شهید نوروز علی آذریان

شهید نوروز علی آذریان

نام: نوروزعلی

نام خانوادگی: آذریان

نام پدر: محمدجان

تاریخ تولد: 1329

محل تولد: بروجن

تحصیلات: کارشناسی

رشته تحصیلی: مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی

تاریخ شهادت: 1365/11/08

محل شهادت: شلمچه

عملیات منجر به شهادت: عملیات کربلای 5

زندگی نامه:

شهید نوروز علی آذریان در سال 1329 در شهر بروجن از توابع استان چهارمحال و بختیاری و در خانواده مذهبی که با عرق جبین، نان حلال بر سر سفره می نشاندند به دنیا آمد. پدرش محمد جان، نامش را نوروز علی گذاشت که قدمش از همان اول برای خانواده مبارک بود. نوروز علی را  در خانه با نام علی می خواندند.

علی در دامن مادری صاف و صادق با دلی چون آیینه قد کشید. نگاهش از همان اول معصوم و خواستنی بود و همین نگاه بر افکار مادر چنگ می زد. شش ساله بود که به مدرسه پا گذاشت. اول دبستان ضرغام بود سال بعدش هم  به دبستان جمال الدین رفت که بعدها به نام شهید حبیبی تغییر اسم داد. ابتدایی که تمام شد و کارنامه به دست به خانه برگشت. مادر حسابی ذوقش را کرد. آخر معدلش بیست بود و همین خستگی یک عمر کار را از شانه مادر برمی داشت.

راهنمایی را  به مدرسه ارشاد رفت و باز محصل درسخوان مدرسه بود. همان زمان بود که خواست کار کند.کاری که به درد مردم بخورد خودش هم چیزی یاد گرفته باشد. دلش نمی خواست کارگری کند دلش می خواست تابستان هم شروعی بر یادگیری دوباره باشد برای همین رفت داروخانه نوین و به سفارش پدر شروع  به یادگیری کرد. اول نسخه خوانی کرد بعد هم با داروها آشنا شد . یک ماه نشده بود که برای خودش استادی شده بود. تابستان و اوقات فراغت در طول سال  وردست داروخانه شده بود و به مردمی که دردشان به دوای طبیب التیام می گرفت، کمک می کرد. دوران راهنمایی با تمام بار علمی که برایش به همراه داشت تمام شد و علی در مسیر زندگی به دبیرستان پا گذاشت.

اول  دبیرستان شهدا رفت. بعد هم چون می خواست ریاضی بخواند به دبیرستان ادیب اصفهان رفت. اما فقط همین نبود وقت بی کاری و اوقات فراغت که می رسید می رفت بیمارستان عسکریه و توی داروخانه کار می کرد. کم کم احساس کرد باید بیشتر بداند پس یادگیری تجربی پرستاری را شروع کرد. با هوش و ذکاوت خدا دادی که در وجود علی بود ،خیلی زود یاد گرفت و برای خودش پرستار شد. سال پنجاه و هفت بود که از دبیرستان فارغ التحصیل شد. در آن زمان که اوج فعالیت های ملت مسلمان ایران به رهبری حضرت امام شکل می گرفت. علی هم وارد مسائل سیاسی شد و فعالیتش را با دوستان دیگرش شروع کرد.

گاهی اعلامیه های حضرت امام و دیگر مراجع را از نجف آباد به بروجن می برد و در پستوی خانه تکثیر می کرد و به دست مردم می رساند. گاهی هم در مسجد شهر به افشاگری می پرداخت و در میان جمعیت پنهان می شد. مردم غیور اصفهان همیشه در صحنه های انقلاب حضور داشتند. اعلام حکومت نظامی در این شهر و جنایت های ساواک، علی را بر آن داشت تا در بیمارستان عسکریه به همراه دیگر عوامل به مداوای بیماران بپردازد. برای همین تحت تعقیب ساواک قرار گرفت و به جرم کمک به زخمی شدگان دستگیر و به ساواک برده شد. بعد از کلی باز جویی و تعهد آزاد گردید. اما مگر قلب رئوف علی زیر بار ظلم رفتن را تاب می آورد! انقلاب که پیروز شد راهی سربازی شد حالا دیگر حکم امام بود که سنگرهای نظامی کشور تقویت شود.

دوره آموزشی را در شهر دواب گذراند و بعد از آن به واحد بهداری سنندج منتقل گردید. همان زمان مصادف بود با فعالیت های گروههای ضد نظام کومله و دمکرات که هر یک سر در آخور یکی از دو ابرقدرت شرق و غرب داشتند. در این زمان چنان عرصه بر دلاور مردان عرصه توحید تنگ آمده بود که گفتنش در این مقال نمی گنجد فقط همین قدر بس که چهل روز در حلقه محاصره ضد انقلاب گرفتار بودند و چهل روزی که بدترین جنایت ها توسط گروههای معارض اعمال شد و علی شاهد تمام این صحنه ها بود. پس از اتمام سربازی ازدواج کرد و بر اساس سنت حسنه تشکیل خانواده داد. در همان سال ها در بیمارستان مشغول به کار بود اما این کار روح علی را آرامش نمی بخشید، پس وارد سپاه شد و در بیمارستان شهید صدوقی مشغول به کار شد.

روح بی قرار علی را نمی شد در انحصار کار در آورد. روح بی انتها را تا آسمان مجال جولان است. پس علی هم راهی جبهه ها شد و از سال 61 معاونت دارویی وتجهیزات پزشکی سپاه دوم نیروی زمینی سپاه پاسداران به عهده وی گذاشته شد. سال 64 علاوه بر آن مسئولیت منطقة جنوب نیز به وی واگذار گردید. رشادت و از خود گذشتگی علی باعث شد در  سال 65 از طرف دانشگاه علوم پزشکی ایران به او دانشنامه افتخاری در مقطع کارشناسی رشته مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی اعطا گردد. بالاخره هشتم بهمن سال 65 مرغ بی قرار روحش از تن آزاد و تا عرش پر کشید، منطقه شلمچه عرش نشین و عند ربهم یرزقونش کرد.

 علی که می­ آمد قلب همه آرام می­ گرفت،اصلا آمدنش تزریق روحیه به همه بود ،با همان نگاه معصوم ومحجوب، همین طوری بود که همه گرفتارش بودند و من هم. وقتی آمد خواستگاری، با همان نگاه سر به زیر و دوست داشتنی، دیگر راهی برای فکر کردن نگذاشت. جواب بله را که دادم،تازه فهمیدم چقدر هول کرده ام اما انتخابم را کرده بودم .

شب ها گاهی بلند که می­ شدم می دیدم به نماز ایستاده. گاهی هوس می­ کردم سربه سرش بگذارم. نمی شد، حواسش خیلی جمع بود. به جایی متصل شده بود که اگر زلزله صد ریشتری هم می آمد، حواسش را پرت نمی کرد.

میثم که دنیا آمد، گفتم دلش بند دنیا می شود، نشد. دلش  به جایی مافوق تصور بشری بسته بود. گرچه عاشق بچه اش بود و می پرستیدش . اما اوج روحش را باید جای دیگری جستجو می کردی. گاهی می­ گفتم: علی این­که نشد زندگی! یه پایت اینجاست،یکی جبهه. می­ خندید می گفت: مریم جان، من نروم.کی برود؟ می گفتم: یک سال دو سال، همه اش؟! می گفت: «برای گذشت، زمان تعیین نکن. بعد هم می خندید ». با همان نگاهش خستگی از تنم در می آمد.

گاهی ازش می پرسیدم : چی شد سر از بهداری در آوردی؟ آخه دیپلم ریاضی را چه به امور دارویی؟ می خندید و می گفت: از آن روزی که توفیق ها را قسمت کردند. توفیقات ما را بین دکترها و مریض ها انداختند. از همان دوران دبیرستان، و کنار درس خواندنش می رفت داروخانه نوین و کار می کرد .بعد هم که رفتند اصفهان درس بخواند، به بیمارستان عسکریه رفت. هم دارو می داد و هم کار می کرد. دوست داشت. خودش می گفت: بین ریاضی و تجربی ، ریاضیات فاصله انداخته.

انقلاب که شد همان جا توی زیر زمین بیمارستان ، به همراه دیگر پرسنل مجروح ها را معالجه می کردند. خودش تعریف می کرد: «بُردنم ساواک و تعهد گرفتند دیگه به مجروح ها کمک نکنیم. تو دلم می خندیدم و می گفتم: به همین خیال بمانید صد تا تعهد هم بگیرید مگه ممکنه بشینم و کشته شدن بچه های مردم را ببینم !» برای خودش  یک پا دکتر شده بود. تو خانواده روش خیلی حساب می کردند. اوضاع کردستان که قمر در عقرب شد و هر روز یک قسمتی به آشوب کشیده می شد، رفت کردستان . چهل روز توی محاصره مانده بودند. وقتی از آن روزها تعریف می کرد نا خود آگاه اشک توی چشمانش حلقه می زد و می گفت: ندیدی مریم ! ندیدی بچه های مردم را چطوری مثل گوسفند قربانی می کردند .

جنگ که شروع شد انگار بند دلش پاره شد می گفت: حالا اوضاع کردستان که آرام نشده. این دیگه چه جور امتحانیه؟ دلم خوش بود مانده و کار می کند. دل توی دلش نبود. اوضاع کشور را دنبال می کرد. عملیات که می شد، تمام وقتش در خدمت رزمنده ها بود. سال 61 به عضویت رسمی سپاه در آمد و به بیمارستان شهید صدوقی رفت. بعد هم راهی جبهه ها شد و از همان زمان مسئول شد. حکمش را که به خانه آورد، نشانم نداد. وقتی دیدمش. دستم را گذاشتم توی صورتم. گفتم: خیلی خانه بودی؟ مسئولیت هم گرفتی؟ فقط خندید.

کارش رساندن دارو وتجهیزات به منطقه جنوب بود و معاون تجهیزات پزشکی سپاه دوم نیروی زمینی شده بود. عملیات که می شد دیگر نمی دیدمش. غیر عملیات هم وقتش صرف تامین تجهیزات بود. سال 64 معاون دارویی منطقه جنوب شد .توی این حیص و بیص کارهایش مائده دنیا آمد. وقتی گرفتش،حس کردم چیزی توی گوشش زمزمه کرد، بعد هم رویش را برگرداند تا من متوجه نشوم.  شاید می خواست قصة یتیمی برایش بگوید. شاید هم می دانست روزی حسرت کلمه پدر روی دلش می ماند.

وقت خداحافظی احساس کردم دیگر برنمی گردد. باورم شده بود. کارهایم را کردم. مارش عملیات که زده شد دلم هوری ریخت پایین. روز شهادتش بی قرار بودم. مادرش گاهی نگاهم می کرد او هم بدتر از من بود، باور کردنی نیست ولی برای من این حس به اندازه نفس کشیدن، واقعی بود. عملیات کربلای پنج نقطه عروجش شد. با یک تیم پزشکی  برای تأمین منطقه رفته بودند، که بهمراه دکتر صادقی مورد اصابت قرار گرفتند. خیلی با هم ایاق بودند و با هم پر کشیدند.