شهید جهانگیر گروسی

مجری برنامه: در این برنامه می خواهیم یکی از شهدای امدادگر رو به شما معرفی کنیم. شهید جهانگیر گروسی، یکی از شیرمردانی که در کسوت امدادگری به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و به درجه رفیع شهادت رسید و آسمانی شد. میهمان خانه این شهید بزرگوار هستیم و دعوت می کنم صحبت های پدر و مادر این شهید بزرگوار رو بشنوید.
پدر شهید گروسی: کسی که انقلاب رو قبول کرده، بار انقلاب رو می خواهد دوش بگیره، نه یدونه بچه، اگر همه بچه هام هم شهید بشن ما افتخار می کنیم پیش خداوند متعال، یه هدیه ای داشتیم، تقدیم انقلاب کردیم. من به مادرش گفتم: حاج خانم تو که می گفتی من اگر همه بچه هام در راه انقلاب شهید بشه، کوچکترین ناراحتی ندارم، چرا گریه می کنی؟ یه مقدار آرامش کردم، بچه های سپاه و کمیته کلا گریه می کردند.
مادر شهید گروسی: بسم الله الرحمن الرحیم. من مادر شهید جهانگیر گروسی هستم. من که کسی نیستم که از جهانگیر تعریف کنم، جهانگیر خیلی خوب بود، خداییش خیلی خوب بود. جهانگیر از بچگیش بچه خوبی بود خداییش. هم بچه با تربیتی بود، هم بچه خوبی بود، اصلا من با خودم می گفتم این بچه برای من نمی ماند. یعنی همیشه میگفتم این بچه برای من نمی ماند. اینقدر این بچه خوب بود تا یک کلمه باهاش حرف می زدم تا کلام از دهانم در نیامده، او بلند میشد این کار رو انجام می داد و می آمد. جهانگیر که از گفتنش من نمی تونم که خاطراتش رو بگم که جهانگیر خوب بود. من یعنی کسی نیستم که بگم. همه طول این چهار سال که این میرفت جبهه و می آمد، نمی گذاشت من تا سر خیابون هم برم ، خدا به سرشاهده که تا سر خیابان هم بدرقه اش کنم. نمی دانستم از کجا میره، اصلا نمی دونستم از کجا اعزام میشه به جبهه. این آخری اومدم تا دم در، یه تیربرقی هست جلوی خانه ما، اومدم تا جلو اون تیربرق، هی گفت مادر برو. خدا به سر شاهده، به جان خودش، قد کشید ، بلند خوشگل، خوش تیپ، هی رفت هی گفت مامان بای بای. گفتم یا فاطمه زهرا می ترسم جهانگیر ایندفعه در عملیات شهید بشه. این هی رفت و هی بای بای کرد. از همون موقعی که پاش رو از در گذاشت بیرون گفتم جهانگیر شهید میشه. این عملیات جهانگیر شهید میشه.
این آخرها که دیگه عملیات 22بهمن که عملیات شروع کردند و ما رفتیم کرج راهپیمایی و برگشتیم، حمید حمیدی به من گفت که زن عمو می دانی امشب عملیات جهانگیر اینها بود. گفتم نه ما قشنگ نگاه نکردیم. گفت آره امشب عملیاتشون بود. این فرمانده جهانگیر بود که اومد پشت تلویزیون. گفتم توکل به خدا. اومدیم به خانه دیگه صبح روز جمعه بود که جهانگیر زنگ زد. این مهدی کوچیکه بغل من بود، اینقدر هول بودم چون یه خانمی اول گوشی رو گرفت ، فکر کرد جهانگیر مجروح است تو بیمارستان است، این خانمه مثلا می خواد به ما خبر بده. همینطور مهدی که بغل بود از بالا انداختمش رو رخت خواب و گوشی رو برداشتم گفتم جهانگیر چرا صدات نمیاد، چرا صدات نیماد؟ گفت مامان گوشی رو گذاشتی بالا سرت. گوشی رو بکش پایین تر این خاطره رو اصلا هیچ وقت از خاطرم نمیره. گفت مامان گوشی رو بکش پایین تر من گوشی رو کشیدم پایین تر دیگه نتونستم از زور ناراحتی صحبت کنم، باباش گوشی رو برداشت صحبت کرد، جهانبخش صحبت کرد، همه صحبت که کردند ، دوباره گفت مامانم حوصله اش که اومد جا گوشی رو بده به مادرم، گوشی رو داد به من باهاش صحبت کردم. گفت مامان چرا ناراحتی میکنی؟ گفتم جهانگیر چند سال اینجا نیستی. تو رو خدا امسال عید بیا. دیگه می خواهیم برای داداشت امسال نامزد کنیم. امسال عید بیا اینجا. گفت مامان به من کار نداشته باش. خودت میدونی من که میام روحم جبهه است جسمم میاد اونجا. خدا به سر شاهده حقم با اون بود. گفت جسمم میاد اونجا روحم جبهه است، من عاشق جبهه ام مامان هیچ اصلا ناراحت من نباشید. هر کاری می خواهید بکنید، برید توکل بر خدا. خلاصه ما یه خرده باهاش صحبت کردیم و گفت مامان من اومدم خداحافظی کنم ها. می خواهیم بریم. گفتم امیدت به صاحب الزمان .
دیگه از من خداحافظی کرد و با اینها همه یکی یکی صحبت کرد و رفت. او رفت و دیگه من اومدم اینقدر ناراحت بودم گفتم دیگه مگر اینکه خدا و امام زمان جهانگیر رو برگردونن. این عملیات حتما جهانگیر شهید میشه. دیگه هی چشم انتظار بودم. روزها اصلا نمی تونستم کار کنم. همه کارها رو می ذاشتم برای شب کار می کردم. می گفتم این عملیات جهانگیر شهید میشه. هر کی هر چی می گفت، می گفتم خودم خواب دیدم. خواب دیدم من رفتم جبهه، مثل اینکه این سنگر بکنید ، یه چاله کنده بودن و پسرم بغل بود. فکر کردم این رو انداختم و خودم افتادم روش. گفتم میگن سنگر بگیرید مثلا که بمبارانتون نکنن. صبح از خواب بلند شدم گفتم جهانگیر شهید شده. اینها گفتن نه تو مگه دیوانه هستی این حرف رو میزنی، برای چی ؟ گفتم خدا به سر شاهده جهانگیر شهید شده. من خودم دیشب خوابش رو دیدم. دیگه اینها اومدن و جهانبخش ، پسر بزرگم که تو کمیته بود، می خواست بیاد تهرون، فرمانده اش بهش گفته آقای گروسی امروز نرو. گفته برای چی ؟ گفته نرو ، امروز باهات کار داریم. این میه اونجا تو دفترشون یا نمی دونم کجا باهاش صحبت می کنه و میگه تو کوچه تون چقدر شهید میاد تو محلتون. گفته کوچه روبرومون 4تا شهید داره. اما کوچه خودمون گمونم اولین شهیدش برادر من باشه. گفته داداشت شهید شده.
دیگه من اصلا نمی دونستم که اینها کجان. گفتم دیدی بهت گفتم جهانگیر شهید شده. من خودم بهش آگاه شدم. خودم می دونستم جهانگیر شهید شده. رفتم اونجا که بالاسرش و سر و صورتش رو بوس کردم، گفتم عزیزم خیلی آرزو داشتی شهید بشی. قربانت برم ان شاءالله. دست علی اکبر امام حسین، مثل امام حسین لب تشنه شهید شدی جهانگیر یا بهت آب دادن؟ قربانت برم ان شاء الله من می دانستم که تو شهید میشی. یعنی لیاقتت هم بود که شهید بشی.یعنی اصلا حیفه که تو این دنیا بمونی . خلاصه صورتش رو بوس کردم. خیلی صورتش رو بوس کردم، همه بچه ها ازم عکس انداختند اونجا. حاجی عباس بالای سرم بود. گفتم عزیزم من می دانستم که تو شهید میشی. فقط می خوام بدونم لب تشنه شهید شدی مانند امام حسین یا بهت آب دادن. دیگه چیزی حالیم نشد و آمدم خونه. دوست دارم که تحویلم بگیره. دوست دارم که من رو به مادری قبول داشته باشه. بگه مادر بیا لااقل این چند سال که برام ناراحتی می کردی ، مادر بیا تحویلت بگیریم. بیا جلو . من رو قبول داشته باشه به عنوان مادر. فقط تنها آرزوی من اینه که جهانگیر بیاد جلوم و ازم روی برنگردانه که بگه این مادر، مادر خوبی نبود. تنها آرزوم فقط همینه. در راه انقلاب افتخار هم می کنم. خدا رو 100هزار مرتبه شکر. خدا رو به حق آبروی امام حسین قسم می دم، عمر با عزت به همتون بدن. شما هم فرزندان ما هستین، خدا طول عمر بهتون بده. خدا سلامتی بهتون بده. خدا عمر با عزت با همگی تون بده ان شاء الله.