همه‌شان شکل پري شده بودند

تمام روز خودم در کشوها را باز مي‌کردم و جسدها را مي‌گذاشتم آن‌جا. اولش گريه مي‌کردم، بي‌اختيار. نگاهم که مي‌افتاد به صورت جنازه‌ها يک جوري مي‌شدم، اشکم راه مي‌افتاد. بعد ديگر چشمم خشکيد. همين جور مات و مبهوت نگاهشان مي‌کردم، مي‌گذاشتم توي سردخانه. دنبال آشنا نمي‌گشتم، همه‌شان يک جوري آشنا بودند. قيافه‌هاشان جوري بود که انگار سال‌ها است مي‌شناسمشان.
عصر شوهرم تماس گرفت که “دختر عمويت برنگشته خونه. تو آن‌جاها خبري ازش نداري؟ گفته‌ اند فرستادنش سردخونه” تمام جنازه‌ها را يکي يکي بيرون کشيدم، اين دفعه فقط به دنبال قيافه‌ي پري. پيدايش که کردم، ماندم. چه طور نديده بودمش؟
چند تا جنازه‌ي ديگر کشيدم بيرون. همه‌شان شکل پري شده بودند.

—————
منبع: کتاب روزگاران/ پرستاران

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 + = 19