شهید مسعود خرمی

شهید مسعود خرمی

برادر!وقتی تابوتم از میان کوچه ها می گذرد،مبادا که به تشییعم بیایی!

زیرا وقت تنگ است.به جبهه برو تاسنگرم خالی نماند.

نام: مسعود 

نام خانوادگی: خرمی

نام پدر: غلام رضا

تاریخ تولد: 1340/1/1

محل تولد: خوزستان-دزفول

آخرین محل سکونت: خوزستان – دزفول

محل خدمت: سپاه

تاریخ شهادت: 1362/7/30

محل شهادت: مریوان

عملیات منجر به شهادت: عملیات والفجر4

نحوه شهادت: اصابت تیر مستقیم

یگان: نیرو زمینی- لشکر7ولیعصر(عج) 

محل دفن: شهر خوزستان – دزفول گلزار شهدا دزفول

زندگی نامه:
شهید بزرگوار برادر مسعود خرّمی مسئول واحد بهداری لشکر7ولی عصر(عج) از انسانهای وارسته در راه خدا بود که ما با بیان خلاصه از زندگی و خصوصیاتش امید آن داریم تا اندکی از مسئولیت بزرگی را که بر دوشمان گذاشته است جبران کنیم.
در بهار سال 1340 در خانواده ای مذهبی و در عین حال متوسط، کودکی متولد می شود و نامش را مسعود گذاشتند. وی از همان ایام کودکی یعنی در سن پنج سالگی فلسفه خلقت با جانش پیدا کرده بود و حرکتتش نشان دهنده سر عالی و بی انتهایی او بسوی معبود بود او که عاشق خدا گشته بود می خواست همچون انبیاء با معشوقش سخن بگوید و در این راه از مادر بزرگش یاری جست و بدرستی که خود را مصداق آیه شریفه *و ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون* ساخته بود،بازیش عبادت بود،اسباب بازیهایش را دسته های سینه زن،علم و تکیه های ساخته دست خودش تشکیل می داد اگر گاهی از او سؤال می شد که می خواهی چه کاره شوی؟ در مقام پاسخ جواب می داد می خواهم نوحه گر شوم.

آری او می خواست مظلومیت امام حسین(علیه السلام) و یارانش را با نوحه به گوش خفتگان برساند و حرارتی ایجاد کند تا دامان کوه را بسوزاند،اما زمان سپری می شود و کم کم مسعود بزرگ می شود و وارد مرحله نوینی از زندگانی خود می گردد. در سن شش سالگی بود که به مدرسه رفت،در دوران تحصیل از هوش و ذکاوت خاصی برخوردار بوده و بعد دوران متوسطه را نیز با موفقیت کامل به پایان رسانید، اما او بدرستی راه خود را یافته بود تحصیلات کلاسیک مدرسه را برای خود کافی نمی دید از این جهت رو به مسجد می آورد تا نهال تشنه خود را از مسائل مذهبی سیراب و روح بزرگش را سیراب نماید و تنها راه جلوگیری از انحراف خود از آن منجلاب کثیف رژیم ستم شاهی را کسب آگهی های مذهبـی و ساختن شخصیت خود بر اسـاس معیارهای واقعی مکتب اسلام می دانست.

شخصیتی معتقد و مقاوم که می بایستی در آینده ای نه چندان دور به ندای رهبرش که فرموده بود یاران من هنوز در قنداق هستند لبیک بگوید و برای تحقق همین هدف بهترین مکان برای شروع فعالیت را مسجد یافته بود و چه خوب انتخابی. او با چند تن از دوستان سعی در گردش جلسات مذهبی و قرائت قرآن نمود در این راه رنج فراوان کشید، کتاب می خرید و همچون کتابهای درسش آنها را مطالعه می کرد و سپس وقف مسجد می کرد. شهید مسعود خـرّمی که فردی معتقد و متعبد بود به نذریات ایمان کامل داشت و در مشکلات از خدا و ائمه یاری می طلبید و برای رفع حوائج خود نذر می کرد، اما او که چیزی نداشت و خود را وقف خدا کرده و در راه تحصیل مادیات قدمی بر نداشته بود، صلوات و تسبیح حضرت زهرا(سلام الله علیها) نذر می کرد و خدا هم نذرش را که با خلوص تمام بود قبول می نمود.
شهید مسعود خرمی برای کسب علم و دانش تابستانها کار می کرد و حاصل دسترنجش را که از طریق بنایی در هوای گرم تابستان کسب می نمود و در جهت رفع معاش زندگی و احتیاجات خود و یک مقدار آن را در راه خدا انفاق می کرد که به نمونه ای از آن کمک به ساختمان مسجد حضرت زینب(س) و ….. بود.

وصیت نامه:

سلام بر خداوند درهم کوبنده ستمکاران و جباران، سلام بر رهبر انقلاب که بادم مسیحائیش روح مرده این مردم سرزمین را به هیجان آورد، سلام به پدر و مادرم که با زحمت مرا بزرگ کرده تا بسوی الله تکامل کنم و لقاء الله شوم، سلام به تمام خواهران و برادرانم و سلام به تمام پدر و مادرانی که زینب وار مقاومت کرده و فرزندانی حسین وار و امام گونه به جامعه بشریت عرضه می دارند. فرزندانی که مهاجراً الی الله عازم وصال به معشوق، شهادت که معراج روح و غایت تمنایشان است، باتمام ضعف ها و کمبود ها، عاشقانه دیارشان را ترک می کنند و به صفوف متحد لشکر اسلام می پیوندند و می جنگیدند و این فرزندان خاطره جاوید شهدای صدر اسلام همچون مصعب، جبیر، حجربن عبدی قاسم، عمار، سمیه و …. را در ذهن انسان مجسم می سازند. آری مادر خیلی ها همچون من دوست دارند که به این راه، راه شهادت، راه تکامل، راه خدایی شدن، راه امام حسین(علیه السلام)، بروند.
مادر، من خیلی انتظار این روز را کشیده ام و تو باید بدانی و ناراحت نشوی چون شهیدان عاشقانه عــازم وصال به معشوق مـی شوند، مادر من بخاطر یقینی که به پروردگارم و بخاطر اینکه هیچ گونه شک و تردیدی در دین و ایمانم و هدف مقدسم که نجات دهنده مستضعفین می باشد بسوی هدفم، پیروزی اسلام بر کفر وشهادت، در راه خدا پیش می روم، مادر می دانم و یادم هست که داغ فرزند خیلی سخت است و این هم باید بدانی که ما صابرانی همچون حضرت زینب(سلام الله علیها) هم داریم و تو باید صبر و استقامت را از او یاد بگیری و همچنین یادم هست که هر وقت دیر می آمدم کسی را خودت به دنبالم می فرستادی ولی این بار من پیش خدا رفتم و امیدوارم که شماها، مادرم، خواهران و برادرانم ادامه دهندگان راهم باشید. مادر می دانم که تو چقدر به جلسات مذهبی و نماز جمعه می رفتی و علاقه داشتی و باید بدانی که عمل با این جلسات و نماز جمعه این است که برادرانم را هدایت به ادامه راهم کنی.

راستی مادر عزیز من قرضهایی دارم که باید آن ها را بپردازی، 200تومان به خانواده مرحوم غلام روزنامه فروش بدهید، 10ریال به شاطر محمود واقع در خیابان سی متری قدیم بدهید، دوربین و ساک قهوه ای را به سپاه پاسداران اندیمشک بدهید، پولهای نزد خانواده شوهر دخترخاله ام هستند را به مستضعفین بدهید، مادرم صبور باشید و بدانید که من با شهادتم حقانیت ارزشهای خدایی را که خدا به انسان داده گواهی دادم، مادر در پایان تأسف می خورم که نتوانستم حقی که بگردنم داری ادا کنم، دوستتان دارم. والسلام