سفر به کردستان

چند ماه بعد از شروع جنگ تحميلي با همسر و فرزندانم عازم کردستان شدم و تا خرداد سال 62 در کردستان بودم و اکنون نيز عازم جبهه هستم تا مگر خداوند پيروزي را نصيبمان و زيارت کربلا را روزي‌مان و آزادي اسرا را چشم‌ روشني‌مان و شهادت در راهش را مايه‌ي افتخارمان نمايد. ان شاءالله! چيزي که من و خانواده‌ام را بر آن داشت تا هر چه زودتر به کردستان برويم، خوابي بود که در شب شهادت استاد هاشمي نژاد ديدم.
شب در بازار خيابان جنت شهر مشهد و در دفتر انتخاباتي رياست جمهوري حجه‌الاسلام خامنه‌اي، نگهبان بودم. پس از تعويض شيفت ساعت 12 براي استراحت آمدم و خوابيدم. در عالم رويا ديدم که روي تپه‌اي ايستاده‌ام و اذان مي‌گويم. در همين حالت ديدم که عده‌ي زيادي پشت سر امام امت راه افتاده‌اند و به طرف قبله مي‌روند. اذان را تمام کردم و از تپه پايين آمدم و شروع کردن به جمع کردن سنگ‌ريزه‌هايي که جلوي پاي امام و مردم بود.
يک دفعه نگاه کردم، ديدم امام يک چشمشان را بسته‌اند. پرسيدم:
” امام عزيز! چرا چشمتان را بسته‌ايد؟”
امام به من نگاه کردند و فرمودند:
” فرزندم! يک چشم مرا کور کرده‌اند.”
از خواب پريدم و به ياد شهيد هاشمي نژاد خيلي گريه کردم. صبح به مسجد آمدم .يکي از برادران مسئول گفت:
“برادر صنعتي! مي‌خواهي به جبهه بروي؟”
گفتم: “آرزويم است”
گفت: “برو با خانواده‌ات مشورت کن”
آمدم خانه و مسأله را با خانواده‌ام در ميان گذاشتم. همسرم گفت:
” به اين شرط راضي مي‌شوم که اگر رفتي سپاه و قبول شدي و در کردستان ماندي، ما را هم با خودت ببري.”
قبول کردم و به کردستان رفتم. پس از شش ماه خانواده‌ام را به کردستان بردم و تا خرداد سال هزار و سيصد و شصت و دو همراه خانواده در کردستان ماندم.

گوشه‌هايي از خاطرات شهيد
 در سال 1360 هنگامي که عازم کردستان بودم، عده‌اي به من مي‌گفتند:” تو چطور دست از همسر، فرزند و خانواده‌ات کشيده‌اي و به جبهه مي‌روي؟”
من در جواب آن‌ها مي‌گفتم:“من عاشق مکتب و مقصدم هستم. من از دنيا و زرق و برقش دست کشيده‌ام و حتي حاضرم براي زنده‌نگه داشتن اسلام جانم را فدا کنم.
او در خاطره‌اي ديگر مي‌نويسد:
” ما در پست امداد در تيپ امام جواد(عليه‌السلام) و در نزديکي شمال پنجوين مستقر بوديم. سنگري که براي ما در نظر گرفته شده بود بيش از 4 ساعت تا خط فاصله نداشت. ساعت 9 شب حمله‌ي دشمن شروع شد. يکي دو ساعت بعد برادران بسيجي، مجروحان را از خط به سنگر ما آوردند هيچ يک از برادران ناله نمي‌کرد. همه “يا مهدي” و “يا الله” مي‌گفتند.
پيرمردي در وسط سنگر، ايستاده بود و مجروحي را که از خط مقدم آورده بود، روي دوش داشت. مجروح از پشت تير خورده بود و مدام مي‌گفت:
“جانم فداي رهبر!”
به پيرمرد گفتم: “پدر جان! مجروح را روي زمين بگذار!”
او در جوابم گفت: ” تا زماني که پانسمان نشود، او را روي پشت خودم نگه مي‌دارم.”
و آن قدر منتظر ماند تا ما به مجروح رسيدگي و او را پانسمان کرديم. حمله تا صبح ادامه داشت. با اين که هيچ استراحتي نداشتيم، اصلاً ناراحت نبوديم. ساعت 10 صبح برادران از پنجوين گذشتند و تا نزديکي ارتفاعات عراق پيشروي کردند. برادران اطلاعات براي تخليه‌ مجروحین به خط رفتند و مجروحي را آوردند که دستش قطع شده بود و مي‌گفت:
” حدود سه کيلومتر زير آتش دشمن سينه خيز آمده ام.”
فوراً دستش را آتل‌بندي و پانسمان کرديم. دو مجروح ديگر هم داشتيم که يکي ساق پاي چپش تير خورده بود و ديگري کشاله‌ي پاي راستش. هر دو حالشان وخيم بود و ما به زحمت توانستيم به آن‌ها سرم وصل کنيم. خون زيادي از آن‌ها رفته بود. مجروح ديگري هم بود که حال بدي داشت. مشغول بانداژ کردن زخمش بودم که متوجه شدم ترکش بزرگي در زير پوست کنار زخم فرو رفته است. مي‌خواستم ترکش را دربياورم و محل زخم را با محلول شستشو دهم که در يک لحظه قدرت خداوند متعال را ديدم. با اين که زخم به اندازه‌ي يک سکه‌ي دو توماني بود و ترکش از آن جا عبور کرده بود، عصب، سالم و شفاف بود. فوراً زخم را پانسمان کردم و بعد مجروح به بيمارستان منتقل شد.
شهيد صنعتي در گوشه‌اي ديگر از دفتر خاطراتش مي‌نويسد:
” در يکي از عمليات‌ها ما به سنگري که متعلق به مزدوران عراقي بود، رفتيم. حمله‌ي دشمن شديد بود. از هر طرف تير مستقيم و خمپاره شليک مي‌شد. به همراه پزشکان و امدادگران از سنگر بيرون آمديم و در کنار يک آمبولانس پناه گرفتيم. در اين هنگام سلاحي جز ايمان به خدا و روز قيامت نداشتيم. کمي بعد سنگر با اصابت يک خمپاره منفجر شد. در جبهه تنها امدادهاي غيبي بود که ما را حفظ مي‌کرد.”
شهيد صنعتي در بخش ديگري از خاطرات خود مي‌نويسد:
” در يک منطقه‌ي عملياتي، نيروهاي ما خود را براي نبرد آماده مي‌کردند. شب قبل از حمله، آب منبع تمام شد. رزمندگان براي گرفتن وضو و طهارت مشکل داشتند. من و چند نفر ديگر از رزمندگان براي پيدا کردن آب حرکت کرديم و به رودخانه‌اي که از لابه‌لاي کوه عبور مي‌کرد، رسيديم. آب برداشتيم و نزد دوستانمان برگشتيم. اما چيزي نگذشت که آب تمام شد. صبح که شد، به طرف منبع آب راه افتادم. نگهبان گفت:
” منبع آب ندارد” اما وقتي سر منبع را برداشتم، ديدم منبع لبريز از آب است. همه متعجب بوديم که چه کسي منبع را آب کرده است؟”

از يادداشت‌هاي شهيد مرتضي صنعتي اسفيوخي
—————
منبع: کتاب دست‌هاي آسماني

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 89 = 93