موش

امدادگر بودم. با يکي ديگر از خانم‌ها رفته بوديم هزار قله براي بچه‌ها عسل و برنج و از اين جور چيزها ببريم. شب به ما دو تا يک سنگر دادند توش بخوابيم. پتو را برداشت، محکم دور خودش پيچيد. به من گفت «تو هم همين کار رو بکن و راحت بخواب.»
تازه داشت چشم هام گرم مي‌شد که احساس کردم يک چيز نرم روي صورتم راه مي‌رود. از جام پريدم. موش بود.
————–
منبع: کتاب روزگاران (مادران شهدا)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 + 2 =