شهید فرهاد آسمانی

زندگی نامه

در شهريورماه 1340 از آسمان به زمين آمد. فرهاد آسمانی بود و آمد كه در زمين ، آسمانی زندگی كند. او تحصيلات خود را تا مقطع متوسطه در تهران به پايان رسانيد و در سال1357 هم زمان با تشكيل نهاد مقدس سپاه به عضويت اين تشكيلات الهی درآمد. او گاهی اوقات مخفيانه و گاهی با همكاری دوستان به جنوب شهر تهران سركشی می‌كرد و به خانواده‌های مستضعف كمك می‌نمود. وی در سال1360 ازدواج كرد و اصرار او به اينكه خطبه عقد زناشويی او را حتماً شهيد مظلوم دكتر بهشتی جاری نمايد نشان دهنده ی ميزان ارادت و علاقه ايشان به دكتر بهشتی می‌باشد. اين اقدام شهيد بزرگوار فرهاد آسمانی نمايانگر درك وضعيت حساس سياسی در آن زمان می‌باشد. او مظلوميت دكتر بهشتی را لمس كرده بود و با تمام وجود در اعتقاد به ايشان استوار مانده بود. فرهاد را همه فردی خوش اخلاق ، بزرگوار و متواضع می‌دانستند و سعی كردند كه از او تقليد كنند. او مهربان بود، با وقار و مقيد به تكاليف دينی . پدر اين مرد آسمانی، هميشه از نمازهای سروقت او و از نماز شب و تهجد شبانه‌اش سخن می‌گويد و بسيجيان محل زندگی‌اش او را به عنوان يك بسيجی نمونه مي‌شناختند. فرهاد هميشه به خواهران و برادران و دوستان خود سفارش مي‌كرد كه نماز اول وقت را به پای دارند و هرگز غفلت نكنند، در حالی كه او بيشتر روزها را نيز روزه مي‌گرفت. فرهاد از تهذيب و تزكيه نفس هرگز غافل نبود. او می‌خواست به خدا برسد و رسيدن به خدا را هدف اصلی خود قرار داده بود.

فرهاد آسمانی در سال1364 وارد دانشگاه گيلان شده و در رشته مهندسی مكانيك مشغول تحصيل می‌شود، اما دانشجو شدن و اميد به آينده‌های روشن هرگز او را از تكليفی كه خدا برايش معلوم كرده بود غافل نمی‌كرد. او مدام به جبهه می‌رفت تا همگان بدانند كه براي رسيدن به كمال در هر جايگاهی می توان تلاش كرد. در جبهه نيز به عنوان مسؤول واحد بهداری و امداد تيپ10 سيدالشهداء(ع) لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. شهريور 1365 كه رسيد، خيلی از پرستوهای مهاجر با قصد هجرت به ماورای عالم خاك ، بار بستند. بند علايق از پای گسستند و آماده ی عروج شدند. خيلی از بچه‌های با صفای گيلان غريبه‌ای شدند بر روی خاك و به قصد جوار معشوق همراه گردان های عشق زدند به ارتفاعات حاج عمران و خيلی از بچه‌های گيلان از روی 2519 پريدند به آسمان و رفتند تا ما بمانيم با كوله ‌باری گران از مسؤوليت خون آنها .

فرهاد آسماني هم آخر به آسمان رسيد و در شب سيزدهم شهريورماه 1365 همراه منورهاي زيبايي كه بر فراز ارتفاعات حاج عمران مي‌سوختند سوخت و در ذات عشق فانی شد.

وصیت‌نامه‌ی شهید فرهاد آسمانی

شهید فرهاد آسمانی در مناجات هم برای خود چیزی طلب نکرد

خداوندا! پروردگارا! از درگاهت شکرگزاریم که ما را آفریدی و به ما توفیق حیات در زمان انقلاب اسلامی و رهبر آن عنایت فرمودی. پروردگارا! از درگاهت شکرگزاریم به خاطر حضور در جبهه‌های حق علیه باطل و به خاطر توفیق خدمت به اسلام و مسلمین و جمهوری اسلامی.
بارالها! از درگاهت شکرگزاریم به خاطر حضور در سپاه و در جمع برادران مخلصی که جانشان را در طبق اخلاص از برای اعتلای کلمه لااله‌الا‌الله و برپایی اسلام عزیز گذاشته‌اند.
خداوندا! از درگاهت شکرگزاریم که ما را در جمع ضدانقلاب قرار ندادی و مرا همراه این امت قهرمان و این انقلاب قراردادی. معبودا! از درگاهت شکرگزاریم به خاطر اینکه توفیق عبادت و بندگی خود را بر ما عنایت نمودی هرچند خیلی ناچیز از طرف ما انجام شده است به لطف شما.
خداوندا! از درگاهت شکرگزاریم به خاطر رزق و روزی حلال.
خداوندا! از درگاهت شکرگزاریم به خاطر توفیق انجام شکر نعمت‌هایی که به ما دادی و زبان از گفتنش و قلم از نوشتنش قاصر.
خداوندا! در فرج آقا امام زمان (عج) تعجیل عنایت بفرما.
خداوندا! به رهبر کبیر انقلاب اسلامی عمر با عزت و عظمت عنایت بفرما.
خداوندا! پاسداران انقلاب را از گزند نفسشان محفوظ بفرما.
خداوندا! شکر این دعاها را بر زبان ما جاری کردی اجابتش را هم عنایت بفرما.

 

خداوندا به درگاهت شکرگزاریم که ما را آفریدی و به ما توفیق حیات در زمان انقلاب اسلامی و رهبران آن را عنایت نمودی .

 

مصاحبه با حاج مسعود نوری -هم رزم شهید فرهاد آسمانی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم – بسم الله الرحمن الرحیم .عرضم به حضور شما ، زمینه  آشنایی من و همکاری با سپاه برمی­گردد به سال 59 با شروع جنگ ، به نوعی که وقتی جنگ شروع شد نیازی که به حضور جوان­ها و حمایتشان از نظام بنابر فرمان امام که جبهه ها را پر کنند، وجود داشت ما آمدیم و خودمان را به مجموعه جنگ های نامنظم شهید چمران معرفی کردیم و یک دوره آموزش نظامی را آن زمان در مدرسه نظامی قدس واقع در محدوده خیابان وحدت اسلامی، یک دوره آموزش دیدیم و قرار بود اعزام شویم برای عملیات آزادسازی آبادان . قرار بر این بود که بچه ها به ذوالفقاریه بروند. اما مشکلی پیش آمد که ما برای تاریخ اعزام جا ماندیم در واقع وقتی که رسیدیم اتوبوس ها حرکت کرده بودند. آمدیم با دوستانمان صحبت کردیم تا بتوانیم به طریقی خود را به آن­ها برسانیم. آن­ها گفتند که شما بمانید و با گروه بعدی اعزام شوید.

همین امر موجب آشنایی و ارتباط من با جهاد و کمیته اسلامی شد. در این زمان هم با کمیته عملیات شهید هرندی و هم با جهاد همکاری می کردم و آماده اعزام به جبهه بودم. در واقع یک ارتباط کاری با این دو مکان داشتم ولی توفیق نداشتم که در مرحله اول اعزام شوم. در بخش سازماندهی آموزش نظامی بودم و با قسمت ثبت و مجموعه اداری همکاری می کردم اما چون قصد من رفتن به جبهه بود، همکاری خود را قطع کردم.

به واسطه شهید هرندی که آن زمان فرمانده کمیته بودند، با آقای بلوک میرزاپورآشنا شدم که ایشان به ما گفتند بروید به درمانگاه انجمن اسلامی گود ، آن زمان تازه راه­اندازی شده بود ـ و در آنجا مشغول به کار شوید.

 اوایل سال 60 بود که به آن درمانگاه (واقع در خیابان دروازه غار) رفتیم و با تعدادی از دوستان در آنجا آشنا شدیم. در آن زمان مسئول درمانگاه شهید “احمد کریمی” بود. اولین دیدار من با دو شهید بزرگوار “مهدی شریفی­پور” و “فرهاد آسمانی” به آن زمان بر می گردد که در داروخانه مشغول به کار بودند (درمانگاه دارای دو بخش درمانی و فرهنگی بود که آن­ها در بخش درمانی و ما در بخش فرهنگی مشغول بودیم). زمانی که وارد درمانگاه شدیم دوستمان آقای “شیخ­لر” ما را برای مراسم معارفه خدمت آن دو شهید بزرگوار برد. در آن زمان من جوانی نوزده ساله بودم و نحوه آشناییم با شهید بزرگوار مهدی شریفی­پور برای من سرنوشت­ساز و در عین حال شیرین و جذاب بود. نوع گویش آن شهید را هنگامی که داشت خود را با لهجه شیرین شمالی معرفی می­کرد فراموش نمی کنم: «من مهدی شریفی­پور چوکامی از نوادگان میزرا کوچک­خان جنگلی هستم.» و بعد هم اضافه کرد که به عنوان دکتر در این درمانگاه مشغول به کار است و بعد هم رو کرد به سمت فرهاد آسمانی و ایشان را دوست عزیزشان دکتر آسمانی معرفی کردند . بعد هردو شروع به خندیدن کردند. از آن زمان ما این دو شهید بزرگوار را دکتر صدا می­کردیم تا اینکه متوجه شدیم آن­ها دکتر نیستند و تمام آن معارفه یک شوخی بود.

5 یا 6 ماه در بخش فرهنگی درمانگاه مشغول به کار بودیم و خدمات رفاهی به مناطق محروم ارسال می­کردیم. این مناطق از چندین گود تشکیل شده بود مانند گود حاج ماشاالله و … و همینطور زاغه­ها که اکثراً خانواده­های بی­سرپرست و زنان تنها، پیرزن­ها و پیرمردها در آن جا ساکن بودند. در واقع کمک­ها را از مردم خیر جمع کرده و در بین آن­ها تقسیم می کردیم. اما بخش دیگر فعالیتمان برگزاری فعالیت­های آموزشی، عقیدتی و وزرشی برای بچه ها بود. خلاصه یک فعالیت­هایی از این قبیل انجام می­دادیم. بعد از گذشت آن چند ماه به کارهای درمانی علاقه پیدا کردم و از دوستانمان در بخش درمانی خواستم تا در کارهای درمانی به آن­ها کمک کنم دوستانی همچون شهید کریمی که عملیات خیبر شهید شد، شهید حمید پروانه و شهید غلامی که در عملیات مسلم بن عقیل و شهید آسمانی و شهید شریفی­پور که در عملیات کربلای 2 شهید شدند و شهید عباس باقری و …. که در عملیات­های مختلف به شهادت رسیدند. آن­ها گفتند اشکالی ندارد، بیا و داروهای داروخانه را بچین.

خلاصه من به داروخانه رفتم و داروها را می چیدم و با نام داروها، انواع و خاصیتشان آشنا شدم و به تدریج تزریقات و پانسمان را هم از دوستان یاد گرفتم. یادم هست که اولین تزریقم به شهید آسمانی بود آن هم آمپول پنی­سیلین. رفته رفته آموزشهای لازم جهت انجام تزریقات، رگ­گیری و وصل کردن سرم را از این دوستان فرا گرفتیم و عملاً  از بخش فرهنگی جدا شده و وارد کار در عرصه درمانی شدیم. 5 ـ6 ماهی که گذشت و در این کار پیشرفت کردیم، نوبت گیری مریض­ها که صبح زود انجام می­شد را به من سپردند و گفتند وقتی دکتر آمد و دارو داد، بیا داروخانه و داروهای آن­ها را بده و بعد از گذشت مدتی من نسخه­خوانی را هم فرا گرفتم. بعد گفتند بیا  و به عنوان بسیجی ویژه مشغول به کار شو.

شهریور سال 1360 بود که من کار خود را به عنوان بسیجی ویژه در درمانگاه آغاز کردم. بعد از آن دیگر دوستان برای عملیات­های مختلف اعزام می­شدند و زمانی که من می گفتم: « آقا من هم می­خواهم بروم.» می­گفتند:« به وقتش شما را هم می­فرستیم.» به یاد دارم که برای عملیات فتح­المبین بسیاری از دوستان اعزام شدند مثل شهید شریفی­پور، شهید آسمانی، شهید باقری و … . آن زمان شهید احمد کریمی مسئول درمانگاه بود که بعدها از بخش درمانی جدا شد و به بخش تبلیغات رفت.

اصلاً روحیه­اش فرهنگی بود و اگر اشتباه نکنم رفت خیابان سمیه، منطقه 2 و مشغول انجام کارهای تبلیغی ـ فرهنگی شد. زمانی که شهید کریمی مسئول درمانگاه بودند الفت و صمیمیت بیشتری وجود داشت. به یاد دارم که خانم این شهید بزرگوار هم در درمانگاه کار می کرد و وقتی با هم کاری داشتند، برای صدا کردن یکدیگر از لفظ خواهر و برادر استفاده می­کردند مثلاً می­گفتند خواهر احمدی بیا کارت دارم یا برادر کریمی بفرمایید. شهید آسمانی و شریفی­پور شوخ بودند و آن­ها را دست می­انداختند. یکیشان می­شد برادر کریمی و دیگری نقش خواهر کریمی را بازی می­کرد و خلاصه شروع می­کردند به گفتن خواهر برادر به یکدیگر . شهید کریمی می­گفت: «برادران این رفتار شما صحیح نیست دقت کنید.» این­ها می گفتند: «بابا این خانومته، محرمته، تو می­روی می­گویی خواهر، وقتی هم که می­آید پیشت سرت را پایین می­اندازی و می­گویی خواهر فلان و فلان و فلان.» اما جواب زیبایی که شهید کریمی داد و هیچوقت از دهن من پاک نمی­شود، او گفت: « برادر فرهاد، برادر مهدی، شما می­دانید که این خانوم همسر من است ولی مراجعین که در صف انتظار برای ملاقات دکتر نشسته­اند که نمی­دانند. اگر من رعایت نکنم و با چشمانم به ایشان نگاه بکنم، این­ها می­گویند این پاسدارها محافظت از چشمشان نمی­کنند. با این نگاه بدبینی نسبت به سپاه و نظام اسلام ایجاد می­شود.» این برای من خیلی آموزنده بود.

یک خاطره دیگر از شهید کریمی بگویم. خاطرم هست که یکی از دوستانمان “احمد غلامی” در عملیات مسلم­بن عقیل شهید شد و برای مراسم تدفین ایشان به بهشت زهرا می­رفتیم. همگی در یک آهو استیشن بودیم، من، شهید آسمانی، شهید شریفی­پور، عبدالحمید حسینی­میرمحله و … . شهید غلامی برای شهید شریفی­پور زیاد نامه می نوشت و در آخر نامه­هایش نیزشعار “حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست” را ذکر می کرد و بعد هم در ادامه اضافه می­کرد که “مهدی ما شیر است، شیر که رشتی نمی­شه”. همیشه این لفظ را می­نوشت. آخرین نامه­ درست بعد از عملیات مسلم­بن­عقیل به دستمان رسید. شهید شریفی­پور هنوز از عملیات برنگشته بود، وقتی آمد همه دورش جمع شدیم. یکی آمد و گفت: «برادر شریفی­پور برایت نامه آمده.» نامه را بازکردیم. از طرف احمد غلامی بود، اما با بقیه نامه­ها فرق داشت. توصیه­های زیادی کرده بود و مطالب مهمی برای شهید شریفی­پور نوشته بود. گفته بود حامی ولایت باشید و تأکید زیادی بر روی نماز اول وقت داشت. توصیه کرده بود محافظت بکنید و در آخرش جمله مهدی ما شیر است را ذکر کرده و عکسی از خودش هم به همراه نامه گذاشته بود (عکسش را هنوز دارم) و در پشت آن جمله حسین حسین شعار ما است را نوشته بود و این آخرین نامه ارسالی آن شهید بزرگوار بود. نامه را که تمام کردیم تلفن زنگ زد. شهید کریمی بود که با شهید شریفی­پور کار داشت. گوشی را گرفت و شروع کرد به صحبت کردن. شهید کریمی پرسیدند: «از احمد غلامی خبر داری؟» شهید شریفی­پور گفتند: «آره، دارم نامه­اش رو می­خونم.» بعد احمد پشت تلفن طاقت نیاورد و شروع به گریه کرد. مهدی پرسید: «چرا گریه می­کنی؟» شهید کریمی جواب داد: «نامه­اش رسید به تو، خبرش رسید به من.» بعد هم گفت که احمد شهید شده است.

خلاصه برای مراسم تدفین این شهید بزرگوار راهی بهشت زهرا بودیم. شهید آسمانی و شهید شریفی­پور خیلی شوخی می­کردند. شهید احمد کریمی در بین ما خیلی جدی بود. گفت: «برادر چقدر شما مزاح می­کنید، شوخی می­کنید و می­خندید. ما داریم می­رویم مراسم شهید، چرا اینقدر می­خندید؟» شهید آسمانی حاضر جواب بود، گفت: «برادر من می­خوام یک سؤال بکنم.» گفت: «بفرمایید»

ـ «اگر الآن به جای احمد من شهید شده بودم، فکر می­کنی احمد چکار می­کرد؟ زار زار گریه می کرد یا یک حرکت دیگری انجام می­داد؟»

ـ «اون هم مثل شما بود، اون هم همین کاری را می­کرد که شما می­کنید.»

ـ « حالا یه سؤال دیگه، اون از شهادتش ناراحته یا خوشحال؟»

ـ «خوب معلومه از اینکه به فیض شهادت رسیده خوشحاله.»

ـ «خوب حالا که احمد از شهادتش خوشحاله، پس ما هم بخندیم.»

کریمی گفت که برادر شما درست شدنی نیستید. شاید آخرین دیدار من با شهید کریمی در همین مراسم بود که بعد من دیگر ایشان را ندیدیم تا اینکه خبر شهادتشان در عملیات خیبر رسید و جنازه­اش هم تا امروز نیامده است…….

 

 

 

 

 

اواخر سال 61 بود که شهید شریفی­پور درمانگاهی، فکر می کنم واقع در میدان خراسان به اسم پلی کلینیک خاتم الانبیاء گرفت که زیر نظر جهاد دانشگاهی بود و به من پیشنهاد کرد که بیایید و و اداره آنجا را به عهده بگیرید یعنی درمانگاه زیر پوشش سپاه قرار بگیرد.

البته درمانگاه انجمن اسلامی گود با حمایت کمک های مردمی اداره می شد و در آن زمان مسئول بهداری سپاه آقای دکتر احمدیانی بود. ما برای گرفتن دارو به نهادهایی چون سپاه از وزارت بهداشت که بهداری استان تهران بود و همچنین ارگان های مردمی، کمیته امداد و خیریه ها دارو می گرفتیم. داروها را هم به صورت رایگان در اختیار مردم قرار می دادیم و اصلاً هیچ پولی دریافت نمی کردیم. در درمانگاه ویزیت نیز رایگان بود.

رفته رفته به دلیل زیاد شدن مراجعه کنندگان مبلغی را به عنوان پول دارو می گرفتیم ولی همچنان پول ویزیت، پانسمان و تزریقات رایگان بود. در واقع دریافت این مبلغ هم بدین دلیل بود تا مردم بدون علت به درمانگاه مراجعه نکنند. که این کار برای مقطعی انجام می گرفت.

وقتی دکتر احمدیان ( مسئول وقت بهداری کل سپاه) برای بازدید از درمانگاه آمده بودند، گفتند که چرا شما درمانگاه را زیر نظر سپاه نمی برید. گفتیم که ما از خدایمان است اما مگر می شود و ایشان پاسخ دادند چرا نشود و بعد رو کردند به شهید آسمانی و به ایشان گفتند که اول ما شما را به سپاه معرفی می کنیم تا به استخدام آنجا در آیید. در جمع ما بچه های دیگری مانند شهید احمد غلامی و شهید احمد کریمی بودند. احمد کریمی به ایشان گفت که ما می خواهیم به گردان رزمی برویم نه بهداری و برای همین هم احمد کریمی به بخش فرهنگی منطقه 2 رفت و احمد غلامی به تیپ حضرت رسول منتقل و به عنوان فرمانده گروهان انتخاب شد و در عملیات مسلم ابن عقیل به درجه رفیع شهادت نائل گردید. شهید عباس باقری نیز مسئول مخابرات قرارگاه حمزه گردید (ایشان به همراه همسر و فرزندش توسط عوامل ضد انقلاب مورد حمله قرار گرفته و شهید شدند) و شهید احمد پروانه به گردان رزمی منتقل شده و در عملیات بیت المقدس شرکت کرده و بعد از آن در عملیات رمضان در منطقه کوشک و همینطور شهید بلوک میرزا (از دوستان ما در درمانگاه) در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیدند. نحوه ارتباط درمانگاه با سپاه از نیمه اول سال 60 آغاز گردید که شهید آسمانی و شهید شریفی پور برای ورود به سپاه به سپاه تهران که در لانه جاسوسی بود رفتند و مراحل گزینش آنها در خیابان خردمند انجام شد. اولین بار که لباس سپاه را پوشیدند بسیار خوشحال بودند و بعد از آن به یک دوره آموزش نظامی 45 روزه رفتند. آنها در درمانگاه نیز لباس سپاه را به تن داشتند و روپوش سفیدشان را بر روی لباس سبز سپاه به تن و ارزش و ابهت لباس را حفظ می کردند و عشق به نظام و انقلاب در تمام سلولهای بدن این بچه ها موج می زد . یادم است در آن موقع شهید شریفی پور تازه ازدواج کرده بود و ماهی 1200 تومان حقوق داشت و می گفت بیش از این نیاز نداریم  . ایشان می گفت به اندازه ای که اجاره بدهیم و شکم خودمان را سیر کنیم کافی است . یادم است زمانی که شهید آسمانی می خواست ازدواج کند برای خواندن خطبه صیغه نزد شهید بهشتی رفتیم . من هم در آنجا حضور داشتم در آن موقع شهید بهشتی رئیس دیوان عالی کشور بود. ‌دفتر ایشان در میدان ارک بود. شهید بهشتی در زمانی که می خواست خطبه عقد را بخواند ، به شهید آسمانی گفت اسم شما چیست پسرم ؟ شهید آسمانی گفت ،  فرهاد آسمانی ، شهید بهشتی گفت اگر تو آسمانی هستی بر روی زمین چه می کنی ، آسمانی که بر روی زمین جای ندارد. آسمانی باید در آسمان باشد. شهید‌آسمانی گفت حاج آقا شما دعا بکنید ما هم آسمانی بشویم . که واقعاً  هم آسمانی شد. من همیشه در درس هایم می گویم شهید آسمانی ، آسمانی بود ، آسمانی هم شد. شهید بهشتی به خانم شهید آسمانی گفت مهریه شما چقدر است که من می خواهم صیغه عقد را بخوانم ، گفت یک جلد کلام الله مجید یک شاخه نبات ، شهید بهشتی گفت یک مبلغی را باید شما بیان بکنید بعلاوه این چیزهایی که می گویید ، بعد خانم شهید آسمانی گفت 1000 تومان بعد آقا گفت حالا من می توانم صیغه را جاری بکنم و با این مبلغ مهریه این دو بزرگوار با هم ازدواج کردند و الحمدالله سالیان سال با هم بودند و حاصل این ازدواج هم یک دختر به نام زهرا خانم بود که بعدها زهرا بزرگ شد و رشد کرد و دانشگاه رفت و سال دوم پزشکی بود که بر اثر یک بیماری صعب العلاج، سرطان خون به درجه شاید بگویم شهادت کم نگفته باشم ، از  دنیا رفتند و به پدرشان شهید فرهاد آسمانی پیوستند. شهید شریفی پور از یک  خانواده مستضعف بود و بچه شمال بود که در داروخانه ای در میدان شوش کار می کرد. بعضی مواقع هم با درمانگاه گود همکاری می کرد و بعد هم جذب سپاه شد. ولی شهید آسمانی از خانواده متمولی بود پدر و پدربزرگش ارتشی بودند و پدربزرگش  خانه مستقلی به ایشان داده بود و رفته بود در آنجا زندگی می کرد. پدربزرگش به ایشان گفته بود که چرا به سپاه می روی تو هم مانند پسرهای فامیل به خارج از کشور برو و درس بخوان ولی ایشان گفته بود من به سپاه علاقه دارم و سپاه می تواند ارتباطم را با دین مستحکم تر کند . یادم است یک روز به شهید شریفی پور گفتم چرا شما و شهید آسمانی اینقدر به هم مأنوس هستید . ایشان گفت من تنها پسر  خانواده هستم ، شهید آسمانی هم تنها پسر خانواده است ، من سه تا خواهر دارم ، شهید‌ آسمانی هم سه تا خواهر دارد ، من برادر ندارم ، شهید اسمانی هم برادر ندارد ، من مادرم را دوست دارم ، شهید آسمانی هم مادرش را دوست دارد من امام را دوست دارم، شهید‌ آسمانی هم امام را دوست دارد ، این شد که رابطه ما نزدیک و صمیمی با همدیگر بشویم و با هم مأنوس باشیم . این رابطه به اندازه صمیمی بود که وقتی شهید شریفی پور شهید شد و مراسم چهلم ایشان برگزار شد، به شهید آسمانی گفتم فرهاد چه کار می خواهی بکنی ، می خواهی به دانشگاه بروی،… چون ایشان در یک مقطعی که در درمانگاه گود کار می کردیم ، برای کاری به بهداری کل سپاه که آن موقع سپاه منطقه یک بود،  رفته بود ، در آنجا یک مسئولی بود ، وقتی شهیدآسمانی سلام می کند ، جوابش را نمی دهد ، شهید آسمانی می گوید سلام کردم ، ایشان می گوید شنیدم ، شهید آسمانی می گوید چرا جواب نمی دهی ، گفت چقدر شما توقع دارید که مثلاً ‌ما  به شما چیز بکنیم گفتم شما فکر می کنید کی هستید مثلاً حالا که دکتر شدید ، شهید آسمانی به من گفته شما آی کیوتان پایین است .  من خیلی این برایم گران تمام شده می خواهم بروم دانشگاه و به این ثابت کنم که ما بچه پاسدارها آی کیو مان پایین نیست . فکر نکنی که شما از آسمان نازل شدید و ما بی سواد هستیم . آمد …رفت مرخصی گرفت . سه ماه تمام قبل از کنکور ، در آن موقع کنکور سهمیه ای نبود که رزمندگان بتوانند از سهیمه استفاده کنند . سه ماه تمام خودش و خانمش در خانه درس خواندند ، اگر اشتباه نکنم سال 62 بود . هم خودش و هم خانمش درکنکور قبول شدند . ترم شماره سه یا چهار بود که شهید آسمانی از دانشگاه مرخصی گرفت و برای عملیات کربلای یک به منطقه آمده بود. این عملیات در مهران انجام  گرفت و شهید شریفی پور در این عملیات شهید شد.

حالا یک خاطره ای می خواهم نقل کنم که به گفته شهید احمد غلامی بر می گردد. ما آمدیم در رشت داشتیم جنازه شهید شریفی پور را تشییع می کردیم . جمعیتی که جسد مطهر ایشان را تشییع می کردند،  یک دسته جلو شعار می دادند فریاد یا محمدا و دسته دوم می گفتند کشتند شیر جبهه را . من هم خیلی متأثر بودم شهید شریفی پور در یک مقطعی واسطه شد ما با خواهر خانم شهید شریفی پور ازدواج کردیم و با ایشان باجناق شدیم ، به خاطر این رفاقتی که بین من و ایشان ایجاد شده بود من داشتم گریه می کردم.  شهید امینی هم  که بعداً به شهادت رسید زیر بغل من را گرفته بود. آن دسته که می گفتند کشتند شیر جبهه را ، شهید آسمانی در گوش من می گفت شیر که رشتی نمی شود. من گفتم فرهاد دست بردار . شهید آسمانی می گفت مگر دروغ می گویم . خلاصه با همین شرایطی که بود این شهید بزرگوار را تشییع و دفن کردند. شب قبل از تشییع قبر شریفی پور را که در آنجا آماده کرده بودند ، نیمه های شب بود که شهید آسمانی به من گفت می آیی با هم به یک جایی برویم . گفتم کجا ؟ گفت کاریت نباشه می آیی برویم . قبرستان در جلوی مسجد محل بود . شهید آسمانی رفت در مسجد و وضو گرفت و بعد شهید آسمانی رفت بالای سر قبر خالی شهید شریفی پور که خالی بود یک زیارت عاشورا خواند و بعد هم رفت در داخل قبر شروع به گریه کردن و مناجات خواندن ، ای قبر تو می خواهی آقامهدی ما را در  خودت بگیری ، آقا مهدی این خانه تو است ، ولی ما را یادت نرود ، نکنه ما را از قافله شهدا محروم کنی و من را یادت برود. می خواهم بگویم آن اوج معنویت ، چه با فرد و چه با خدای خودش و چه با شهید بزرگوار ، و از آن طرف می آمد در گوش من در تشییع جنازه می گفت شیر که رشتی نمی شه ، واقعاً نمی شود این شرایط را با هم گره زد . چقدر این روح می تواند بالا باشد . شب چهلم که ما آمده بودیم. در همین رشت ، مراسم چهلم شهید شریفی پور تمام شد یک دسته ای آمده بودند ، شب جمعه هم بود دعای کمیل را که خواندند و شروع به سینه زدن کردند ، جمعیت وسط حیاط شروع به سینه زدن کرده بودند ، من هم کنار دیوار به حالت متأثر شروع به سینه زدن کردم . یک دفعه شهید‌آسمانی آمد کنار من و بر روی دوش من زد ، گفت چرا اینجا ایستادی فکر می کنی آمدی کنار برای خودت داری حال می کنی ، پسر بیا برو وسط جمعیتی که در خانه شهید دارند ذکر امام حسین می گویند  و سینه می زنند به آدم یک چیزی می دهند نه اینکه این گوشه بشینی ، اینها یک رابطه هایی و یک تفکرات نمی دانم دینی یک فرد است ،

در پادگان دوکوهه بودیم قبل از عملیات کربلای یک بود ، در حسینیه شهید همت ، نماز مغرب و عشا را می خواندیم من نماز که تمام می شد، بعد از نماز یک سجده شکر به جا می آوردم می دوییدم ‌دم در که کفش و دمپایی ام را کسی بر ندارد ، و دم در حسینیه می ایستادم ، شهید آسمانی دعا که تمام شد می آمد ، یک دفعه آمد به من گفت چرا پسر زود می آیی بیرون گفتم.  هم شلوغ نشده می آیم ، هم می ترسم کفشم را ببرم . گفت فرض که کفشت را ببرند ، تو به خاطر یک جفت کفش ، یک جفت پوتین تو دعای بعد از نماز را ول می کنی ، اون چیزی که می خواهند بدهند نماز جای خود ، در تعقیبات نماز است ، تو می دانی تسبیحات حضرت زهرا را از دست می دهی می آیی بیرون ، نه این جمعی که نشستند شاید اجابت دعای یک نفر بعد از نماز در تعقیبات است ، در دعای بعد از نماز کسی که دارد دعا می خواند و دسته جمع نشستند و دارند آمین می گویند شاید در آمین به آدم یک چیزی بدهند. توآمدی خودت را از جمع جدا کردی . هر چیزی که ملائک بدهند در جماعت است . یدالله من الجماعت ، دست خدا در جماعت است . آن حرفی که در آنجا زد ، در اینجا هم به من گفت . سینه هم می خواهی برای اباعبدالله بزنی در جمع بزن ، این روحیات معنوی برای من که بنده ضعیف خدا بودم آموزنده بود ، اینها معلم های من بودند. اینها

کسانی بودند که به من یاد دادند چطور دین داری بکنم . این بزرگواران به واقعیت راه رفته بودند و آن چیزی که می گفتند به آن عمل می کردند . اینها در قول و عمل یکی بودند و برای همین هم به درجه رفیع شهادت رسیدند. به فرهاد گفتم فرهاد ، چکار می کنی انشاء الله به دانشگاه بر می گردی . فرهاد یک حرف زد گفت دانشگاه من جبهه است . گفتم یعنی چی پسر تو آمدی و عملیات هم تمام شده است ، برگرد و برو ، دو باره ترم جدید می خواهد شروع شود. گفت نه یادت است من به تو گفتم می خواهم به طرفی که به من گفت شما آی کیوتون پایین است‌. من می خواستم به این افراد بفهمانم که بچه های رزمنده پاسدار توانایی دارند. که در دانشگاه دولتی قبول شوند. و تکلیفشان که اولویت جبهه است . مهمتر بدانند  مسعود برای من دانشگاه اصلی ، جبهه است . نه اینکه بروم آنجا بنشینم . می آیم جبهه و اگر انشاءالله این مرحله تمام شد ، من به دانشگاه بر می گردم . به من گفت تو برو من کارهایم را می کنم به جبهه بر می گردم . بعد از چهلم شهید شریفی پور ، من به لشکر برگشتم . در کربلای دو ، عملیات در ارتفاعات حاج عمران شروع شد . لشکر 10 هم در آنجا حضور داشت . این دو بزرگوار هم در بهداری لشکر 10 بودند. شهید شریفی پور ، مسئول بهداری لشکر 10 بود .  شهید آسمانی هم جانشین ایشان بود. وقتی که عملیات کربلای 2 در ارتفاعات حاج عمران شروع شد شهید‌ آسمانی هم به آنجا آمده بود ، ولی من اطلاعی نداشتم که ایشان دوباره به لشکر ، و در عملیات شرکت دارد. صبح عملیات بود که عملیات انجام شد . عملیات کربلای یک تمام شد . نه ببخشید صبح بود در ارتفاعات کوزران نشسته بودم یک نفر به من گفت فلانی روزنامه را دیدی ، یک دفعه دیدم یک اطلاعیه زده است .که شهادت جوان ناکام فرهادآسمانی ، مراسم تشییع جنازه این شهید در بهشت زهرا ، یعنی همان روز که من شنیدم  و مقاله را دیدم روز تشییع جنازه بود ، ولی در اطلاعیه جوان ناکام نوشته شده بود. وقتی من این اطلاعیه راخواندم ، برایم سخت و گران تمام شد ، که در مورد یک شهید بزرگوار مثل شهید آسمانی یک همچین یک لفظی بکار بردن خیلی سنگین بود ، مثل کسی که در تصادف و یا مرگ طبیعی از دنیا رفته باشد ، یک همچین لفظی به کار برده شده بود . با تهران تماس گرفتم ، گفتند آره امروز روز تشییع جنازه شهید آسمانی بود و یادم است در آن شب نماز لیله الدفن ، در آنجا برایش خواندم ولی خیلی متأسف بودم که یک همچین لفظی برای ایشان بکار برده شده بود.