سقاي تشنه لب

سقاي تشنه لب

يك كيسه سرم گير آورده بود. يواشكي مي رفت، پر از آب مي كرد و مي ريخت تو دهان بچه ها. روز اول مرداد بود. تشنگي، جان به لب همه آورده بود. زخمي ها همان طور افتاده بودند كف سوله.
اين همه خطر كرد ، يك بار خودش آب نخورد. تازه يك روز از اسارتشان مي گذشت. از صبح بر زمين ننشست. ديشب هم همه اش دنبال آب بود. وقتي صبح شهيد شد، تشنه بود. به جاي خودش به چند نفر ديگر آب داد.
—————
منبع: بسته نرم‌افزاري از هزاران هزار

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

25 + = 35