم گرفت به خاطر اعتقاداتش به خط مقدم برود. مكاني كه شب و روز جز صداي انفجار و گلوله، صدايي به گوش نمي رسيد.اما به گفته خودش جنگ با همه سختي‌ها و مرارتهايش لطافتي روحاني داشت و او آن لطافت را ديده بود. خودش مي گفت: «مي شود در جنگ هم، رنگ خدا را در برق چشمان سربازان 14-13 ساله ديد.»
اشرف دهقان يك مادر 19 ساله بود كه پرستار جنگ شد، سرباز بدون اسلحه و تفنگ در يك جنگ نابرابر.
گفتگوي صميمانه ما را با خانم دهقان بخوانيد.

* خانم دهقان! چه شد كه درگير جنگ شديد و چرا به جنگ رفتيد؟

** سال 60 بود و حامد من فقط 2 سال داشت كه نيرويي در درونم، مرا به ميدان جنگ كشاند. نمي دانم اين نيرو چه بود كه دلم را لرزاند و مرا مجبور كرد كه بروم. حتي به خاطر آن، نگاه از اشك‌هاي پسر كوچكم گرفتم. او كنار در خانه ايستاده بود و مرا مي نگريست. دستان كوچكش را لاي انگشتانم فشردم و گفتم: زود برمي گردم، باشه…؟
گفت: مامان، پس كي برام قصه بگه؟ گفتم: وقتي برگشتم قصه‌هاي زيادي را با خودم برات ميارم. او داشت همين طور حرف‌هايم را گوش ميداد و با چشمان خواب آلودش نگاهم مي كرد. بغلش كردم و وقتي به خود آمدم ديدم خوابيده. پسرم را به مادر همسرم سپردم و خودم رفتم. يك نيرويي درونم بود كه مرا به دل جنگ مي كشاند. جنگي كه فقط از آن شنيده بودم و حالا مي خواستم بروم و آن را از نزريك حس كنم. در راه خطهاي سفيد جاده داشتند كم كم در ذهنم رنگ سرخ به خودشان مي گرفتند… رنگ جنگ… .

* جنگ و تظاهرات انقلاب در هر دو استرس وجود داشت، با توجه به اينكه شما در هر دوي اين وقايع حضور داشتيد، چه چيزي را از اين دو تجربه آموختيد؟ راستي از خاطرات تظاهرات انقلاب هم بگوييد؟

** در پشت خاكريزها مي دويدم. صداي قدمهايم با صداي گلوله و توپ و تانك ضرب مي گرفت. به اين صدا عادت داشتم اما نه تا اين اندازه.
يادم مي آيد كه حامد فقط 5 يا 6 ماهش بود كه تيراندازي در تظاهرات (روزهاي پيروزي انقلاب) شدت گرفت. من مي دويدم و پاهايم روي زمين گر مي گرفت از داغي آفتاب، كفشهايم در شلوغي تظاهرات گم شده بود. پسرم با صداي بلند گريه مي كرد و صدايش در گوشم مي پيچيد و مرا مي ترساند. گلوله‌ها شدت گرفته بودند. خودم را پرت كردم توي جوي آب. يك نفر چادرم را چسبيد و مرا بالا كشيد. صداي گريه‌هاي پسرم بلندتر شده بود. او را محكم به سينه ام چسباندم تا صداي گريه‌هايش آرامتر شود. مردي براي نجات جان من و پسرم، ما را در مغازه اش پناه داد. يكي ازكفشهاي قرمز رنگ پسرم توي جوي آب افتاده بود… !همين طور كه مي دويدم يكي از كفشهايم روي خاكهاي نرم جاده جا ماند، تا خواستم برگردم و آن را بپوشم، خمپاره اي به زمين خورد و انبوهي از خاك را به هوا بلند كرد… من مي دويدم و مي دويدم و به واقع من از جنگ و تظاهرات انقلاب، دويدن براي رسيدن به خودم را آموختم.

* از آرزوهاي خودتان به عنوان يك مادر در شبهاي جنگ بگوييد؟
** شبهاي انفجار، شبهاي دلتنگي يك مادر 19 ساله بود، آن هم در جنگ. از جبهه براي پسر كوچكم قصه مي گفتم و با قاصدك برايش مي فرستادم .خيلي‌ها به من گفتند: «سنگدل، تو يك مادري، چه طور حاضر شدي پسرت را تنها بگذاري و بيايي جنگ…» اما باور كنيد من به خاطر دفاع از همه مادرها رفته بودم و كمك به همرزمانمان در جنگ… به هر حال حامد كوچولوي من هم روزي بزرگ مي شد و حتماً مي فهميد كه چرا مادرش رفته بود به جنگ… شبهاي جنگ، من يك مادر بودم، يك مادر تنها، اين را پسرم باور مي كند.

* سخت ترين و دردناكترين خاطره تان از تجربه پرستاري در جنگ چه بود؟

** هيچ وقت آن صحنه را از ياد نمي برم؛ مجروحي را آورده بودند تقريباً هم سن و سال‌هاي خودم. تركش به سرش اصابت كرده بود. دستم را زير سرش بردم تا بلند كنم كه ناگهان تمام سرش از هم پاشيد و تكه‌هاي مغزش روي روپوش سفيدم پاشيد. جيغ كشيدم! تمام بدنم شل شد، شوكه شده بودم. همه داشتند مات و مبهوت مرا مي نگريستند، دستانم و روپوشم خوني شده بود و تكه‌هاي برش خورده مغز رويش ماليده بود؛ تمام بدنم مي لرزيد… نمي دانم چرا يك دفعه اين اتفاق افتاد تا چند وقت بعد هم هر چه آن روپوش را شستم لكهاي روي آن نرفت و هنوز هم لكهاي آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است.

* و به ياد ماندني ترين خاطره تان؟
** خوب يادم هست همه جا تاريك بود و صداي گلوله‌ها در آن سياهي زوزه مي كشيد. گهگاهي منورها، شب را روشن مي كردند. نفسم بند آمده بود، اما باز هم مي دويدم. بايد به دكتر مي گفتم كه نبضش مي زند. بايد مي گفتم كه او زنده، اما حالش خيلي وخيم است. دكتر گفته بود بايد مراقبش باشيم. گفته بود او فرمانده است، گفته بود بايد زنده بماند و نفس بكشد…
صداي دويدن كسي را پشت سرم احساس كردم. صدا، نزديكتر و نزديكتر مي شد. كسي انگار بشدت نفس نفس مي زد. من مي دويدم؛ داشتم به خوابگاه دكتر نزديك مي شدم، در آن موقع شب فقط نور مهتاب بود كه خاكهاي جاده را روشن مي كرد و گهگاهي منورهاي دشمن. برگشتم تا صاحب نفسها را ببينم كه پايم به سنگي گير كرد و افتادم… سگي كه دنبالم مي كرد ايستاد. زبانش را بيرون آورده بود و له له مي زد، سر انگشتانم يخ كرده بود. آرام بلند شدم و دويدم، وقتي به پشت سرم نگاه كردم آن سگ ايستاده بود و مرا نگاه مي كرد و دمش را تكان مي داد، من به خوابگاه دكتر نزديك شده بودم. وقتي با دكتر از همان مسير برگشتيم آن سگ ديگر نبود، انگار فقط محافظ من باشد و يا مأمور نگهباني من.

* از تولد فرزند دومتان در جنگ بگوييد؟
** حالت تهوع داشتم، همين طور پشت سر هم مجروح مي آوردند. بوي خون در فضا پيچيده بود و اين حالت تهوع مرا تشديد مي كرد، صداي گريه‌هاي نوزادي با صداي خمپاره‌ها گره خورد، گفتم: اين صداي كيه؟! دوستم گفت: صداي بچه يكي از همكارهاست، همان پرستاري كه باردار بود. بچه اش همين جا به دنيا آمد…
صداي نوزاد بلندتر شده بود، يك نفر هم در گوشه اي ديگر داشت با صداي بلند گريه مي كرد، همرزمش به شهادت رسيده بود، حالت تهوع شديدي داشتم، در آن شرايط من احساس جالبي نداشتم. دكتري كه مرا معاينه كرده بود رو به من كرد و گفت: سه ماهه بارداري!

* حسام الدين متولد جنگ بود، نسبت به او چه حسي داشتيد؟
** حسام الدين به دنيا آمد، پسر دومم متولد جنگ بود. نسبت به او حس ديگري داشتم، انگار تمام مدت جنگ را با من همراه بوده و تمام آن صحنه‌ها و اتفاقها را لحظه به لحظه با من تحمل كرده. اشك ريخته و حتي خنديده. من و او با هم در صحنه‌ها‌ي اضطراب جنگ فرار كرده و پشت سنگرها پنهان شده بوديم. آن موجود كوچولو با من روي خاكهاي داغ خط مقدم با پاي برهنه گام برداشته بود و در شبهاي تاريك جنگ زير منورهاي دشمن خوابيده بود. حسام الدين من، متولد جنگ بود، متولد روزهاي يك مادر و يك جنگ…

* زماني كه از جنگ برگشتيد چه حال و هوا و شرايطي داشتيد؟
** وقتي از جنگ برگشتم حامد من يك سال بزرگتر شده بود. با كفشهاي قرمز كوچولويش ايستاده بود كنار در خانه نگاهم مي كرد. وقتي از جنگ برگشتم درخت گيلاس حياط خانه مان شكوفه زده بود. وقتي از جنگ برگشتم، پسرم از من پرسيد؛ مامان… برام قصه بگو… و من هم برايش قصه گفتم؛ قصه مادري را كه در قبرستان دزفول بر سر مزار سه پسرش لالايي مي خواند تا آنها بخوابند، تا آنها با آرامش بخوابند… وقتي از جنگ برگشتم من هم براي پسرانم لالايي خواندم تا آنها بخوابند، تا آنها با آرامش بخوابند… وقتي از جنگ برگشتم، جنگ را تجربه كرده بودم.

زهره كهندل
—————
منبع: روزنامه صبح ايران