شهید علیرضا کوهستانی

شهیدی که از شهدای آینده خبر  داشت

حدود دو ماه به عملیات کربلای 5 مانده بود. یکی از روزها، نزدیک ساعت 10 صبح بود که جانشین بهداری لشکر ویژه ی 25 کربلا، برادر علیرضا کوهستانی عده ای از بچه های بهداری را صدا زد و گفت: “بچه ها بیایید می خواهم مطلبی را از شهید حاج علی احمدی برای شما بازگو کنم.” تقریبا 15 الی 20 نفر، در بالای تپه بهداری لشکر جمع شده بودیم. علیرضا با حمد و سپاس خداوند سبحان شروع به صحبت نمود، در صحبت های علیرضا، یک حالت شوق و اشتیاق عجیبی دیده می شد که به فضای جلسه نورانیت خاصی داده بود. او از نظر لطافت کلام و جذبه در صحبت کردن، حداقل در بین نیروهای بهداری لشکر دومی نداشت. صحبت های او، همه از روی اعتقاد و عشق به خداوند سبحان و ائمه اطهار بود، حتی می توانم این را بگویم که او لحظه ای را بیهوده در خط مقدم و پشت جبهه سپری نکرد، همیشه به فکر خدا بود، یک جاذبه عجیبی داشت، بطوریکه هر کسی یک بار به بهداری لشکر می آمد و پای صحبت های او می نشست یا با او مصافحه می کرد، جذب اعمال و شخصیت خارق العاده او می شد. او واقعا در تمام حالات یک وجود الهی و روحانی داشت.

سخنان علیرضا، پس از حمد و سپاس الهی به این شکل شروع شد:” دیشب حاج علی احمدی را در عالم خواب دیدم، از حاجی گله ای کردم که حاجی رفتی و دیگر یادی از ما بیچاره ها نمی کنی. حاجی احمدی لبخندی به من زد و گفت، نه علیرضا اینطور نیست، نگران نباش، ما هم به فکر شما هستیم. به حاجی گفتم اگر راست می گویی، لیست شهدای آینده بهداری را به من بگو تا آنها را یادداشت کنم.” پس از چند لحظه شهید حاج علی احمدی لیست یکایک شهدای آینده ی بهداری را به من گفت و من الان می خواهم آن را برای شما بازگو کنم.”

سکوت مطلق در بین بچه های رزمنده حکمفرما بود، چهره ها نورانی شده بود و چشم ها، همه برق می زد. یک فضای شادی عجیبی همراه با سکوت در جمع ما حکمفرما شده بود. همه منتظر بودیم تا علیرضا لب به سخن بگشاید. بله صحبت از فیض عظیم شهادت بود که خیلی از بچه ها لحظه به لحظه، انتظارش را داشتند و همواره در دعایشان، آن را از خداوند سبحان مسئلت می نمودند.

بعد از چند لحظه سکوت، علیرضا بچه ها را با یک نگاه معنادار و با لبخند نظاره کرد. لحظه، لحظه حساسی بود. همه منتظر بودند تا بدانند آیا برای آنها سند نهایی فیض عظیم شهادت به امضای خالق یکتا رسیده است یا خیر. یکدفعه با صحبت علیرضا سکوت مطلق، شکسته شد. او اسامی تک تک شهدای آینده را که اکثرآنها در آن جلسه حضور داشتند، به زبان آورد. یادم هست که اول ننام عبدالکریم جهاندار، پیک بهداری لشکر ویژه 25 کربلا را گفت. کریم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. وقتی خبر شهادت خود را از زبان بهترین دوستش، علیرضا شنید، برقی از شادی در چشمان سبز رنگ و چهره بشاش و نورانی اش پیدا شد و اشک شوق در چشمانش حلقه زد.

در آن لحظه، همه بچه ها یکدیگر را به اصطلاح تحت نظر داشتند، بعضی از بچه ها سرهایشان را پایین انداخته بودند و لحظه شماری می کردند و بعضی ها تمام حواسشان به صحبت های علیرضا بود و می خواستند بدانند که آیا در لیست شهدا جای دارند یا خیر.

یادم هست که در آن جلسه علیرضا تقریبا اسامی ده نفر از شهدای آینده را بازگو کرد، از جمله نام شهید بزرگوار آخوندی، که در آنزمان مسئول دسته از گردان “انصار المومنین” بود و آن روز یک لباس شبیه کاپشن (اورکت خاکی ارتش) بر تنش بود، آخوندی وقتی خبر شهادتش را از زبان علیرضا شنید، خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد. لحظات، لحظات حساس و عجیبی بود بچه ها یکی پس از دیگری، خبر شهادت خود را از علیرضا می شنیدند و خود را برای لقاء دوست آماده می کردند. پس از اینکه علیرضا اسامی بعضی از بچه ها را بازگو کرد حالا نوبت به ما رسیده بود. ما تعدادی از دانش آموزان آموزشگاه بهیاری باب الحوایج بابل بودیم که هم به عنوان نیروی رزمنده بسیجی و هم به عنوان بهیار، در جبهه های حق علیه باطل در منطقه جنوب و غرب کشور، حضور مستمر داشتیم. در آن زمان هم دو نفر از جمع ما گروه شش نفره، یعنی سید مرتضی حجازی، فرمانده گروهان و جعفر پورمند، مسئول گروهان از گردان امیرالمومنین در تاریخ 30/7/65 در اثر بمباران هواپیماهای دشمن در هفت تپه، در مقر گردان، به درجه رفیع شهادت نائل آمده بودند و تعداد 4 نفر از ما باقی مانده بودیم، که در آن روز فقط دو نفر ما در آن جمع حضور داشتیم. قلب هر دویمان وی تپید. جرات سوال کردن از علیرضا را نداشتیم. علیرضا پس از چند لحظه سکوت با لبخندی معنادار به ما گفت:” چیه؟ منتظر هستید؟ از میان شما چهار نفر یک نفر به درجه رفیع شهادت نائل می آید.”

ضربان قلب ما شدیدتر شده بود. خدایا چه کسی در میان ما چهار نفر سعادت دیدار تو نسیبش خواهد شد. بعدد از چند لحظه یکی از بچه ها از علیرضا خواهش کرد که اسم آن شهید را بگید.علیرضا با آن چهره بشاش و همیشه خندان دستی به پشت ما زد و گفت:” من اسمتان را نمی گویم، من همه شما را دوست دارم. شما بروید و از درگاه خداوند منان درخواست شهادت کنید که ان شا الله خداوند متعال شهادت را روزی همه ی شما کند.”

به لحظات پایانی سخنان علیرضا نزدیک شده بودیم. علیرضا از همه صحبت کرده بود به غیر از خودش که یکدفعه کریم جهاندار، رو کرد به علیرضا و گفت:” علیرضا! اسم همه را گفتی، خودت چی؟” علیرضا بعد از چند لحظه سکوت و کمی فکر کردن لبخندی زد و اشاره به زیر زانوی پایش کرد و گفت:” من در این عملیات (عملیات کربلای 4) این قسمت پایم مورد اصابت ترکش قرار می گیرد.”

کریم هم که از وضعیت روحی و اخلاقی علیرضا خبر داشت و می دانست که او هیچ وقت خبر شهادت خود را به بچه ها نمی گوید دیگر به صحبتش ادامه نداد و لبخند با معنایی به علیرضا زد و علیرضا هم جلسه را با یاد خدا و سفارش به ثابت قدم ماندن و ادامه دادن راه شهدا و آمادگی لازم جهت عملیات آینده به پایان رساند.

علیرضا کوهستانی همانطور که گفته بود در عملیات کربلای چهار، پایش در اثر اصابت ترکش مجروح شد. البته من و چندد تن از نیروهای بهداری حدود یکماه و نیم قبل از عملیات کربلای چهار در منطقه حضور داشتیم و شاهد رشادت های علیرضا و عبدالکریم جهاندار، در قبل و بعد از عملیات بودیم. علیرضا همیشه به ما می گفت که من و عبدالکریم یک روح در دو جسم هستیم. یادم هست چند روز بعد از عملیات کربلای چهار که عبدالکریم در آن به شهادت نرسید، به علیرضا گفت :” تو که دروغگو نبودی! پس کو شهادت؟ من حتی در این عملیات یک زخم کوچک هم بر نداشتم.” او همیشه گریه می کرد که چرا به شهادت نرسیده است، یک روز که دیگر بی طاقت شده بود برای اتمام حجت، علیرضا را قسم داد و علیرضا با لبخند به او گفت:” من نگفتم که تو در این عملیات شهید می شوی.” و سرش را چندین بار برای تایید حرف خود تکان داد و با لبخند گفت:” لحظه وصال تو هم می رسد، اصلا نگران نباش و … ” در آستانه ی عملیات کربلای پنج بودیم، نیروهای بهداری لشکر 25 کربلا، چند روز قبل از عملیات در اورژانس شلمچه مستقر شده بودند و علیرضا هم در سازماندهی نیروها، جهت امداد مجروحین نقش موثر و بسزایی داشت. شب عملیات فرا رسید. علیرضا کوهستانی، جانشین بهداری لشکر 25 کربلا و مهدی جعفری معاون بهداری لشکر 25 کربلا نیروهای خود را برای عملیات آماده کردند.

ساعت تقریبا 1:35 بامداد بود که دستور عملیات صدر شد و گردان انصارالمومنین، در شب و روز عملیات توانست مجروحین زیادی را به پست امداد و اورژانس منتقل کند.

چهار روز از شروع عملیات کربلای پنج گذشته بود. علیرضا کوهستانی به اتفاق عبدالکریم جهاندار، پیک بهداری لشکر 25 کربلا و چند تن از نیروهای امدادگر و … جهت حمایت از نیروهای رزمنده و ایجاد پست امداد، عازم خط مقدم شد. آنها در روز چهارم عملیات کربلای پنج، نزدیکی های اذان ظهر، سنگری را برای پست امداد مشخص کرده و آنرا بازسازی می کردند تا از آن به عنوان پست امداد خط مقدم، برای یاری رساندن به مجروحین استفاده شود. نزدیکیهای ساعت 3 بعد از ظهر، سنگر مورد هدف گلوله ای تانک دشمن قرار گرفت و روح بلند دلیرمردان جبهه نور، شهیدان علیرضا کوهستانی و عبدالکریم جهاندار و شهید آخوندی و … به ملکوت اعلی پیوست. اکثر این شهیدان، از جمله کسانی بودند که علیرضا خبر شهادت آنها را از قبل داده بود.

و اما در مورد خبری که علیرضا از شهادت یکی از ما چهارنفر داده بود، باید بگویم که از میان ما “بهروز احمدزاذه” در هنگام حمله ی نظامی رژیم بعث و آمریکا به فاو، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 

                                                                   راوی:    محمدرضا عظیمی امیری

                                                                               دانشگاه بابل 

 

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از گرگان، دی ماه سالروز شهادت سردار شهید “علیرضا کوهستانی” از سرداران شهید استان گلستان است و به همین بهانه روایتی از زندگینامه این شهید را مرور می کنیم:

علیرضا کوهستانی در تاریخ چهارم فروردین ماه 1341 در روستای “کوه میان” از توابع شهرستان آزادشهر به دنیا آمد. در سال 1348 برای کسب علم و دانش به دبستان رفت. تحصیلات خود را تا پایه‌ی دوم دبیرستان ادامه داد و دوران جوانی او با عمومی شدن جریان انقلاب همراه بود. وی برای حفاظت از انقلاب اسلامی در اولین فرصت، در پنجم فروردین 1358 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.لیرضا کوهستانی بعد از ورود به سپاه اقدام به ازدواج کرد و حاصل این پیوند دو فرزند به نام‌های زهرا و هادی بود که در سال های 1363 و 1364 به دنیا آمدند.علیرضا کوهستانی به فراخور استعداد و توان خود و از طرفی به دلیل نیاز سازمانی به گذراندن دوره‌های آموزشی و تخصصی فوریت های پزشکی رو آورد. او مدت چهار ماه این دوره‌ها را در بهداری مرکزی سپاه پاسداران سپری کرد و بعد از آن، در مناطق جنگی به فعالیت‌های امدادی و درمانی پرداخت. در عملیات‌های مختلف، سمت‌های متعددی را در امور بهداری و امدادی عهده دار گردید تا این که به جانشینی بهداری لشکر 25 کربلا ارتقا یافت.دوست و همرزمش، “احمد درویشی” در وصف علیرضا کوهستانی می گوید: « وقتی به خط مقدم رفته بود، مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار می‌گیرد، ابتدا دستش قطع می‌شود و در آن جا ذکر یا حسین(ع) و یا مهدی(عج) را بر زبانش جاری می سازد، ناگهان خمپاره ای به ایشان اصابت می کند و دو پایش نیز قطع می‌شود و در کنار شهید “عبدالحکیم جهاندار” به شهادت می‌رسد.»علیرضا کوهستانی در تاریخ 22 دی 65 در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثر اصابت خمپاره به شهادت نائل گردید است. عامل شناسایی این شهید والامقام کارت شناسایی او بوده است.

 

گزیده وصیت نامه شهید علی رضا کوهستانی

اي امت شهيد شهيد پرور امروز اسلام غريب است و اين درخت نيمه جان (اسلام)د نياز به خون دارد و بايد به پاي آن خون بريزيم تا بارور شود و جان بگيرد و اسلام زنده شود مسئوليت ما ايرانيان بسيار سنگين است چرا که خداوند بر ما منت گذاشت و انقلاب اسلامي را در ايران ما به تحقق و پيروزي رسانيد و من و شما اي مردم مسلمان اگر احساس مسئوليت کنيم اين بار سنگين مسئوليت کمر ما را خم کرده و بايد اين بار را بر دوش کشيم برادران با صبر و استقامت در راه خدا و جهاد اکبر و اصغر بايد حسيني عمل کنيم و خواهران بايد با از دست دادن شوهر ، پسر و برادر همچون زينب صبر کنيد و اين گفتن واقعي به نداي امام حسين است . اي امت شريف بگسليد زنجيرهاي علايق دنيا را بکشيد اين بار سنگين مسئوليت را تا به صاحب اصليش تحويل نماييد.