شهید سید محمد انصار الحسینی

شهید سید محمد انصار الحسینی

نام: سید محمد

نام خانوادگی: انصار الحسینی

نام پدر: سید مصطفی

تاريخ تولد: 1342/08/20

محل تولد: اصفهان

رشته تحصيلي: شیمی

نام دانشگاه: صنعتی امیر کبیر

تاريخ شهادت: 1367/01/29

محل شهادت: فاو عراق 

شغل: مسئول بهداری لشکر 14 امام حسین(علیه السلام)

خاطرات:

اطاعت‌پذیری

در اواخر که شهید انصارالحسینی مسئولیت بهداری لشکر امام‌حسین(علیه السلام) را برعهده گرفت، از دانشگاه تهران از سر کلاس درس مستقیم برای سرکشی به منطقه حلبچه آمده بود. من به ایشان گفتم چون مدت زیادی در منطقه بودم، نیاز دارم که برای رسیدگی به اوضاع زندگی به اصفهان بروم و می‌توان نیرویی که مورد قبول فرمانده لشکر است را جایگزین کنید. گفت:«شما این همه نیروی کار قدیمی دارید، یکی را جایگزین کنید.» گفتم:« سردار زاهدی سه نفر را معرفی کردند؛ حاج‌آقا صالح، حاج‌آقا باطنی، حاج‌آقا طاهری» گفت:«ضرورت دارد که شما بروید؟!» گفتم:«بله!» گفت:«در این لحظه این کار بر من تکلیف است!» با هم سراغ سردار زاهدی رفتیم. تا بچه‌ها از دور شهید انصارالحسینی را دیدند، گفتند:«مسئول جدید بهداری لشکر تشریف آوردند!» ایشان هم مسئولیت را بصورت شفاهی قبول کردند و گفت:«بچه‌ها از من حرف‌شنوی دارند؟» گفتم:«بچه‌ها ممکن است در چند روز اول که شناختی از شما ندارند، صحبتی بشود ولی بعد از مدتی کوتاه این بحث حل خواهد شد!» گفت:«اگر تشخیص شما این است، من تابعم!»ایشان را به کار توجیه کردم و درحدی که من به یک مرخصی بروم، ایشان مشغول به کار شدند و اطاعت‌پذیری ایشان در نهایت به شهادت ایشان منجر شد. لحظات شهادتش را هم می‌توان در قالب چند کتاب بیان نمود.                                                            راوی: حاج منصور سلیمانی

ویژگی‌های شهید

من از بعد انقلاب با شهید انصارالحسینی رفاقت کاری پیدا کردم. ایشان به عنوان بسیجی از طریق سپاه منطقه 2 به جبهه آمدند و با بچه‌های ستاد امداد و درمان و بچه‌های بیمارستان صدوقی بصورت متناوب به منطقه می‌آمدند، هم به مسائل پشتیبانی می‌رسیدند و هم در منطقه نقش مؤثری داشتند. ایشان از بعد از عملیات محرم نقش اساسی خود را ایفا کرده و محور اصلی تیپ قمر را تشکیل دادند. ایشان هم از نظر شخصی و هم کاربردی دارای تمام خصایل مثبت یک انسان بودند. اصلی‌ترین خصلتشان، بحث انسان متعادل، مدیر و مدبر و فهمیده و در ابتدا هر کاری را از لحاظ علمی بررسی می‌کرد و بعد با به کارگیری تمام قوا آنرا به انجام می‌رساند. به اصول جنگ کاملاً مسلط بود. مثلاً در رعایت مسائل ایمنی مثل استفاده از کلاه و ماسک که اکثر بچه‌ها من جمله خودم توجه نمی‌کردند. در عملیات کربلای 5، مرا صدا زد و گفت که می‌خواهم چند لحظه از وقت شما را بگیرم. با هم سوار خودور شدیم و هم به مناطق سرکشی می‌کردیم و هم صحبت. ایشان بدون مقدمه به من نگفت که چرا از کلاه ایمنی استفاده نمی‌کنم. اول از مزایای کلاه ایمنی برایم گفت و بعد از لحاظ تکلیف آنرا شرح داد و در پایان گفت:«آقای سلیمانی! اگر صلاح می‌دانید شما هم از کلاه ایمنی استفاده کنید.» یکی از دلایل زنده ماندن من هم گوش کردن به سفارش شهید انصارالحسینی بود.                                                          راوی: حاج منصور سلیمانی

                                                                                                                         

آرزوی شهادت

ظرف 5 دقیقه چهل کاتیوشا بین بچه‌ها می‌خورد. بطوریکه اگر یکی از بچه‌ها می‌رفت آب بخورد، فرصت اینکه شیر آب را ببندد، بلند شود و سنگر بگیرد را نداشت. هیچکس نمی‌توانست هیچ تحرکی از خود نشان دهد. آتش که خاموش شد،از جا بلند شدم. تعداد زیادی مجروح و تعدادی هم شهید شده بودند. بین مجروحین یک نفر را دیدم که لبهایش تکان می‌خورد و صورتش از دود حاصل از انفجار کاتیوشا سیاه شده بود. کمی که نگاه کردم، متوجه شدم ایشان شهید انصارالحسینی هستند. آن زمان چون ایشان مسئول بهداری و یکی از ارکان بهداری بود، داد زدم و بچه‌های امداد؛ آقایان کریمی و اسماعیلی را خبر کردم که به داد شهید انصارالحسینی برسند. من سر شهید را روی زانوی خود گذاشتم و موهای زیبایش را نوازش کردم. ران پایش بکلی ازبین رفته و صحنه عجیبی بود و من می‌خواستم به او روحیه بدهم، به او گفتم:«آقای انصار! هیچ مشکلی برای شما بوجود نیامده است…!» ایشان مرتب آیات قرآن را برلب جاری می‌کرد ولی آنچه را من به خاطر دارم، آیات شریفه 27-30 سوره مبارکه فجر بود: «يا أَيتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيةً مَرْضِيةً، فَادْخُلِي فِي عِبَادِي، َادْخُلِي جَنَّتِي» وگفت:«من به مادرم حضرت زهرا(سلام الله علیها) قسم می‌دهم که در این لحظه شهادت را نصیب من بکند!» بدون اینکه دردی احساس کند و یا داد و فریادی به راه بیندازد. گویا در روی زمین حضور نداشت. گفتم:«شما خوب می‌شوید، شما باید خدمت کنید…!» ایشان مرتب ذکر می‌خواند تا اینکه ایشان را سوار آمبولانس کردیم.                                                             راوی: مصطفی صالحی

                                                                    

 لحظه شهادت

موقعی که دود و آتش همه جا را فرا گرفته بود، سر من و شهید انصارالحسینی کنار هم قرار گرفته بود. بلافاصله کنارم را نگاه کردم و یک چکمه را کنار صورت خودم دیدم. بلند شدم و متوجه شدم که پای شهید بزرگوار انصارالحسینی است. برخورد کاتیوشا، ناحیه ران پای شهید را قطع کرده بود و اندامشان متلاشی شده بود و پای ایشان در کنار سرشان افتاده بود، بطوریکه هنوز متصل بود. چند لحظه‌ای هوشیاری نداشتند. گرد و خاک و دود انفجار همه را سوزانده بود و کسی را سالم نگذاشته بود و اینکه ما سالم ماندیم، این یا بی‌لیاقتی ما و یا مصلحت خداوند بوده است. من، شهیدانصارالحسینی را برگرداندم و صورتشان را نگاه کردم. دیدم اوضاع خیلی خراب است. شریان کشاله ران پاره شده بود و خون خیلی شدید بیرون می‌زد. چون هیچ وسیله و امکاناتی در دسترس نبود، با دست جلوی خونریزی را محکم گرفتم تا اینکه یکی از بچه‌های اورژانس آمد و با هم پای شهید را بستیم و خونریزی تا آمدن آمبولانس، کمی بند آمد.                                                                                           راوی: علیرضا یزدانخواه  

آرامش خاطر والدین

برادرم به مدت هفت سال در لشکر قمر و یک سال به عنوان فرمانده بهداری لشکر 14 امام‌حسین(علیه السلام) مشغول خدمت بود. یکی از ویژگی‌های شهید این بود که هر زمان که برای مرخصی به اصفهان می‌آمد و خانواده از او درباره نحوه زندگی در جبهه سؤال می‌کردند، می‌گفت:«عالی! همه چیز از هرنظر فراهم است!» و به این دلیل می‌گفت چون‌ که می‌خواست آرامش خاطر پدر و مادر را فراهم کرده باشد و آنها با رضایت قلبی قبول کنند که شهید در جبهه‌های جنگ شرکت کند. این‌قدر روح بلند و باتقوایی داشت که تمام مشکلاتی که در منطقه بود را به خوبی‌ها مبدل می‌کرد.     راوی: برادر شهید

ایثار شهید

در جبهه وقتی شهید انصارالحسینی سوار موتور می‌شدند، موقع رفت جلو و موقع بازگشت پشت سر راننده موتور می‌نشسته است. دلیل این کار را از ایشان جویا می‌شوند. در جواب گفته بود موقع رفت جلو می‌نشینم تا اگر تیری اصابت کرد، من سپر نفر پشت سرم باشم و موقع بازگشت پشت سرش می‌نشینم که اگر تیری از عقب به طرف ما آمد، من محافظ راننده موتور باشم.                                                                       راوی: برادر شهید
                                                                                                                 

وصیت نامه:

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام خداوندی که نام او آرامش بخش روح است و ذکر او آرامش دهنده قلبها و پیغام او مفتاح الفتوح. و با درود بر منجی عالم بشریت مهدی موعود امام عصر (علیه السلام) و نایب بر حقش رهبر کبیر انقلاب حضرت آیت ا… روح اله خمینی و سلام خدمت شهیدان گلگون کفن راه حق.

مدتی است که سراسر وجودم را شوری عجیب فراگرفته گوئی که کسی مرا به سوی خود می خواند و من هم در خود توان ماندن را نمی یابم، دنیا برایم مثل قفس تنگ شده این دل و روحم پرپر می کند و طاقت جدایی از خالق خود را ندارم تلاشم بر آن است که با تمام وجود بسویش قدم بردارم و او را طلب کنم امیدم به گفته اوست که فرمود: آنکس که مرا طلب کند می یابد آن کس که مرا یافت می شناسد، آن کس که مرا شناخت دوستم می دارد، آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد، آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم و آنکس که به او عشق ورزیدم می کشمش و آنکس را که کشتم خونبهایش برگردن من است و آنکس که خونبهایش بر من واجب است پس من خود خونبهایش هستم. (حدیث شریف قدسیه)

آری اینها همه را تو خود فرمودی و یقین بدان دارم که بدان عمل می کنی ولی بیم من از آن است که تو را نیابم، چرا که گناه بسیارم غباری بر قلبم نشانده و حتی نمی دانم با این وجودی که دارم آیا باز هم به من عشق می ورزی، وجودی که هنوز خالص نشده و سرا پا غرق در گناه و نافرمانی است. آری اینها همه و همه بر قلب و روحم سنگینی می کند و هر بار مرا در هاله ای از غم و اندوه فرو می برد ولی امیدم به آن است که دستم را بگیری و راهت را نشانم دهی و سرانجام مرا در لقای خود جای دهی.

برادران و خواهران عزیز: دلم می خواهد به خاطر مسئولیتی که بر خود حس می کنم سخنانی هر چند ناقص و کوتاه را مطرح کنم و بهتر می دانم که اولین سخنم را با شما انسانهای با ایمان و آزاد بگویم، سخنم این است در حین آزادی و آزادگی خدا را هم از یاد نبرید چرا که غفلت از یاد خدا  انسان را مطیع نفس عماره می کند نفس عماره ای که چه بسا در نزد شما حق را به باطل می کشاند که شما آن را قرب به الله می دانید و بر آن هم ایمان دارید، آری او چنان فریب کارانه عمل می کند که شما هرگز گمان نمی برید و حتی مجال درست اندیشیدن را هم به شما نمی دهد پس برادران و خواهران حق طلب بیایید برای مبارزه با شیطان و پیروانش اتحادمان را مستحکم تر نمائیم، دست از گروه، گروه شدن برداریم و به جای این که پیرو خط این و آن باشیم واقعاً پیرو خط امام شویم.

سخن دومم با شماست، شما هم سنگرانم، سنگر عشق و ایمان، آزادی و استقلال، علم و عمل. خواستم به شما بگویم تا بدانید که مسئولیت عظیم بر دوشتان نهاده شده مسئولیت انقلاب، انقلاب اسلامی، انقلابی که ثمره خون هزاران شهید به خون خفته است این را هم بدانید که امروز چشم تمامی مستضعفان و محرومان جهان به شماست، آری آن ها از شما نصرت دین را می طلبند و شما بایستی لبیک بگویید به ندای حق طلبانشان، آری شما حالا فقط در قبال خود و خانواده خود مسئول نیستید بلکه مسئولیت نجات تمامی ستم دیدگان مسلمان جهان بر دوش شماست، شما باید عزمتان محکم باشد و فریادتان، انتقام آن شهیدان به خون خفته را از خصم بگیرد. دستان شما باید دستگیر افتادگان و مظلومان جهان باشد و قلم هایتان شکننده قلم های ناحق و زبانتان پیچاننده طومار دیو صفتان عالم، آری برادر چگونه خواهی توانست به فکر خود و خانواده خود باشی و حال آن که دیگران به فکرت بودند آیا می دانی همین محیطی که در او گام می نهی به خاطر بقا و آرامشش خون هزاران انسان آزاده ریخته شده است و آیا می دانی همین دانشگاهی که در آن تحصیل می کنی از مالیات همان رفته گر و باربر کوچه و بازار اداره می شود من در تعجبم و می دانم که آن هایی که پشت به این همه شهامت و ایثار، عشق و صفا کردند و روی به دیار هوس ها نهادند مگر نمی دانستند که آن مادر پیر چهار فرزند داده و یا آن برادر جانباز از آن ها چه می خواهد؟ خدمت به اسلام یا پیروی هوای نفس باید گفت که آن ها نه تنها مسلمان نیستند بلکه وجدان هم ندارند.

آری برادر و خواهر دانشجو : آن شهیدان گلگون کفن از تو می خواهند که در این سنگر قهرمانانه بجنگی و به آن ها ثابت کنی که ما بدون شما هم می توانیم روی پای خود بایستیم چون ما به کسی ایمان داریم که قدرتش برترین قدرت هاست و علمش فزونی تر از همه علم هاست. سخن آخر هم حقیقتی است که بهتر می دانم که بازگو کنم آری من از آن خرسندم که در یک جامعه نمونه اسلامی زندگی کردم جامعه ای که مردان و زنان قوی دل و با ایمان و شجاع در آن حماسه ها آفریده اند مردمانی که با همت بلند که دست در دست ها گذاشتند و با اتکا به الله و مدد و کمک از او به طاغوت 2500 ساله نه گفتند، مردمی مصمم که عاشقانه به ندای رهبرشان لبیک گفتند و با تمام وجود به یاری اسلام برخاستند و بر سر این عقیده همه  هستی خود را حاضر شدند فدا کنند، آری پدران و مادران ما تنها از مال خود نگذشتند بلکه فرزندان خود را که بهترین سرمایه زندگی شان بود همچو اسماعیل به مسلخ عشق فرستادند که در راه حق قربانی کنند و بالاتر از آن این که خود هم پا به عرصه جنگ گذاشتند و دلاورانه جنگیدند و شهادت این فوز عظیم را در آغوش گرفتند. آری شهادت، مرگی با افتخار که نه تنها به سوی نیستی و نابودی نیست بلکه تجلی و شکوفایی روح است، حرکتی به سوی پیشرفت و تکامل است و برای نزدیکی به الله. ( براستی که چه زیباست واژه شهادت) و من امروز با اطمینان می توانم بگویم که آن ها حقیقتاً عمل کرده اند به پیامی که حضرت حق برایشان فرستاده بود.

“یا ایها الذین امنوا اذا لقیتم الذین کفروا حقا فلا تولو هم الادبار” ای اهل ایمان هر گاه با تهاجم و تعرض کافران در میدان کارزار رو به رو شدید مبادا از بیم آن ها پشت به دشمن کرده و از جنگ بگریزید.(سوره انفال)

آری برادر و خواهر مسلمان آن ها، دسته دسته رفتند و مسئولیت عظیم دفاع از اسلام عزیز را بر دوش ما نهادند دفاعی مقدس که بر سر راه آن، خون های پاک عزیزان ما ریخته شده، عزیزانی که پیام آن ها همیشه ایمان و اتحاد و استقامت بود، ما اکنون باید عمل کنندگان به پیام آن ها باشیم، ایمان داشته باشیم که اگر دین خدا را یاری کنیم او ما را یاری و نصرت خواهد داد، همان طور که آن ها ایمان داشتند و از خشم طاغوت های زمان نهراسیدند و با فریاد الله اکبر پشت غارت گران و ابر جنایت کاران جهان را شکستند. ایمان داشتند به نصرت خدا و دیدیم که خدا یک روز دشمنانشان را در صحرای طبس و روز دیگر در کودتای نوژه به دنبال آن عملیات های پی در پی به خاک سیاه نشاندند: و اتحاد داشته باشیم که آن ها همه پیروزی هایشان را با اتحاد به دست آوردند.( و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا) را سر لوحه راهشان قرار دادند و استقامت کنید در برابر شیاطین درونی و برونی چرا که آن ها با تحمل مشکلات و سختی ها بر نفس اماره پیروز شدند آن ها نه از کمبود ها و نه از فشار ها و نه از دادن جان هایشان هراسیدند.

آری برادر، آن ها همیشه و تا آخرین نفس پیرو ولایت فقیه بودند و در خط رهبری حرکت می کردند و این را هم می دانستند که این حرکت یک حرکت الهی است و نه تنها هرگز شکست نخواهد خورد بلکه به سازش هم کشیده نخواهد شد.

و در آخرین سخن با شما پدر و مادر عزیز: از شما می خواهم مرا ببخشید که نتوانستم دین فرزندی خود را در حق شما ادا کنم من نتوانستم آن گونه فرزندی برایتان باشم که شایسته تان بود، من هیچ گاه کمکی و دستگیری برای شما در کارهایتان نبودم خودم هم بسیار متأثر می شدم ولی چه کنم که امام عزیز فرموده بودند که امروز به جبهه رفتن واجب است و بر خود لازم دانستم که تا آن جا که می توانم در خدمت اسلام و جبهه باشم، پدر و مادر عزیز از خدا بخواهید که مرا ببخشد چون با این که جمیع نعمات را بر من ارزانی داشته بود باز معصیتش را کردم، خدایا اکنون با امید بخشش به پیشگاهت می آیم یا غفار، یا غفار، یا غفار، از تمامی برادران عزیز که این بنده حقیر در خدمتشان بودم ملتمسانه می خواهم که مرا حلال بنمایند.

التماس دعا   “والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته”   سید محمد انصار الحسینی