مصاحبه با سردار نصراله فتحيان، از امدادرساني در جبهه‌هاي کردستان 2

مصاحبه با سردار نصراله فتحيان، از امدادرساني در جبهه‌هاي کردستان 2

حدود 60 هزار نفر در عمليات کربلاي 5 مجروح و مصدوم شدند
به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، سردار نصرالله فتحيان رزمنده دلاور و شجاع جبهه هاي ديروز است که امروز مسئوليت بهداري نيروهاي مسلح را بر عهده دارد.
آغاز هفته دفاع مقدس فرصتي فراهم کرد تا پاي خاطرات تلخ و شيرين او که در دوران دفاع و حماسه در بهداري جبهه ها به ويژه جبهه هاي کرستان فعال بوده است، بنشينيم. آچه در ذيل مي آيد، دومين قسمت اين خاطرات است:
*فارس: از روز آغاز جنگ بگوييد، وقتي جنگ آغاز شد، شما کجا بوديد؟
*فتحيان: يک روز ظهر بود و ما در کردستان همچنان مشغول رسيدگي به امورات مردم بوديم؛ فعاليت هاي ما و کارهاي درمانگاه روي روال افتاده بود. ناگهان در آسمان سنندج چند هواپيما ديدم و بلافاصله بعد از چند لحظه صداي مهيبي شنيده شد و ديوار صوتي شکست. آن موقع نمي دانستم اين هواپيماها از کجا آمده و هدف شان چيست؛ رعب و وحشت زيادي با شکستن شيشه ها ايجاد شده بود؛ تا به خود آمديم انفجار هاي پي در پي ما را دچار بهت زدگي کرد. پرسيدم انفجارها در کجا است؟ يکي از بچه ها گفت: فرودگاه را زدند. آن روز 31 شهريور 59 بود و اينگونه جنگ آغاز شد.
*فارس: با توجه به اينکه محل استقرار همسرتان هم فرودگاه بود، با شنيدن انفجار در آنجا چه احساسي پيدا کرديد؟
*فتحيان: خانم من تنها نبود و کادر پزشکي و پرستاري خواهران هم آنجا بودند؛ ديگر نفهميدم با چه حالي يک آمبولانس از بهداري برداشته و به سرعت به سمت فرودگاه حرکت کردم. فاصله بهداري تا فرودگاه 5 کيلومتر بود و با سرعت برق خودم را به آنجا رساندم؛ وقتي صحنه پيش رويم را ديدم گفتم «ياحسين»!
هواپيماها تمام طول باند را شخم زده بودند و با خيال راحت آنقدر پايين آمده بودند که انگار مي خواهند فرود بيايند. برج مراقبت را هم به کلي کوبيده و خراب کرده بودند؛ حدود 15 نفر شهيد و 40 نفر مجروح شده بودند اما الحمد الله به مقر خواهر ها موشکي اصابت نکرده و آنها در اين مدت مجروحين را به مقر خود انتقال داده بودند.
*فارس: خانم ها دچار وحشت نشده بودند؟
*فتحيان: قطعا ترسيده بودند اما با همه وحشتي که داشتند، آستين ها را بالا زده و مثل شير زناني به دنبال مداواي مجروحين بودند و انگار يادشان رفته بود چه اتفاقي افتاده است. آن دوران، روحيه ها خيلي بالا بود. آنقدر با جديت کار مي کردند که همسرم در آن جمع مرا نشناخت. وقتي اوضاع آرام تر شد به همسرم گفتم “از صداي انفجار نترسيدي؟ ” گفت “نترسيدم؟! مردم! يکدفعه ديدم دود و خاک همه جا را گرفت. “
*فارس: از خاطرات آن روزها بگوييد.
*فتحيان: روزي يک دانشجوي پزشکي به نام “معصومي ” آمد بهداري و گفت “من مي خواهم کار فرهنگي انجام دهم. ” به او گفتم بهترين کار فرهنگي اين است که شما به محله هاي مختلف سنندج که فقيرند برويد و با آمبولانس و مقداري دارو به آنها کمک کنيد، او به حرف من گوش کرد و به راه افتاد.
مدتي از اين کار معصومي گذشت، ايشان به من گفت “در هر محله اي که مي روم با وجود اينکه ضد انقلاب عليه امام (ره) و نظام و سپاه پاسداران جوسازي کرده اند اما وقتي مردم اين خدمات پزشکي را مي بينند، کنار بچه ها جمع مي شوند و خيلي ابراز احساسات مي کنند “؛ معصومي توانسته بود با رفتارش عده اي از جوانان سنندجي را که تحت تأثير منافقين بودند، جذب کند و حتي يکي از آنها به نام “شهيد گلبادي نژاد ” که اسلحه در دست مقابل نظام مي جنگيد به گونه اي تأثير گرفته بود که اسلحه را کنار گذاشته و بعد هم توسط خود ضدانقلاب به شهادت رسيد، او وقتي خدمت واقعي به خلق را که توسط يک دانشجوي پزشکي که از تهران خوش نشين آمده بود را ديد، متحول شده بود. گلبادي نژاد، عاقبت به خير شد و همراه دکتر معصومي به خلق خدا کمک کرد و شهادت که بهترين مردن در راه خداست نصيب او شد.
*فارس: اگر خاطره ديگري از امدادگران به ياد داريد بفرماييد.
*فتحيان: يکي از مناطقي که پاکسازي شد، مکاني بين سنندج و مريوان بود که درمانگاهي را هم در آنجا بنا کرديم و دوستان پزشک ما در آنجا به مردم خدمت مي کردند.
يک شب خانمي به همراه بچه اش که به شدت مريض بود به درمانگاه سپاه مراجعه کرد. دکتر بلافاصله شروع مي کند به درمان بچه و حال او تا صبح خوب شد و به همراه مادرش به خانه برگشت. شوهر اين خانم از اعضاي فعال ضد انقلاب بود؛ آنها شب ها کمين مي زدند و عمليات مي کردند و روزها در خانه مي ماندند. آن زن ماجراي بيماري و بهبودي بچه اش را براي همسرش تعريف مي کند و گريه کنان به او مي گويد شما عليه افرادي مي جنگيد که بچه ما را درمان کردند و جانش را نجات دادند؛ کلام اين خانم به حدي براي همسرش نافذ بود که فرداي آن روز آن مرد به همراه همسرش به درمانگاه آمدند و اسلحه خود را به بهداري تحويل داد و گفت “من به روي کساني که به مردم خدمت مي کنند، اسلحه نمي کشم ” اين موضوع بسيار بين مردم و ضدانقلاب بازتاب پيدا کرد.
*فارس: گروه پزشکي که از تهران مي آمدند از طرف ضد انقلاب دچار مشکل نمي شدند؟
*فتحيان: تعدادي از دانشجويان پزشکي که براي امداد رساني به کردستان آمده بودند، توسط ضد انقلاب شهيد شدند، از جمله يکي از آنها دانشجوي پزشکي سال سوم دانشگاه تهران بود به نام “جواد عزلت ” و “شهيد ايراندوست ” که با شروع انقلاب فرهنگي به همراه دوستانشان آمده بودند و من آنها را فرستادم مريوان، ارتفاعات «راه خون»؛ اين ارتفاعات بسيار صعب العبور و سخت بود تا جايي که در زمستان 3 2 ماه رفت و آمد به آنجا قطع مي شد و بچه ها در يخ شکاف باز کرده و محلي براي مقاومت و جلوگيري از ورود ضدانقلاب يا عراقي ها ايجاد مي کردند. در حمله به مقر سپاه در آنجا اين دو عزيز به همراه چند نفر ديگر به شهادت سيدند.
جنازه هاي آنها را به سنندج آوردند تا به تهران و اصفهان منتقل شوند. قبل از انتقال تصميم گرفتيم مراسمي براي آنها برگزار کنيم و آيت الله خامنه‌اي هم تشريف داشتند؛ وقتي ماجراي شهادت آنها را براي ايشان گفتم با ناراحتي فرمودند “خودم در مجلس ختم آنها سخنراني خواهم کرد “، در مسجد جامع سنندج مراسم برگزار شد و عده زيادي هم آمده بودند.
آقاي خامنه‌اي در آن مجلس سخنراني پرشوري کردند و همانجا به خانواده اين دو شهيد که به طرز فجيعي توسط ضد انقلاب به شهادت رسيده بودند، قول داد که انتقام آنها را از ضدانقلاب خواهند گرفت. خداوند هم لطف کرد و بعد از صحبت ايشان، رزمندگان اسلام عمليات موفقي انجام داده و تعدادي از ضدانقلاب از جمله عوامل به شهادت رساندن آنها را دستگير و يا از بين بردند و خاطره شيريني در ذهن ما باقي ماند؛ چون فکر نمي کرديم به اين زودي بتوانيم انتقام آنها را بگيريم.
*فارس: شما بلافاصله با شروع جنگ از کردستان به جنوب رفتيد؟
*فتحيان: نه؛ فرماندهان بزرگي مانند شهيد خرازي، احمد متوسليان، همت و رحيم صفوي در کردستان بودند اما با شروع جنگ قرار شد به جنوب بروند و در مقابل دشمنان جبهه درست کنند چون پايگاه اصلي عراق خوزستان بود، به همين دليل جلسه اي برگزار شد که من هم در آن بودم و تصميم گرفتند همه فرماندهان به خوزستان بروند اما من را با خود نمي بردند. من بسيار ناراحت شدم، شهيد صياد شيرازي و سرلشگر رحيم صفوي گفتند تو بايد بماني و چند وقت بعد به ما ملحق خواهي شد؛ به همين دليل به فعاليتم در کردستان ادامه دادم و بعد از 9 8 ماه به دوستانم در جنوب پيوستم. در اين فاصله نيز به مدت شش ماه کردستان بودم و 3 2 ماه ديگر را در تهران به عنوان جانشين بهداري کل سپاه و معاون دکتر احمدياني خدمت کردم.
*فارس: از دوران حضورتان در کردستان خاطره اي از جاويدالاثر احمد متوسليان به خاطر داريد؟
*فتحيان: بله؛ چون مدتي در کردستان زندگي کرده بودم، تحمل فضاي تهران برايم سخت بود. بني صدر عزل شده و امام (ره) فرماندهي کل قوا را برعهده گرفته بودند و عمليات “فرمانده کل قوا خميني روح خدا ” آغاز شده بود. هر چه به دکتر احمدياني اصرار کردم ايشان اجازه رفتن به جبهه را به من نداد؛ چون به همراه شهيد دکتر محمد علي رهنمون مشغول ساخت بيمارستان نجميه بوديم و دکتر احمدياني اصرار داشتند زودتر اين بيمارستان ساخته شود.
دوستي داشتم به نام آقاي شيرمحمدي که معاون دکتر فيروزآبادي رئيس جمعيت هلال احمر بود و ما با هم در کردستان آشنا شده بوديم. ايام حج بود که ايشان را دوباره در تهران ديدم. سال 60 نخستين حج رسمي جمهوري اسلامي آغاز شد و مسئوليت هيئت پزشکي آن با هلال احمر بود. شيرمحمدي به من گفت “حاجي مي خواهي به مکه بروي؟ ” گفتم “چرا که نه ” او گفت “مي خواهيم يک کاروان هيئت پزشکي را زميني به عربستان بفرستيم و شما با دوستان ديگرتان مسئوليت بردن اين کاروان را برعهده بگيريد “. اول شهريور 60 از تهران حرکت کرديم و با 10-20 کاميون و آمبولانس به سمت عربستان راه افتاديم. آن موقع تازه شهيد بهشتي و يارانش به شهادت رسيده بودند و ما در حرکت بوديم که خبر رسيد ساختمان رياست جمهوري را بمب گذاري کرده اند. بعد از لحظاتي گفتند رئيس جمهور شهيد شد! ما در راه بوديم و از شنيدن اين خبر خيلي بسيار آزرده شديم و گريه کرديم.
مسافتي حدود 7 6 هزار کيلومتر راه بود. کل سفر ما سه ماه طول کشيد که يک ماه در راه بوديم؛ يعني 15 روز رفت و 15 روز برگشت و دو ماه هم در عربستان مانديم. 20 روز قبل از آمدن حاجي ها در مدينه بيمارستان را آماده کرديم.
مناسک حج آغاز شد و من هم دفعه اول بود که محرم مي شدم؛ ناگهان دکتر رهنمون را ديدم، البته نمي دانستم او هم به مکه آمده ايشان با دانشکده پزشکي با هواپيما آمده بودند. از ديدن او خيلي خوشحال شدم.
دکتر رهنمون به من گفت “حاجي! من بچه ام در راه است دعا کنيد سالم باشد ” با هم داشتيم راه مي رفتيم که حاج احمد و حاج همت را ديديم؛ آنها هم به مکه آمده بودند. حاج همت من را نمي شناخت.
حاج احمد در مريوان من را ديده بود اما حاج همت چون در پاوه بود، او را نديده بودم. حاج احمد که من را ديد همديگر را بغل کرديم و مرا به حاج همت معرفي کرد و من هم دکتر رهنمون را معرفي کردم و بعد نشستيم کنار خانه خدا. حاج احمد پرسيدند “کجا مشغولي؟ ” وقتي گفتم تهرانم، ايشان گفت “بيا جنوب، ما در حال آماده شدن براي يک عمليات بزرگ هستيم ” و آن موقع پيش بيني عمليات فتح المبين را کردند و تا حدودي چارچوب اين عمليات را در کنار خانه خدا براي ما توضيح دادند. اين ديدار يک ساعت طول کشيد و واقعا لحظات قشنگي بود؛ هر چهار نفر با لباس احرام کنار خانه خدا نشسته بوديم و طرح عمليات بيت المقدس را مرور مي کرديم. حالا از گروه فقط من ماندم!
وقتي از مکه برگشتيم عمليات طريق القدس بود و باز دکتر احمدياني اجازه رفتن به من نداد و گفتم به شرطي در تهران مي مانم که بعد از اتمام بيمارستان نجميه به جنوب بروم و ايشان هم قبول کرد. دي ماه سال 60 رفتم خوزستان و تا شش ماه بعد از جنگ يعني اول سال 68 در آنجا ماندم.
*فارس: جايگاه بهداري در دفاع مقدس کجا بود؟
*فتحيان: بهداري در جنگ قابل قياس با هيچ قسمت ديگري نيست. جنگ ما، واقعا نبرد ظالم و مظلوم بود يعني يک طرف ملت مظلوم ايران که تازه انقلاب کرده و ارتش هنوز به هم ريخته است و سپاه هنوز شکل نگرفته، فتنه هاي داخلي پشت سر هم بود و ناامني در استان هاي مرزي مثل کردستان، سيستان و بلوچستان تشديد شده بود. اختلافات اساسي در مرکزيت حکومت يعني اختلاف ميان مجلس و قوه قضائيه با رئيس جمهور پيش آمده بود.
از طرف ديگر بني صدر لطمه هاي زيادي به کشور زد و با اين اوصاف جنگي بزرگ در 5 استان ايران آغاز شده بود؛ جنگي به تمام معنا نابرابر. از يک طرف هم صدام با حمايت تمام دنيا به مقابله با ما برخاست. همه کشورهاي عربي به جز سوريه از صدام حمايت مي کردند، شوروي متحد استراتژيک صدام بود آمريکا و اروپا هم به خصوص آلمان هاي خبيث و فرانسه و انگليس نيز پشت صدام بودند.
يک طرف خدا، ائمه معصومين، امام (ره) و ملت ايران و يک طرف ديگر صدام بود و تمام قدرت هاي دنيا. از نظر تجهيزات، تسليحات و وسائل جنگي اصلا با هم قابل قياس نبوديم.
در واقع جايگاه بهداري يعني متولي مجروحين و مصدومين و دشمن از تمام سلاح‌هاي متعارف و غيرمتعارف استفاده مي کرد در حالي که رزمندگان ما حتي در پوتين و کمربند دچار کمبود بودند اما با ايماني قوي در مقابل دشمن ايستادند؛ آمار مجروحين جنگ با هيچ نمودار و جدولي قابل قياس نبود.
در حقيقت جايگاه بهداري جنگ يعني يک ميليون مجروح و مصدوم شيميايي؛ به همين دليل اين بخش با هيچ قسمت ديگر قابل مقايسه نبود. کار بسيار سنگين، بزرگ، پيچيده و تخصصي با کمترين امکانات بود.
گروه پزشکي، پرستاري و امدادگري انصافا با هيچ تخصصي قابل مقايسه نبود زيرا بقيه تخصص ها به وفور در جبهه نياز نبود و به آن اندازه که وجود گروه پزشکي در جبهه واجب بود، شايد به ديگر تخصص ها نياز نبود و مي توان گفت اين تخصص، بيشترين حضور را در جبهه داشته است؛ که هم به صورت داوطلبي شرکت مي کردند و هم قانونا بايد يک ماه در جبهه حضور پيدا مي کردند.
به برکت خداوند متعال، درمان تعدادي زيادي از مجروحين به وسيله پزشکان انجام شد. در طول دفاع مقدس بيش از دو هزار امداد انجام شد. بيش از 500 واحد اورژانس در عمليات ها حضور داشت؛ يعني سه هزار تخت اورژانس و بيش از 50 بيمارستان صحرايي برپا شد و متوسط هر بيمارستان صحرايي شش اتاق عمل ساخته شده بود.
در مناطقي مثل جنوب، غرب و شمال غرب بيش از 20 هزار تخت نقاهتگاه برپا شد؛ فقط در خوزستان که خودم مسئول آنجا بودم، در عمليات کربلاي 5، 13 هزار و 500 تخت نقاهتگاه داشتيم و حتي در فرودگاه، راه آهن و پايانه هاي اتوبوس راني مقر بهداري داشتيم.
فقط در عمليات کربلاي 5 نزديک 60 هزار مجروح و مصدوم داشتيم؛ يک تيپ امداد تشکيل داده بوديم و بيش از هزار دستگاه اتوبوس و آمبولانس در اختيار داشتيم؛ بيش از سه قطار به انتقال مجروحين اختصاص داده شده بود. و يک ناوگان بزرگ هوايي و زميني امداد و انتقال در اختيار بهداري جنگ بود.
امام خميني (ره) يک دعا براي پزشکان دارند که پيشنهاد مي دهم اين دعا را قاب بگيرند و بر سر در مطب ها نصب کنند؛ زيرا دعاي ايشان در حق پزشکان مستجاب شده است. بعد از عمليات فتح المبين ايشان دعا کردند که “خداوندا به امدادگران و طبيباني که خانه هاي امن خود را رها کردند و پابه پاي خط شکنان به نجات مجروحين و مصدومين جنگ شتافتند، عزت، عظمت، سلامت و عافيت دنيا و آخرت عطا کن! “
امام (ره) با کسي رودربايستي نداشتند و قصد تعارف هم نداشتند؛ ايشان براساس نظريه شرعي خود اين را گفتند و شهادت دادند که اينها رزمنده بودند و شهادت دادند که آنها باعث نجات مجروحين و مصدمين شدند. از آن يک ميليون مجروح و مصدوم شيميايي، نزديک يکصد هزار نفر آنها در بيمارستان هاي صحرايي تحت عمل جراحي قرار گرفتند که قطعا اگر تحت عمل قرار نمي گرفتند به شهادت مي رسيدند. در قرآن خدا مي فرمايد “اگر يک نفر را نجات دهيد، يک جامعه را نجات داده ايد ” و آنها هم که سربازان امام زمان (عج) و رزمندگان اسلام بودند و براي دفاع از اسلام، ملت و عزت خود لباس جهاد پوشيده و به جبهه رفتند را بتوانيد نجات دهيد، بسيار کار بزرگي است.
خدا به برکت آن جهاد و اخلاص و فداکاري که گروه پزشکي و پرستاري و امداد انجام داد، دعاي امام (ره) را مستجاب کرد. آن زمان ما شش دانشگاه علوم پزشکي داشتيم اما الان 46 دانشگاه داريم؛ آن زمان 12 هزار نفر پزشک بودند؛ الان بالاي 100 هزار پزشک داريم؛ آن زمان براي گرفتن تخصص بايد به خارج از کشور مي رفتند اما الان ما چند رشته تخصصي و فوق تخصصي را در داخل تدريس مي کنيم.
ما در سپاه چند پژوهشکده علوم پزشکي داريم و 15 مرکز تحقيقاتي داريم که انواع تحقيقاتي که در حوزه سلامت به آن نياز داريم، در بيمارستان بقيه الله (عج) در حال کار هستند.
امروز پزشکي در ايران همسطح پزشکي آمريکاست و از نظر علمي در اروپا بالاتر هستيم و اين محصول آن دعا و آن دعا هم محصول فداکاري است.
*فارس: تصاوير مربوط به امدادرساني سريال در چشم باد را چقدر به واقعيت نزديک مي دانيد؟
*فتحيان: به نظر من اين نخستين باري بود که در فيلم هاي دفاع مقدس اسمي از بيمارستان صحرايي و اورژانس برده شد و کار خوبي بود؛ البته همه نکاتش صددرصد واقعي نبود ولي قطعا يک کار هنري ارزشمند بود و از همين جا از دست اندکارانش تشکر مي کنيم.
*فارس: از اينکه وقت خود را در اختيار ما قرار داديد، تشکر مي کنم.

————–
منبع : خبرگزاري فارس، 31 شهريور 1389

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

49 + = 52