شهید عبدالعلی امیری

خاطرات شهيد عبدالعلي اميري به نقل از نامادري شهيد

شهيد عبدالعلي اميري جواني بانشاط صادق به طوري كه صداقتش ويژگي بارز او و جزيي از شخصيت آن بزرگوار بود.جواني خوش اخلاق و عادل بودند كه هيچگاه بين ديگران و خودشان برتري قائل نمي شدند.ايشان رئيس بهداري لشكر بودند.يك روز پدرش نزد او رفت و به پسرش گفت چند تا از اين سنجاق هاي ته گرد را لازم دارم پسرش به او گفت پدرجان اينها مال بيت المال مي باشد خودم برايت تهيه مي كنم و ايشان خودشان از بيرون براي دپرش سنجاق ته گرد خريد.

يك روز كه نامادريش مريض شده بود به بيمارستان پسرش رفت نسخه اي كه پزشك برايش تجويز كرد را به پسرش داد پسرش رفت و از بيرون داروها را تهيه كرد.ايشان مي گفت كه از اين داروها براي جبهه ارسال مي شود وبه بچه هاي سپاه عتلق دارند ايشان هيچ حقي را از كسي پايمال نكردند.و هميشه سعي شان اين بوده كه عدالت در هر كجا كه باشد و براي هر كسي برقرار شود.نسبت به خانواده خود خيلي مهربان بود.نامادريش مي گويد يك روز پسر كوچكم با عصبانيت صحبت مي كردند كه ايشان وارد خانه شدند و او را مورد سرزنش قرار داد و مي گفت كه بايد نسبت به مادرمات مهربان باش.ايشان هميشه توصيه اش به اهل خانه اين بود كه حجاب بايد رعايت شود يك روز روسرس نامادريش عقب رفته بود به ايشان با رفتاري مهربانانه فهماند و نامادريش روسريش را جلو كشيد.ايشان در همان اوائل جنگ وارد جبهه شدند.ايشان به همراه يكي از دوستانش كه براي دانشگاه خارج از كشور قبول شده بود ولي با شروع جنگ با شهيد اميري راهي جبهه شدند شهيد اميري تا سال 1366 در جبهه بودند.در اين مدت خيلي كم به مرخصي مي آمدند يك روز كه مرخصي بودند خانه پدرشان جا به جا شد و در ميدان تير منزل اجاره كردند و چون شغل پدرش آزاد بود و آن موقع دستش تنگ بود به پسرش گفت كه پول احتياج دارم شهيد اميري آن روز مرخصي اش تمام شده بود و راهي جبهه شد وقتي به آنجا رسيد يادش افتاد و شبانه به خانه برگشت حدوداً ساعت 2 شب بود كه ايشان به منزل آمدند و از پدرش معذرت خواهي كرد و گفت كه يادم رفته و مقداري پول به پدرش داد ودوباره به جبهه برگشتند.شهيد اميري متاهل بودند وداراي دو فرزند دختر بودند و همسرش حامله بود وقتي كه فرزند سوم او به دنيا آمد به او تلفن زدند و گفتند كه فرزندت به دنيا آمده و دختر مي باشد ايشان خدا را

شكر كرد و گفت كه سه تا در بهشت بر روي من باز شده و به همسرش گفت نكند يك وقت ناسپاسي كنيد كه فرزندمان دختر مي باشد دختر نعمت خداست و هميشه خداوند را شاكر باش فرزندش شش ماهه بودند كه شهيد اميري به شهادت رسيد و هيچ وقت نتوانست كه فرزندش را ببيند.شهيد اميري در مرداد ماه سال 1366 به درجه رفيع شهادت رسيدند.

روحش شاد

 

 

” بسم الله الرحمن الرحيم”

گذري كوتاه به زندگي شهيد “سعيد عيوضي اصفهاني” مسئول هلي برد بهداري رزمي جنوب

    شهيد سعيد عيوضي اصفهاني در تاريخ مهرماه 1344 در خانه اي محقر و كوچك در يك خانواده مذهبي و مسلمان به دنيا آمد . وي اولين فرزند خانواده اش بود كه پس از چند سال زندگي مشترك پدر و مادرش ديده به جهان گشود . وي در همان ابتداي دوران كودكي چندبار دچار بيماري شد و پس از يكبار عمل جراحي در دستگاه گوارش ، جاني تازه گرفت و خانواده خود را ، روحيه اي تازه بخشيد .

    سعيد از اول زندگي ، گويا گمشده اي داشت كه پيوسته در جستحوي آن بود . در نگاهش رازي نهفته بود كه گويي سر آن را خودش مي دانست و بس . يك دنيا گذشت و معرفت و انسانيت در در چهره اش موج مي زد . نجابت ، سر به زيري ، و مهرباني وي زبانزد عام و خاص بود . ايمان و اعتقاد به اصول اسلام در سرتاسر وجودش موج مي زد . در مقابل ناملايمات صبور و مقاوم ، در كارهاي خير ، پيشقدم و پيشاهنگ ، در در يافتن دوست بسيار دقيق و در مسائل ديني بي نهايت عميق بود . در احترام به بزرگترها ، مخصوصا پدر و مادر ، فرزندي نمونه و در مهرباني به خواهر و برادرانش و فاميل و همسايه ها ، بي نظير بود . 

    وي هر چند در خانواده اي ضعيف و در محله اي فقير و مستضعف ، زندگي مي كرد ، ليكن بسيار رئوف و بخشنده بود و بارها شده بود كه با مقدار پس انداز ناچيزش ، در امور خير ، پيشقدم بود و در عين حال به تحصيل علاقه اي وافر داشت .

    پس از سپري كردن دوران ابتدايي و راهنمايي وارد دبيرستان شد و همزمان در مواقع تعطيل و نيز در تابستانها به شغل خياطي مي پرداخت و بالاخره پس از مدتها تلاش و علاقمندي توانست به تنهايي مغازه اي را اداره كند .

    علاقه فراواني به خواندن و فراگيري قرآن مجيد و نهج البلاغه داشت و خود را مقيد به دستورات دين مي دانست .

    در دوران انقلاب ، به علت كمي سن ، فقط در راهپيمايي ها شركت مي كرد . بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ، به امام وياران با وفايش ، از جمله شهيد مظلوم بهشتي ، رجايي ، باهنر و ديگر شهيدان بزرگوار عشق مي ورزيد و هميشه سعي و تلاش مي نمود در خط و راه آنها حركت كند و اين راه را با شركت فعال در بسيج محل و انجمن هاي اسلامي و مذهبي تداوم  مي بخشيد. بعد از حمله ناجوانمردانه رژيم بعث عراق به خاك ميهن اسلامي از آمريكا و ديگر نوكرانش كينه و تنفر زيادي داشت ، كه به علت صغر سن با اعزام وي موافقت نمي كردند ، تا اينكه توانست در تابستان 1361 ، رهسپار جبهه ها شود . در اولين اعزام ، به عنوان ” امدادگر” انجام وظيفه نمود و بعد از سه ماه به شهرش مراجعت نمود و تحصيل خودرا ادامه داد. مجددا بعد ازمدتي از طرف بسيج مدارس به مدت 45 روز به جبهه اعزام شد . س از پايان ماموريت ، به سنت حسنه پيامبر اكرم(ص) عمل نمود و همسري اختيار كرد .

     پس از چند روز از شروع زندگي مشترك ، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و پس از طي دوره آموزشي در بيمارستان شهيد آيت الله صدوقي ، به عنوان كادر اورژانس مشغول انجام وظيفه گرديد. در زمستان سال1364 خداوند پسري به وي هديه نمود و بار سنگين پدري را به دوش گرفت .

    در همين موقع طي يك ماموريت شش ماهه ، رهسپار بيمارستان شهيد بقايي اهواز شد و پس از اتمام ماموريت به اصفهان مراجعت نمود و مجددا به صورت داوطلب به منطقه جنوب اعزام شد كه در اين سفر به علت شرايط خاص مجبور شد خانواده اش را با خود به اهواز ببرد . پس از بازگشت به شهرش ، در زمستان سال66 رهسپار منطقه عملياتي غرب كشور ( كردستان ) شد و سرانجام در تاريخ 26/12/1366 در حلبچه آسماني شد . از توصيه هاي شهيد به خانواده اش تاكيد بر دعاي خير به حضرت امام و استقامت ورزيدن در خط امام و ولايت فقيه مي باشد .

 

يادش گرامي و راهش مستدام باد