مصاحبه با سرهنگ سلطاني

مصاحبه با سرهنگ سلطاني

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

يکي از خاطراتي که هميشه در ذهن من به عنوان يک خاطره‌ي جاويدان باقي مي‌ماند بحث حمايت و پشتيباني دانشجويي از جبهه و جنگ بود. يادم هست که از سال 61-62 يک جلسه‌اي در جهاد دانشگاهي و انجمن اسلامي تشکيل شد از همه‌ دوستان که يا رزمنده بود يا از کساني که مايل بودند از بحث جبهه و جنگ حمايت بکنند جلسه تشکيل شد که توافقي با لشکر محمد رسول الله(ص) شده و اينکه دانشجويان در بحث حمايت از اورژانس‌هاي جنگ کمک کنند. يک بحثي بود که دانشجو بايد در سنگر دانشگاه تحصيل مي‌کرد. خيلي نبايد مزاحم وقت درسمان مي‌شد ضمن اينکه بحث جنگ، بحث اساسي بود و دانشجويان هم خودشان مايل بودند و هم ضرورت اين بود که در بحث جنگ شرکت کند. توافق اين شد که دانشجوها در گروه‌هاي خاصي متشکل بشوند و تنها در مواقع عمليات‌ها از دانشجوها استفاده کنند در زماني که فقط عمليات انجام مي‌شود. از بدو شروع عمليات تا پايان عمليات دانشجو در جبهه باشد، در اورژانس خط باشد و بلافاصله بعد از اتمام عمليات سر کلاس‌هايش برگردد.

اين بحث، بحث خوبي بود و بعد از اينکه جلسه تشکيل شد دانشجوهاي زيادي استقبال کردند و يادم هست چيزي نزديک به 60،70 نفر از دانشجوها در اين طرح شرکت کردند. به گروه‌هاي 4 نفره تقسيم شدند و شروع کرديم بحث آموزش پزشکياري و بهياري در بيمارستان امام خميني. بعد از اينکه تقريباً يک ماه که ماه مبارک رمضان بود دانشجوها در بيمارستان امام خميني دوره ديدند، دوره‌ عملياتي خاص اورژانس‌ها را، ضمن اينکه يک سري توان علمي داشتند از همه سطوح دانشجويي بودند، از سال‌هاي اول تا سال‌هاي بالا، يک سري تخصص خاص داشتند و توان بالقوه داشتند و يک سري هم بحث‌هاي آموزش را در بيمارستان ديدند. ولي مهم اين بود که وقتي عملياتي مي‌خواست انجام بشود بدون اينکه دانشجوها مطلع بشوند صبح روز عمليات يا نهايتاً يک روز قبل از عمليات نام گروهي را در بُرد انجمن اسلامي مي‌ديديم که فرضاً گروه 4 امروز بايد اعزام بشود. اين گروه 4 اعزام بشود به اين معنا بود که يا همين امشب عمليات است يا نهايتاً فردا. بسته به وسعت عمليات، يک گروه، دو گروه، سه يا چهار گروه را فراخوان مي‌کردند. من خودم در سه مقطع اعزام شدم. يک مقطع‌ در برنامه بود يعني در رديف نوبت‌مان بود. دو مقطع هم زماني بود که شب امتحان فارموکو و بيوشيمي بود يعني ما تا روز قبلش تلاش کرده بوديم که شايد نزديک به يک هفته درس فارموکو را خوانده بوديم، همه دانشجوها چون رشته‌ها رشته‌هاي داروسازي و دندانپزشکي درس‌هاي مشترکشان با هم بود، خوب درس فارموکو هم يک درس اساسي رشته هاي پزشکي است شايد يک هفته تلاش شده بود که اين درس را بخوانند و فرداش بنا بود که امتحان باشد. صبح اتفاقي آمدند دانشکده يک کلاسي داشتم و در کلاس نشسته بودم ديدم يکي از دوستان من اشاره کرد که بيا بيرون يک بحث ضروري پيش آمده است. من هنوز کتاب‌هايم روي ميز بود که آمدم بيرون، گفت: اصلا فرصت نيست کتاب‌ها را هم نمي‌خواهد برداري همين الان يک ميني‌بوس جلوي دانشکده است سوار شو برويم. گفتم يک خبري، يک تلفني، گفت: اصلا فرصت اين بحث نيست. 4 تا از دانشجوهاي همکلاسي من را از کلاس بيرون آوردم دقيقا يادم هست کتاب‌هاي من در کلاس ماند. آمدم بيرون ديدم يک ميني‌بوس آماده هست و 4 تا از دانشجوي‌هاي پزشکي آمدند بيرون، شديم هشت نفر مستقيم طرف فرودگاه.

من براي اينکه فقط يک خبري بدهم در فرودگاه يک تماسي گرفتم با والده مادرم که شايد من در اين فرصت‌ها يک سري به جبهه زدم فقط جهت خداحافظي فقط در همين حد، چيزي شايد نزديک به يک ساعت بيشتر نگذشت از زماني که از کلاس بيرون آمدم تا زماني که در فرودگاه از طريق 330 پرواز کرديم طرف اهواز. يک جِت فاندوم هم 330 را حمايت مي‌کرد. ما هشت دانشجو، 3 پزشک، از پزشکان عملياتي که خدا رحمت کند آقاي دکتر صحرايي که از پزشکان عملياتي جبهه و جنگ بود، خدا روحشان را شاد کند که ايشان يکي از پزشکاني بود که هميشه همراه تيم دانشجويي اعزام مي‌شد. چيزي نزديک ده، دوازده نفر با 330 حرکت کرديم يادم هست رسيديم اهواز بلافاصله با ماشين منتقل شديم به خط. آرام آرام نزديکي‌هاي غروب بود که من دنبال جايي مي‌گشتيم که استراحتي کنيم. حتي چادر استراحت هم پيدا نشد و شام هم نخورديم. اعلام کردند گروه اول از يکي از اين هشت تا، چهار تا الان بروند وارد اورژانس بشوند. رفتم ديدم دقيقاً چهار تا تخت خالي است يعني اگر ما دانشجوها به تعهدمان عمل نمي‌کرديم چهار تختي از اورژانس خالي بود. بنابر آن تعهدي که انجمن اسلامي با لشکر محمد رسول الله(ص) داشت آنها مطمئن بودند که دانشجوها به موقع خودشان را خواهند رساند و دانشجوها هم تعهد داده بودند که ما بنا نيست تختي را خالي بگذاريم. اين را بگويم که از صبح که من در کلاس بودم تا وقتي که عمليات شروع شد در يک روز هم در کلاس حضور داشتم، هم دقيقاً در ساعت 12 شب اولين مجروح‌ها را روي تخت شروع کردم بحث پانسمان و مباحثي که بايد انجام مي‌داديم.

به واقع من سه عمليات اين شکلي هيچکدام از بيست روز بيشتر نشد يعني شايد جمعاً من در سه عمليات شرکت کردم کمتر از يک ماه هم بحث سنگر دانشگاه را داشتيم هم بحث جبهه و جنگ را. يک نکته‌اي که يادم هست در کربلاي يک بود بنابراين بود يکي از شهرک‌هايي که اطراف بود آزاد بشود از حضور بعثي‌هاي متجاوز، آمدند يک شورايي گرفتند و گفتند يکي از بهترين و جسورترين گردان‌هاي لشکر محمد رسول الله(ص) مي‌خواهد آن شهرک را آزاد بکنند. بابت بحث پشتيباني اصلاً نمي‌توانيم تعداد زيادي پزشک و پرستار و بهيار ببريم. بهترين گروه ها دانشجوها هستند. کساني هستند که هم جاي پزشک را پر مي‌کنند هم جاي امدادگر و هم جاي پزشکيار. يعني افرادي هستند که مي‌توانند هر سه جايگاه را پر کنند. پيشنهاد شد که چند تا از اين دانشجوها بيايند و با حضور يکي از همان پزشک‌هاي عملياتي يادم هست ما شب رفتيم آن گردان که اسم آن دقيق يادم نيست، گردان عمل کرد و وقتي عمل مي‌کرد ما دقيقاً پشت سر گردان وارد شهر شديم. اولين منزلي را که از بعثي‌ها گرفتيم زيرزمينش شد اورژانس، اتاق‌هايش شد سنگر بچه‌هاي گردان. به همين ترتيب خانه به خانه به هر خانه‌اي که پيش مي‌رفت سنگر اورژانس ما هم جابه‌جا مي‌شد.يادم هست تا نزديک‌هاي ساعت 4 صبح شايد 6،7 بار ما اورژانس‌مان را از بين خانه‌ها جابه‌جا کرديم. ولي مهم اين بود که با توجه به همان پيش‌بيني که شده بود دانشجوها هم کار پزشکي انجام مي‌دادند و هم امدادگري و هم بهيار بودند و هم پزشکيار بودند و هم بحث اينجا اين نبود که تقسيم کار بکنيم .

من يک نمونه يادم هست که يکي از موارد يک مجروحي پيدا شد که از ناحيه‌ سر آسيب ديده بود بعد از اينکه خودم پانسمانش کردم و خودم منتقلش کردم در داخل آمبولانس خودم هم به عنوان پزشکيار تا بيمارستان حمايتش کردم. اين حمايت دانشجويي بود با توجه به اينکه واقعاً دانشجوها بايد در صحنه‌هاي جنگ حضور پيدا مي‌کردند شکل حضور خيلي جالب بود. مطلقاً ضربه‌اي به بحث تحصيل ما نخورد. آن امتحاني که فارموکو بود و يک بار هم دقيقاً امتحان بيوشيمي بود من شرکت کردم وقتي برگشتم دانشگاه، يکي از اساتيدي که کمي شک داشت به اين موضوع يکي از الفاظي را که ايشان گفت: گفت که به نظر من هميشه به ذهنم مي‌آمد کساني که مي‌روند به جبهه يا در آن صحنه‌ها حضور دارند کساني هستند که فارغ از مباحث تحصيل هستند يا اينکه اينها مشکل تحصيل دارند اما شما به عنوان دانشجويي که موفق هستيد تعجب مي‌کنم چه شکلي و براي چه حضور پيدا کرديد؟ خوب باعث شد که به دنبال اين نکته کل اساتيد بيوشيمي نشستند در آن اتاق و کلاسي که بود و من از واقع وقايعي که اتفاق افتاده بود صحبت کردم و يادم هست اين اساتيد اشک مي‌ريختند از اين بابت که ما چقدر غافل بوديم و هميشه فکر مي‌کرديم که بحث جنگ يک بحث جدا از دانشگاه است و اين دانشجويي که تا ديروز کنار خودم بود همين الان رفت و خيلي هم سريع برگشت و هر دو سنگر را هم حفظ کرد و لطمه‌اي هم به درسش نخورد و اين خاطره هميشه براي من جاودان هست. البته شايد من در صحنه‌هاي ديگر هم حضور پيدا کردم از خود صحنه‌هاي اورژانس هم خاطرات زيادي دارم ولي اين نکته براي من به عنوان يک خاطره جاويدان هست که دانشجوها هم حضور پيدا کردند هر دو سنگر را حفظ کردند و لطمه‌اي هم به بحث روند تحصيلي‌شان نخورد.

—————-
يزد – رزمايش و اجلاس سراسري پزشکي در دفاع مقدس، 31 شهريور – 7 مهرماه 89