مصاحبه با سردار نصراله فتحيان، از امدادرساني در جبهه‌هاي کردستان 1

مصاحبه با سردار نصراله فتحيان، از امدادرساني در جبهه‌هاي کردستان 1

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم

 

س:ابتداي گفت وگو بفرماييد امام خميني (ره) را کي شناختيد و چه شد که وارد فعاليت هاي انقلابي شديد؟
سردار فتحيان: خانواده ام در شهرستان بروجن در استان چهار محال و بختياري زندگي مي کردند و من دوره ابتدايي را در آنجا به اتمام رساندم. پدربزرگم روحاني بود و به همين دليل به روحانيت علاقه خاصي داشتم. مسجد معروفي در محله ما بود به نام “حاج آقا ضياء ” که من در آنجا رفت و آمد داشتم و به ياد دارم از سن 14 سالگي تحت تأثير پدر و مادر نماز و روزه را دائم به جا آورده و قبل از رسيدن به سن تکليف آداب اسلامي را رعايت مي کردم.
هم زمان با رسيدن به سن تکليف مرجع تقليدي براي خود انتخاب کردم؛ اگرچه امروز انتخاب مرجع تقليد امري عادي است اما آن زمان در شهرستان بروجن متعارف نبود. پدر و مادر از امام خميني (ره) تقليد مي کردند و به همين دليل ما رساله ايشان را در خانه داشتيم و من هم مقلد ايشان شدم.
مادرم سيد بود و به من مي گفت “هيچگاه بدون وضو به شما شير نداده ام ” و نوع نگاه ايشان در سال هاي 37 – 38 و تقيدشان در رعايت چنين اعمالي و همچنين تربيت خانوادگي، مرا به مسائل ديني و مذهبي روز به روز علاقه مند تر کرد.
دوستانم عموما از لحاظ سني از من بزرگتر بودند. با توجه به علاقه زيادي که به روحانيت و به خصوص آقا ضياء که قبل از انقلاب هم به رحمت خدا رفت داشتم، مکبر مسجد شدم. در ظاهرم هم مشخص بود که تقيدات شرعي را رعايت کرده و به همين دليل در آن دوره بين بچه هاي بروجن شاخص شده بودم.
شهرستان بروجن شهري بسيار سرد سير بود، طوري که در زمستان به شدت برف و يخبندان مي شد اما من آنقدر به مسجد علاقه داشتم که با آن وضعيت حتي براي خواند نماز صبح به جماعت به مسجد مي رفتم.
مسجد و نشستن پاي روضه امام حسين(عليه‌السلام) و خواندن نماز جماعت، امتيازي شد تا با عنايت خداوند من به سمت کتب ديني رفته و پايه هاي اعتقادي خود را قوي تر کنم. بسيار مقيد بودم که با رساله آشنا شوم و احکام شرعي را بدانم. من فرزند اول خانواده بودم و 2 خواهر و 3 برادر ديگر هم داشتم. که يکي از برادر هايم در دوران دفاع مقدس به شهادت رسيد.
محل کار پدرم با خانه حدود 70 کيلومتر فاصله داشت و گاهي 2 يا 3 ماه او را نمي ديديم و من علي رغم اينکه سن کمي داشتم اما احساس مي کردم که بايد در حق خانواده بزرگي کنم و نقش پدري را براي آنها ايفا کنم. به خاطر همين هم هميشه مدافع خواهرها و برادرها بودم و کارها و مشکلات شان را پيگيري مي کردم.
فارس: از چه زماني زمينه فعاليت هاي انقلابي براي شما ايجاد شد؟
سردار فتحيان: تا اوايل نوجواني وارد مسائل سياسي نشده بودم تا اينکه قبل از انقلاب با کتاب هاي مرحوم شريعتي آشنا شده و تقريبا همه کتب او را خواندم. آرام آرام در حرف هايم به نظام شاهنشاهي انتقاد مي کردم و تبديل شده بودم به يک جوان انقلابي که اهالي محل مي گفتند صحبت هاي تو بوي سياسي مي دهد.
بروجن شهر کوچکي با جمعيت 15 هزار نفري بود که هر مسئله کوچکي به سرعت در شهر پخش مي شد. ساواک روي من حساس شده بود و به همين دليل با خودم فکر کردم اگر مي خواهم همچنان به فعاليت هاي سياسي بپردازم بايد از بروجن بروم. تصميم گرفتم با دو نفر از دوستانم براي ادامه تحصيل به اصفهان رفته و زندگي مجردي را آغاز کنيم. عرصه براي فعاليت هاي سياسي در اصفهان بازتر بود و ما هم اتاق کوچکي را اجاره کرده بوديم.
خانواده همچنان من را براي ادامه تحصيل تشويق کرده تا جايي که پدرم تصميم گرفت مرا در بهترين دبيرستان اصفهان يعني مدرسه “حکيم سنايي ” ثبت نام کند. مدرسه حکيم سنايي نيمه ملي بود و اساتيد خيلي خوبي در آنجا تدريس مي کردند. ثروتمندان اصفهان فرزندان خود را به آن مدرسه مي فرستادند و بعد از اين دبيرستان، “مدرسه ادب ” بود.
ورود به مدرسه حکيم سنايي من را بيشتر وارد مسائل سياسي کرد؛ در آن مدرسه معلمي داشتم به نام آقاي پرورش که از افراد انقلابي بود و من را بيشتر با سياست آشنا کرد.
يکي از دوستانم براي هزينه هاي تحصيلش مجبور بود در کتابخانه و انتشارات “قائم ” کار کند که آنجا کانون اصلي پخش سخنراني هاي امام (ره)، مرحوم شريعتي و ديگر کتب مبارزاتي نيز بود که به همه شهرهاي اصفهان هم توزيع مي شد.
ما ابتدا فکر مي کرديم امام خميني (ره) روحاني بوده که به دليل مخالفت با شاه به نجف تبعيد شده اند اما با ورود به آن کتابخانه و خواندن جزوات و سخنراني هاي ايشان متوجه موضوع شديم و علاقه مان به ايشان بيشتر شد.
دو سال از رفتنم به اصفهان گذشته بود که با اصرار از پدر و مادرم خواستم از بروجن به اصفهان بيايند و آنها هم به خاطر من به شاهين شهر اصفهان آمده و خانه اي خريدند.
شاهين شهر اصفهان توسط آمريکايي ها ساخته شده بود و اغلب سکنه آنجا هم آمريکايي بودند. چون انتخاب بهترين دوست را در مسجد مي دانستم، «مسجد المهدي» را در شاهين شهر فعال کردم و ارتباطات بين بچه ها گسترش پيدا کرد.
هنوز چند سالي به انقلاب باقي مانده بود و من جواني حدودا 18 ساله بودم. حاصل فعال کردن آن مسجد پيدا شدن دوستاني بود مانند شهيد «معمار کريمي» پدر محمود کريمي مداح معروف تهران و ميثم که از بچه هاي هوانيروز، خلبان و از مبارزين ارتشي بود. پاتوق ما مسجد بود و در همانجا شروع کرديم به جذب نيروهاي انقلابي و اعلاميه هاي امام (ره) را هم پخش مي کرديم. اين فعاليت ها مصادف شده بود با سال آخر دبيرستانم که همه بچه ها خود را براي ورود به دانشگاه آماده مي کردند.
سال 56 بود که مانند هر روز صبح سوار بر اتوبوس شده و از شاهين شهر به سمت اصفهان در حرکت کردم که ناگهان دستم شروع کرد به درد گرفتن اما چون هوا زمستاني بود فکر کردم دستم سرما خورده و اهميتي ندادم؛ وقتي به مدرسه رسيدم سر کلاس مثلثات معمولا براي حل مسائل پاي تخته مي رفتم اما درد به قدري شديد شده بود که گچ از دستم افتاد و توانايي برداشتن آن را نداشتم؛ معلم ما آقاي موحد که اميدوارم هر جا هست سلامت باشد فکر مي کرد من مسئله را بلد نيستم و درد دست را بهانه کردم و شدت درد براي او قابل درک نبود.
رفته رفته تا ساعت آخر مدرسه، سر کلاس آقاي پرورش درد به ديگر قسمت هاي بدنم به حدي سرايت کرده بود که دوستانم مرا کمک کردند و به خانه بردند؛ وقتي من را به بيمارستان رساندند، تمام بدنم تا زير گردن فلج شده بود.
در بيمارستان دکترها کميسيون تشکيل داده و به پدرم گفتند بايد او را براي درمان به اسرائيل ببريد و از آنجايي که پدرم علاقه زيادي به من داشت، خانه خود را در بروجن فروخته و درصدد تهيه پول براي انتقال من بودند. آن زمان يعني سال 34 حساسيت نسبت به رژيم غاصب صهيونيستي مانند امروز نبود اما من هر چه در رابطه با اسرائيل مطلب و کتاب خوانده بودم، راجع به بدي آنها بود؛ مثلا يکي از کتاب هايي که در اين زمينه روي من تأثير زيادي داشت، کتابي بود راجع به نقش اسرائيل در فلسطين و من با آگاهي که داشتم، گفتم ” اگر قرار است بميرم، بگذاريد همين جا باشم؛ من به هيچ عنوان به اسرائيل نمي آيم ” و قرار شد در بيمارستان خورشيد اصفهان بستري شوم.
دکترها اميدي به بهبودي من نداشتند و من همچنان بستري بودم. اتاقي که در آن استراحت مي کردم، تبديل شده بود به کانوني براي فعاليت هاي انقلابي و دوستانم آخرين اخبار و کتاب ها را برايم مي آوردند.
مريضي من هم زمان با شروع ماه محرم بود و شب عاشورا، آقاي پرورش به ملاقاتم آمد و گفت از “صاحب فردا امام حسين(عليه‌السلام) بخواه خودشان شفايت را بدهد “.
آن شب با ديدن اشک ها و دعا کردن پدر و مادرم، دلم شکست و متوسل شدم به ايشان و به شدت گريه کردم، تا اينکه نيمه شب در حالي که تمام بدنم فلج بود، به خواب رفتم. در خواب شمايلي از امام حسين(عليه‌السلام) را ديدم که من فرمودند “بلند شو! ” احساس کردم مي توانم تکان بخورم. لطف خدا و گريه هاي پدر و مادرم کمک کرد تا بعد از 15 روز که حتي نمازم را به حالت خوابيده مي خواندم و توانايي نداشتم که خودم مهر را روي پيشاني بگذارم، بيماري به سرعت رو به بهبودي برود و بتوانم حرکت کنم.
هنگام نماز صبح شده بود و پدر و مادرم متوجه شدند من در حال گريه کردن هستم و در همين حال تکان هم مي خورم، آنها با ديدن اين صحنه خوشحال شدند. بعد از يکي دو روز به لطف خدا شفاي کامل گرفتم و سلامتي خود را به دست آورده و از رختخواب بلند شدم. دکتر مجلسي که تازه از آمريکا آمده بود نمي توانست بيماري من را تشخيص دهد و اميدي هم به درمان نداشت.
فارس: بعد از پايان بيماري به مدرسه برگشتيد؟
سردار فتحيان:خير. به دليل طول بيماري آن سال از رفتن به مدرسه بازماندم و بعد از آن هم تصميم گرفتم به حوزه بروم. به همراه يکي از خواهرهايم که او هم علاقه به درس هاي حوزوي داشت، عازم قم شديم و او را در مکتب توحيد ثبت نام کرده و من نيز به مکتب رسالت رفتم؛ آيت الله حائري و آيت الله يزدي مدرس آنجا بودند. تازه به قم رفته بودم که ماجراي 19 دي اتفاق افتاد و در پي چاپ مطلب اهانت آميز به امام خميني (ره) تظاهرات شروع شد.
فارس: هنگام پيروزي انقلاب کجا بوديد؟
سردار فتحيان: من در قم بودم اما در همين حين با مبارزان اصفهان مانند سردار رحيم صفوي و آقاي سالک هم ارتباط داشتم. چند دفعه اي هم دستگير شدم که البته زود آزادم کردند. مدتي آمدم تهران و روز 17 شهريور بعد از آن راهپيمايي عظيم و فجايعي که به بار آمد، به اصفهان برگشته و 22 بهمن هم همانجا بودم.
فارس: بعد از پيروزي انقلاب چه کرديد؟
سردار فتحيان: آمريکايي ها از شاهين شهر فرار کرده بودند و بخشي از امکانات آنها را بچه هاي انقلابي مصادره کردند؛ من به همراه شهيد معمار کريمي و ميثم به ژاندارمري رفته و نام آنجا را هم جوانمرد گذاشتيم. با امکانات تسليحاتي که داشتيم، شهر را محافظت کرده و آنجا نقطه آغاز ورود من به سپاه پاسداران بود. بعد از تشکيل سپاه اصفهان نيز دوره هاي پاسداري را طي کرديم.
مدتي بعد از پيروزي انقلاب از تهران ابلاغيه آمد مبني بر اينکه جوان هايي که در سپاه داراي تحصيلات ديپلم هستند به تهران آمده و تحت آموزش دوره هاي پزشکياري قرار گيرند، اما آن موقع در سپاه افراد ديپلمه خيلي نبود و من هم در طول اين مدت توانسته بودم ديپلم بگيرم و همراه گروه عازم تهران شدم.
فارس: در اين زمان ازدواج کرده بوديد؟
سردار فتحيان: بله؛ من سال 58 ازدواج کردم و خواهر و همسرم نيز براي شرکت در کلاس هاي پزشکياري همراه من آمدند. اين دوره ها همزمان با شروع فعاليت هاي منافقين بود به طوري که سر چهار راه هاي تهران مانند چهار راه وليعصر عليه انقلاب و امام (ره) شعار مي دادند.
فارس: هيچ وقت شد که شما هم ترغيب شويد به سمت گرايشات چپي برويد؟
فتحيان: خير. با توجه به اينکه اکثر دوستانم چپي بودند اما به دليل آنکه مباني فکري من به خاطر انس با روحانيت و به خصوص کتاب هاي شهيد مطهري و امام (ره) درست بود، به لطف خدا دچار ترديد در عقايدم نشدم. با اينکه به دوستانم بسيار علاقه داشتم ولي تا قبل از اينکه مقابل نظام و امام (ره) بايستند با ديدن مواضع شان از آنها دور شده و حتي دو سه نفر از دوستانم را اعدام کردند. خواست خدا و دعاهاي پدر و مادرم باعث شد من زاويه فکري پيدا نکرده و محکم باشم.
فارس: خاطره اي از آن دوران به ياد داريد؟
سردار فتحيان: مدتي که ما در تهران بوديم، يکي از کارهاي من و همسرم رفتن به چهار راه وليعصر (عج) و بحث کردن با طرفداران منافقين بود؛ اين بحث ها گاهي به 5 ساعت هم مي رسيد که ايستاده و بدون خستگي ادامه پيدا مي کرد. آنها در افکارشان مصمم بودند به گونه اي که يک عکس را دست گرفته و 3 ساعت نگه مي داشتند. حتي ممکن بود بحث آنقدر طول مي کشيد که غذا خوردن را هم فراموش مي کرديم. در بحث و جدالمان هر يک از دو طرف که کم مي آورد، کار با کتک کاري تمام مي شد. منافقين فتنه بزرگ خود را از دانشگاه هاي شهرهاي بزرگ مثل اصفهان، تهران و مشهد آغاز کرده بودند و کانون هاي روشنفکري داشته و دانشگاه ها در دستشان بود.
فارس: بعد از پايان دوره پزشکياري چه کرديد؟
سردار فتحيان: بعد از اتمام دوره پزشکياري، قائله کردستان شروع شد اما چون ما از اصفهان به تهران اعزام شده بوديم به اصفهان برگشتيم و در چند کلاس ديگر، پزشکياري آموزش مي داديم تا اينکه حوادث کردستان و گنبد که خيلي هم عجيب بود به اوج خود رسيد.
دل من شور مي زد چون از حادثه دور بودم و نمي توانستم خودم را قانع کنم که اکنون آموزش دادن بهترين و مفيد ترين کار براي انقلاب است؛ به همين دليل به همسرم گفتم من ديگر نمي توانم بمانم و بايد به کردستان بروم. ابتداي سال 59 به تهران آمدم و حکم رفتن به مناطق غرب کشور را گرفتم. شهيد بروجردي آن زمان فرمانده کرمانشاه بود و من براي نخستين بار ايشان را آنجا ديدم؛ رفتار شهيد بروجردي خيلي عجيب بود و با لحني بسيار صميمانه رو به من گفتند “بيا برويم نماز بخوانيم “، آنقدر با من گرم برخورد کرد که محبت شان يکدفعه در دلم نشست و بعد با هم ناهار خورديم. هنگام خوردن غذا روزنامه پهن کردند و يک مقدار نان خشک، ماست و عدس پلويي که خيلي خشک بود و بچه ها نامش را ساچمه پلو گذاشته بودند، داخل سفره بود.
شهيد بروجردي از من پرسيد “خودت مي خواهي کجا اعزام شوي “، بعد توضيح داد “سه جبهه داريم که هر سه هم برايمان مهم است؛ يکي منطقه کردستان که آقاي رحيم صفوي و آقاي صياد شيرازي فرمانده آنجا هستند، يک منطقه سرپل ذهاب و پاوه و يکي هم ايلام است ” من به ايشان گفتم “آقاي بروجردي من آمده ام هرجا و هر کاري که شما بگويد انجام دهم و هر کجا که فکر مي کنيد به درد مي خورم همان جا من را بفرستيد “. شهيد بروجردي گفت “اولويت ما کردستان است ” به همبن دليل به کردستان رفتم.
شهيد بروجردي در يک کاغذ کوچک نوشت، “فرمانده محترم قرارگاه مشترک سپاه و ارتش سنندج، آقا رحيم و جناب سرهنگ صياد، بدينوسيله آقاي فتحيان که دوره پزشکياري را طي کرده معرفي مي شوند. از ايشان استفاده کنيد. “
من با آن برگه آمدم سنندج؛ البته ابتدا جاده تأمين نبود و بايد قبل از رفتن جاده تأمين مي شد، اين کار طول کشيد و يک مسافت 100 کيلومتري 7 8 ساعت طول کشيد. وقتي به کردستان رسيدم، ديدم شهر سنگربندي شده و هنوز کاملا پاکسازي نشده است؛ وقتي نامه را به قرارگاه بردم، به من گفتند “شما از امروز مسئول بهداري کردستان شديد “. گفتم “بايد چه کار کنم؟ ” پاسخ دادند “برويد و هر کاري از دستتان بر مي آيد انجام دهيد “. آن زمان اين طور نبود که بگويند بفرماييد اين ساختمان و اين امکانات و نيروها براي شما است. خودم تنها بودم و هيچ کس هم کمکم نبود. با پيگيري توانستم از دادگاه انقلاب که مکان هاي تصرفي وابستگان طاغوت را اداره مي کرد، يک ساختمان بگيرم و آنجا را به عنوان درمانگاه “شهيد قاضي ” آماده کرده و کار را شروع کرديم.
فارس: علت نامگذاري آنجا به نام “شهيد قاضي ” چه بود؟
سردار فتحيان: يک تيم پزشکي از دانشگاه شيراز آمده بودند کردستان براي خدمات به مردم کرد و عده اي از آنها را کومله ها اسير کرده و يکي از آنها که نامش قاضي و دانشجوي پزشکي بود را به شهادت رسانده بودند و به همين دليل نام اين شهيد بزرگوار را انتخاب کرديم.
فارس: بدون نيرو چطور درمانگاه را اداره مي کرديد؟
سردار فتحيان: با تهران و اصفهان ارتباط گرفته و بچه هاي رشته پزشکي و پزشکيار ها را جذب مي کرديم و آرام آرام يک تيم پزشکي تشکيل داديم و بهداري آماده خدمت رساني به مردم کردستان شد. همسرم هم که دوره پزشکياري را گذرانده بود و او هم بعد از دو ماه به تيم پزشکي پيوست.
فارس: امنيت شهر چطور بود؟
سردار فتحيان: شهر اصلا امنيت نداشت و حتي 3، 4 مرتبه ضدانقلاب به بهداري حمله کرده بود؛ به همين دليل در فرودگاه سنندج يک پايگاه امدادي آماده کرده بوديم که مجروحين را به آنجا مي بردند و با هواپيما انتقال مي دادند به تهران و خواهرها را نيز در آنجا مستقر کرديم.
فارس: شما در عمليات ها هم شرکت مي کرديد؟
سردار فتحيان: بچه هاي رزمنده که براي پاکسازي مي رفتند، يک تيم هم از گروه ما همراه آنها بودند که اگر بچه ها هنگام درگيري مجروح شدند به آنها کمک کنند. بعد از پاکسازي قسمت هايي از شهر، متوجه شديم ضد انقلاب بيمارستان و درمانگاه ها را تعطيل کرده اند. با ديدن تعطيلي اين مکان ها به ديدن مسئول بهداري استان کردستان رفتم و از او خواستم نيروهايي را که در اختيار دارد، به کمک ما بفرستد تا بيمارستان و درمانگاه هاي تعطيل شده را راه بيندازيم. او پاسخ داد “من نيرويي ندارم؛ شما خودتان مسئول جمع آوري نيرو باشيد ” و همان موقع حکم زد که شما معاون تام الاختيار مسئول بهداري استان کردستان هستيد و خانه هاي بهداشت را راه بيندازيد. من آن زمان با دانشکده هاي پزشکي ارتباط برقرار کرده و دانشجو هايي که مي آمدند را به عنوان مسئول بهداري و خانه هاي بهداشت مي گذاشتم که هم کار درماني کنند و هم کار بهداشتي که حقيقتا خيلي مؤثر بودند؛ اين روند ادامه داشت تا اينکه اوايل سال 59 تعداد زيادي از خانه هاي بهداشت راه اندازي شد.
ادامه دارد…