لحظات مرگ و زندگي

لحظات مرگ و زندگي

بسم الله الرّحمن الرّحيم
اين هفته: م – شاهد تقديم به شهيد محمد منتظري
از واحد سپاه اهواز به کميته پزشکي جهاد خوزستان اطلاع رسيد که براي حمله قريب الوقوع جبهة دارخوئين به نيروهاي پزشکي و امدادگر و راننده آمبولانس نياز مبرمي است.
با شنيدن اين خبر همراه با دکتر شهيدزاده مسئول کميته پزشکي که مظهر تلاش و خستگي‌ناپذيري و ايثار بود و در بر آوردن نيازهاي پزشکي جبهه‌ها لحظه اي آرام نداشت و خود در اين عمليات به طرف جبهه محمديه رهسپار شديم.
در آن لحظات تنها به خدا فکر مي‌کرديم و کارهايمان را بر اساس رضاي او نظم مي‌داديم و هر لحظه از فکر ديدار با خدايمان بر خود مي‌لرزيديم و قلب‌هامان از شوق شهادت مالامال بود. در آن لحظه همه کارها با شور و هيجان وصف‌ناپذيري به مرحله اي ديگر مي‌رسيد و در اين موقع بود که احساس مي‌کرديم سبک و سبک تر شده‌ايم زيرا احساس نزديکي به خدا سراسر وجودمان را دربر گرفته بود.
موقعي عشق به شهادت در وجودمان بيشتر شدت گرفت که خود را به جبهه محمديه رسانده بوديم. از جبهه محمديه تا پشت خاک‌ريز عراقي که راه پرخطري بود مي‌بايست مي‌رفتيم در ابتداي ورود به جبهه مقدم از کانالي طولاني که به وسيله برادران عزيز رزمنده در آفتاب سوزان خوزستان و در زير رگبارهاي بي‌امان مزدوران که لحظه اي قطع نمي‌شد حفر شده بود استفاده کرده و عبور کرديم و در اولين فرصت خود را به 50 متري خاک‌ريز دشمن رسانديم و در يکي از سنگرها که براي امدادگران درست شده بود مستقر شديم…
چيزي به اذات صبح نمانده بود. خون‌هاي تازه اي را که براي کمک به رزمندگان اسلام با خود آورده بوديم همراه با ساير کمک‌هاي اورژانسي جابجا مي‌کرديم که طنين پرقدرت و دشمن‌شکن الله اکبر سراسر زمين را بلرزه در آورده الله اکبر، الله اکبر برادران سپاه از جلو و برادرمان غيور ارتشي با شليک بي‌امان توپ‌ها راه را براي پيشروي سپاهيان اسلام باز مي‌کردند.
آري در آن موقع که سحرگاهان بود و سپيده صبح به جنگ با ظلمت شب برخاسته بود سپاهيان اسلام هم مي‌رفتند تا با نورانيت خود بر ددمنشان بتازند و سياهي‌ها را با به هلاکت رساندن ديوسيرتان نابود سازند در آن حمله که برادران عزيز رزمنده به اتکال خدا به پيش مي‌رفتند هيچ مانعي نمي‌توانست سر راه آنان باشد.
صداي پرطنين الله اکبر و صداي شليک توپ‌خانه برادران ارتشي و نعره مزدوران که يکي پس از ديگري به هلاکت مي‌رسيدند همه در هم ادغام شده بود و چيزي جز ظفر را نويد نمي‌داد.
سپاه نور بر لشکر ظلمت شبيخون مي‌زد و العاديات، صبحا، فالموريات قدحا فالمغيرات صبحا … هنوز از آغاز فريادهاي الله اکبر برادران و حمله شجاعانه‌شان چيزي نگذشته بود که اولين گروه اسراي عراقي را به سنگر ما آوردند و ما از آن چه که ديديم در شگفت شديم چرا که هنوز دقايقي از شروع حمله نمي‌گذشت و در اين موقع به ياد امام عزيزمان افتادم که شب قبل آن چه را که به يک خودفروخته داده بود از وي گرفت و اين عمليات به نام فرمانده کل قوا نامگذاري شده بود. عملياتي که پشت صدامياني را که فکر مي‌کردند با بر کنار شدن بني‌صدر در روحيه رزمندگان اسلام خللي وارد خواهد شد شکست و به لشکر صدام نشان داد که اسلام قائم به شخص نيست و در اين نبرد دليرانه رزمندگان اسلام لشکر قادسيه صدام که هميشه مورد مباحات و اميد وي بود ضربات سنگيني را متحمل شد و سنگرهاي مجهز و محکم آنها يکي پس از ديگري به دست سپاه اسلام افتاد.
درگيري هر لحظه شدت بيشتري به خود مي‌گرفت دود غليظ انبارهاي مهمات و تانک‌هاي مزدوران که يکي پس از ديگري منهدم مي‌شد همه جا را در بر گرفته بود، نيزارهاي اطراف در شعله‌هاي آتش مي‌سوخت و برادران رشيد سپاه اسلام که هر کدام نوار سبزرنگي بر پيشاني خود بسته بودند صحنه‌هاي کربلاي امام حسين(عليه‌السلام) و شمايل حضرت علي اکبر را در ذهن تداعي مي‌کردند و آمبولانس‌ها و خودروهاي تأمين مهمات بر روي دشت هموار و باز خوزستان در زير باران گلوله‌هاي کاتيوشا و خمپاره و توپ و تانک به پيش مي‌رفتند.
آمبولانس‌ها در حالي که با مهارت خاصي از انفجارهاي پي در پي خود را نجات مي‌دادند مجروحين را از جبهه‌هاي مقدم به محمديه مي‌رساندند و ما مجروحين را به سرعت از نظر خون‌ريزي و شکستگي و زخم‌هاي عميق کنترل کرده و ضمن اجراي اقدامات احتياطي براي زنده ماندن آنها از فاصله جبهه تا اهواز، اعزام آنها را نظم داده و در عين حال از اسراي مجروح عراقي نيز غافل نبوديم.
محل اقدامات ما چند خانه روستائي با سقف حصيري بود که به علت کثرت مجروحين و وسعت حمله ناچار به کار در فضاي باز شديم. هر چند که در اطرافمان، در فواصل چند متري گلوله‌هاي کاتيوشا به زمين مي‌خورد و زمين از شدت موج انفجار زير پايمان به لرزه در مي‌آمد و ترکش‌ها صفيرکشان از کنار گوشمان رد مي‌شدند.
آري سپيده صبح از افق پديدار شد و تاريکي سپاه دشمن از آن جبهه رخت بر بست تا در جبهه اي ديگر شاهد به هلاکت رسيدن بقيه پرده‌هاي ظلمش باشد که يکي پس از ديگري دريده خواهد شد.
سپيده دميد و سپاهيان اسلام سرافراز از آن چه که انجام داده بودند. در يک نبرد هماهنگ بيش از 400 چهار صد نفر از مزدوران را به هلاکت رسانده و بيش از 300 نفر را به اسارت گرفته بودند که در بين اسراء، افسران، پزشکان و مهندسين هم ديده مي‌شدند و دشمن زبون که ضربه اي مهلک بر مغزش فرود آمده بود گيج و مبهوت دست به يک ضد حمله مي‌زند و خيلي سريع ضد حمله اش دفع مي‌شود و برادران با پيشروي 7 کيلومتر توانستند مهم‌ترين سنگرهاي فرماندهي و ارتباط و بي‌سيم را به تصرف خود در آورند.
در آن شب حمله برادر طلبه اي که از قم به عنوان امدادگر آمده بود و مدتي قبل هم در سوسنگرد مشغول فعاليت بود، ترکش خمپاره او را تکه تکه کرد. دشمن عليل و زبون که مات و مبهوت از ضربه اي که نوش کرده بود پناه به مهمات خودي برد و بدون وقفه به اطراف شليک مي‌کند. به طوري که رفت و آمدها را مختل کرده بود. استراحت در آن لحظات بي‌مفهوم بود و ياد خدا در دل‌ها زنده و گيرا. همه بي‌درنگ مشغول فعاليت بودند عده اي مشغول سنگرکني براي حفظ مواضع تصرفي و عده اي ديگر از برادران جهاد با لودر مشغول ساختن خاک‌ريز بودند که گلوله دشمن راننده لودر را به شهادت رساند و عجب اين که بلافاصله برادر ديگري جاي او را پر کرد تا برادران ديگر را هر چه سريع‌تر به امنيت برساند. مادامي که خاک‌ريز به پايان نرسيده بود، خودروها و آمبولانس‌هاي ما در ديد مستقيم دشمن قرار داشت و اين لحظاتي بود که تنها خدا مي‌توانست ما را حفظ کند. کمبود مهمات در خطوط اول نبودن خاکريز براي استتار و مجروحين بر زمين مانده در صحرايي سوزان، و با لب‌هاي تشنه، طاقت‌فرسا بود اما از آن جا که هدف الله بود قلب‌ها از شدت دلهره آرام گرفت و طپيدنش را تنها در شوق ديدار الله شروع کرد.
آمبولانس‌ها به هيچ وجه نمي‌توانستند حرکت کنند اما برادر محمد از جهاد مازندران به قصد کمک آمبولانس را به حرکت درآورد که در چند قدم دورتر با آرپي‌جي آمبولانس را به هوا فرستادند و در همين اثنا که ما هيچ
راهي نداشتيم حمله ميگ‌ها هم از آسمان شروع شد همه برادران بي‌اختيار بر روي زمين دراز کشيدند. برادر ديگري که او هم محمد نام داشت (پزشک‌يار اعزامي از مشهد) پس از ماه‌ها تلاش در جبهه‌ها به شهادت رسيد.
مرغان عشق، عشق به خدا همراه با باران گلوله‌هاي کاتيوشا و توپ و تانک دشمن بر فراز سرمان پرواز مي‌کردند. نگاه‌هاي پرمعني برادران راننده اورژانس بوي شهادت مي‌داد و‌ هاله اي از نور خدا در صورتشان موج مي‌زد، نفس‌ها همه به شماره افتاده بود و صحنه‌هاي کربلا تداعي مي‌شد که اصحاب با يکديگر و با امام وداع کرده و به سفر بي‌برگشت شهادت مي‌رفتند.
برادر فرهاد از سپاه پاسداران اصفهان به خط مقدم شتافت اما دقايقي بعد او را با شکم پاره و دست و پاي شکسته و مجروح برگرداندند. قاسم هم رفت، راننده سوم بود، او هم شهيد شد. برادر ديگري از سپاه پاسداران اصفهان که حاجي صدايش مي‌کردند او هم به شهادت رسيد. برادر دکتر شهيدزاده و تني چند از يارانش با آمبولانس از اهواز حرکت مي‌کنند و براي ما آمبولانس کمکي و دارو مي‌رسانند و در هنگام رسانيدن مجروح به شهادت مي‌رسد روانش شاد، تازه ازدواج کرده بود و چند شب قبل روي پشت‌بامي در اهواز کنار هم خوابيده بوديم حرف‌هايش همه بوي شهادت مي‌داد. عجيب عاشق خدا بود و عجيب تر از همه برادراني که شهيد مي‌شدند از روزها قبل در‌ هاله اي از قداست و نور فرو مي‌رفتند و بعد به خدا مي‌پيوستند و کوله بارشان را براي ما به وديعه مي‌گذاشتند.
خدايا به ما تواني ده که طاقت تحمل سنگيني بار مسئوليتي را که شهدا بر دوشمان گذارده‌اند داشته باشيم و پيام آنها را که پيروزي اسلام و مستضعفين است به گوش ملل محروم و مستضعف برسانيم. نداي عزت و شرف و رهايي‌بخش اسلام را در جهان طنين‌انداز کنيم.
روز عجيبي بود. بيش از 60 مجروح را پس از معالجات اوليه به اهواز فرستاديم و حدود 20 شهيد داشتيم با بدن‌هاي پاره پاره و جمجه‌هاي خرد شده. دست و پاي قطع شده و سرهاي از بدن جدا شده. يکي از برادران مجروح فاصله 6 کيلومتر راه را با بدن مجروح، در صحراي سوزان خوزستان و در حالي که زبانش از تشنگي مثل چوب خشک شده بود همراه با بدن پاره پاره شهيدي خود را رسانده بود. درود بر اسطوره‌هاي شرف و حماسه و ايثار مقلدين واقعي روح الله
عمليات فرمانده کل قوا به نام امام و به لطف خدا، با پيروزي به پايان رسيد. اما آن چه که بر جاي مانده رسالت سنگين رساندن پيام خون بيست شهيد آن روز و همه شهيدان انقلاب اسلامي و شکست کامل قواي کفر است که تنها در آن حمله با به جاي گذاشتن 400 کشته و 300 اسير مجبور به عقب‌نشيني شد روح شهداي عمليات فرمانده کل قوا شاد باد.
—————
منبع: مجله پيام انقلاب 7/9/1360

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

6 + 4 =