مجروح‌ها را بگذارید و برگردید

فرمانده‌ اردوگاه حسابي عصباني بود. سرمان داد زد که «شما اين جا اسيريد، اما من مثل دخترهام باهاتون رفتار مي‌کنم. نه مثل اسيرها. اگه بخواهم بهتون سخت بگيرم. دوام نمي‌آريد.»
گفتيم «خودمون مي‌دونيم که اسيريم. خودمون هم قبول کرده‌ ايم، وگرنه همون جا که گفتيد مي‌تونيد برگرديد عقب، مجروح‌ها رو مي‌گذاشتيم و با بقيه برمي‌گشتيم. حالا هم فقط حقمون رو مي‌خواهيم، چيز بيش‌تري نمي‌خواهيم. اگه هم نديد، با فرياد ازتون مي‌گيريم.»
—————
منبع: کتاب روزگاران (بانوان آزاده)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 81 = 89