سخنراني سردار سرتيپ امير دربندي فرمانده بهداري لشکر و ارتش جمهوري اسلامي ايران

سخنراني سردار سرتيپ امير دربندي فرمانده بهداري لشکر و ارتش جمهوري اسلامي ايران

بسم ‌الله الرّحمن ‌الرّحيم
أَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في کُلِّ ساعَةٍ وَلِياً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا

سرزمين نينوا يادش به خير
کربلاي جبهه‌ها يادش به خير
***
سنگر خوب و قشنگي داشتيم
روي دوش خود تفنگي داشتيم
***
که اين قسمت به پزشکي مرتبط مي‌شود.
***
(ياد آن روزي که در خمپاره‌ها
جمع مي‌کرديم پاره پاره‌ها)
***
من فکر مي‌کنم که اگر ده همايش ديگر بگذاريم باز هنوز آن زحمات و تلاشي که جامعه‌ي پزشکي در جبهه از اولين حلقه‌ي زنجير تخليه‌ي مجروحين يعني خط مقدم تا آن آخر که بيمارستان‌هاي شهرها مي‌شد، حالا در مسير ايستگاه‌هاي تخليه‌ي مجروح، بيمارستان‌هاي صحرايي و بيمارستان‌هاي منطقه‌اي تا آخر را باز هم نمي‌توانيم بيان کنيم. اين همايش‌هاي تخصصي خوبي‌اش همين است که يک مقدار اين تلاش ها را باز مي‌کند و نشان مي‌دهد و عيان مي‌کند.
يکي دو مورد را اشاره مي‌کنم در اين فرصت کمي که عزيزان در اختيار ما قرار دادند . اولاً تشکر مي‌کنيم از مسؤول برگزار کننده‌ي اين همايش که چه کار زيبايي کرده‌اند. و اين شهدايي که شهداي جامعه‌ي پزشکي ما که در ارتش اصطلاحا مي‌گوييم آرم مار تو ليوان.
آرم خود من مار تو ليوان است. در ارتش که اينطور مي‌گوييم.
مي‌دانيد که در قرن اخير طولاني‌ترين جنگ اخير بعد از جنگ 4000 روزه‌ي ويتنام جنگ ما بود. جنگ جهاني اول 1558 روز، جنگ جهاني دوم 2100 روز و جنگ هشت ساله ما 2890 روز طول کشيد.
2890 روز يعني رزمندگان ما در خط مقدم ايستادند. گاهي اوقات کاروان‌هاي راهيان نور که مي‌آيند منطقه يا در همان پادگان‌هايي که عزيز دل ما مجري محترم فرمودند پادگان ميشداغ که شب‌ها رزم شبانه است، به نام پادگان شهيد صياد شيرازي نامگذاري شده است، مي‌گويند اينجا چه عملياتي انجام شده است؟ يا در چزابه، يا طلائيه و فکه و يا در زيد. مي‌گويم اگر من به شما بگويم اينجا چه عملياتي انجام شده شما فکر مي‌کنيد 365 روز بقيه‌ي سال، جنگ تعطيل زده بودند و همه رفته‌بودند خانه‌هايشان. تمام روزهاي سال اينجا يگان‌هاي ما حضور داشتند. پشت خاکريز بودند سينه به سينه دشمن تمام 365 روز سال. تبادل آتش داشتند درگيري داشتند، گشتي‌هاي ما مي‌رفت، گشتي‌هاي آنها مي‌آمد، زخمي‌ها را بايد جمع مي‌کرديم. چون من افسر بهداري بودم و در خط مقدم از زنجير اول تخليه بايد به زنجير دوم تخليه مي‌کردم. هنوز يادم نمي‌رود وقتي گشتي‌ها شب مي‌رفتند براي گشت و روي مين منفجر مي‌شدند و مجروح مي‌شدند مي‌خواستيم اينها را برداريم و به عقب بياوريم، در تاريکي يک رگ از آنها نمي‌توانستيم بگيريم و زخمشان را يک پانسمان نمي‌شد بکنيم. خون آمده بود سر تا پاي آنها را گرفته بود و همه جايشان زخمي شده بود. کدام زخم را ببنديم؟
شما ببينيد در جنگ‌هاي جهاني آنقدر بيماري‌هاي مسري شيوع پيدا کرد که در فيلم‌ها مي‌بينيد که حتي زن‌ها را هم سرهايشان را از ته مي‌زدند به خاطر رعايت مسائل بهداشتي. همه‌‌ي‌ شما عزيزان پزشک هستيد، پرستار هستيد، کادر بهداري هستيد. يک بيماري مسري اگر پيدا کرديد؟ من که سراغ ندارم غير از جزيره‌ي مجنون که يک مدتي بود آنهم پشه‌ي سالک زياد بود و آنهم به خاطر هور بود. بيماري مسري نداشتيم. چرا؟ به خاطر تلاش زيادي که بچه‌هاي بهداري در جبهه مي‌کشيدند. سريع مجروحين را تخليه مي‌کردند و پيکرهاي شهدا را مي‌آوردند عقب. کشته‌هاي دشمن را مي‌آوردند عقب. من خودم يادم هست که دو گورستان متجاوزين بعثي عراق را درست کرده بوديم يکي در کوه‌هاي الله اکبر و ديگري در ورودي سوسنگرد.
که بعد از قبول قطعنامه نمي‌شود گفت پايان جنگ چون هنوز ما قرارداد صلح هم با دشمن امضاء نکرديم. ما قطعنامه را قبول کرديم و آتش بس اعلام کرديم در جبهه‌ها. يعني چه؟ يعني هنوز سرباز ما و پاسدار ما در خط مقدم از خود شلمچه تا سرتاسر نوار مرزي هنوز بچه‌هاي ما در سنگر هستند. تازه به جاي عراقي‌ها امروز آمريکايي و انگليسي‌ها آمده‌اند. دشمن خطرناک‌تر شده و در آب‌ها هم مي‌بينيد که چهارتايشان را با قدرت بچه‌هاي ما مي‌گيرند. هر روز قدرت ما بيشتر مي‌شود به برکت خون شهدا. آن جمله‌اي که شهيد بزرگوار غلامرضا مخبري قهرمان چزابه با شهيد خرازي در اسفند سال 1360، وقتي صدام خودش آمد فرماندهي کرد که چزابه را بگيرد، چون با گرفتن طريق‌القدس و منطقه‌ي چزابه و بستان، کمر ارتش بعث عراق در آنجا شکسته بود. آن جاده‌ي آسفالته مواصلاتي دست ما افتاده بود. در يک روز 1500 نفر از اين دو گردان شهيد شدند ولي يک قدم عقب نيامدند. بردند پيش حضرت امام يک صحبت خيلي قشنگ 10 دقيقه‌اي دارد. اگر مي دانستم مي‌خواهم اين خاطره را بگويم فيلم آن را مي‌آوردم.
يک روز شهيد صياد شيرازي فرمودند من يک روز بچه‌هاي چزابه را بردم مي‌دانيد که يک روز چزابه در بورس اخبار دنيا بود. حتي حضرت امام (رضوان الله تعالي عليه) چند بار به مسئله چزابه اشاره فرمودند. خيلي شهيد داديم آنجا.
شهيد صياد فرمودند که شهيد مخبري به عنوان قهرمان چزابه صحبت کرد که رفتيم صدا و سيما نداشت. دفتر نشر آثار حضرت امام در جماران داشت که فيلم سياه و سفيد بود. خيلي قشنگ صحبت کرد. که اين شهيد بزرگوار بعداً در جاي ديگري به شهادت رسيد.
به حضرت امام گزارش داد که دشمن با 12 گردان کماندويي از چزابه آمد جلو. عزيزاني که تشريف نبردند چزابه برايشان مي‌گويم. وقتي مي‌گويند تنگه‌ي چزابه همه فکر مي‌کنند ارتفاعي از کوه يا دره‌اي هست. نه، دشت وسيعي است. زميني است که دو عارضه‌ي طبيعي در سمت چپ و راست آن است. آنطرف رمل‌ها غيرقابل عبور و اينطرف هم هور بود. يک جايي به عرض 3 کيلومتر که يک مقداري که مي‌رويم جلو بازتر مي‌شود تا 5 کيلومتر. يعني محل گسترش يک گردان. به حضرت امام فرمودند که 12 گردان کماندويي به فرماندهي خود صدام آمدند آنجا.
آتش ريختند و تانک‌هايشان طوري مي‌زد که زمين را شخم زدند و 1500 نفر در يک روز از عزيزان ارتش و سپاه شهيد شدند، تکه تکه شدند ولي يک قدم عقب نيامدند. آنوقت ايشان يک جمله ي قشنگي به حضرت امام داشتند که اين زبان حال همه‌ي شهداي ماست که ايشان در قالب کلمات به زبان آوردند. فرمودند: اي امام تا زماني که ايمان (ببينيد جملاتي که الان پدر شهيد امين گفتند با اخلاص بود و چقدر زيبا بود) مانند خون در رگ‌هاي ما جريان دارد ديگر نخواهيم گذاشت پاي کثيف دشمن به سرزمين مقدس ما برسد مگر اينکه شهيد بشويم و تا آخرين قطره‌ي خونمان که از بدن خارج شود. که اين براي سال 60 بود نه پايان جنگ که همه‌ قدرتمند بوديم و مي‌دانيد که دشمن هنوز بخش‌هاي زيادي از 5 استان ما را در دست داشت. مي‌دانيد که در اولين عملياتي که ما دشمن را تا پشت نقطه‌ي صفر مرزي عقب رانديم و جارو کشيديم طريق‌القدس بود که به نقطه‌ي صفر مرزي رسيديم. در همان عمليات طريق‌القدس آقاي دکتر سلطاني که الان در بيمارستان که نامش را نمي‌دانم قديم مي‌گفتند خورشيد به عنوان رئيس بخش هستند. به عنوان افسر وظيفه داده‌بودند در بهداري که من در لشکر 92 بوديم پيش من باشد. من گفتم عقب بايست و يک ايستگاه تخليه زديم. عقب نه اين که اهواز ، سه کيلومتر عقب‌تر. آمبولانس‌ها را گذاشته بودند و يک ايستگاه جمع‌آوري و خودمان از خط با نفربر شنيدار مجروح‌ها را مي‌برديم. نفربرهاي ام 13 که يک مقدار آسيب‌پذيري‌اش کمتر است. آنجا ايستگاه جمع‌آوري بود که با نفربر مي‌آمديم مجروحين را تخليه مي‌کرديم. که به ايشان گفتم شما پزشک هستيد آنجا بمانيد من براي شما مجروح مي‌آورم شما درمان اوليه را انجام بدهيد و بقيه را اعزام کنيد. چادر زده بوديم و آمبولانس‌ها را مستقر کرده بوديم. وسط عمليات من با بي‌سيم تماس گرفتم که يک نفربر بفرستيد مجروح زياد است و مجروح را بايد دانه به دانه از روي زمين جمع مي‌کرديم. شما حساب کنيد به بيان گفتن آن خيلي ساده است و شنيدن هم راحت است. به هر صورت کادر پزشکان در بيمارستان‌ها کارشان را انجام مي‌دادند ولي روي همان نقطه و روي خط جمع‌آوري اين مجروحين خيلي سخت بود، عزيزاني که بودند مي‌دانند. اول اينکه بايد از معبر عبور مي‌کرديم، معبري که وسط ميدان موانع و ميدان مين و سيم خاردار بود. بايد از کانال‌ها رد مي‌شديم و گسترش پيدا مي‌کرديم مي‌رسيديم به دشمن و بعد در منطقه‌ي درگيري که مجروح‌ها را بايد جمع مي‌کرديم. سه کيلومتر رفته بوديم دوباره بايد برمي‌گشتيم از همان معبر مي‌آمديم. من ‌گفتم درگيري زياد است و مجروح زياد است که من از روي زمين جمع مي کنم، دو سه بار هم آمده بودم و رفته بودم. گفتم يک نفربر ديگر بفرستيد. يک نفربر فرستادند و گفتند مي‌خواهيد دکتر سلطاني بيايد. گفتم نه. چون مي‌دانستم که يک آدم بي‌کله‌اي هم است. سري بعد که مجروح آوردند بچه‌ها گفتند: دکتر سلطاني رفت. گفتم: چرا گذاشتيد برود؟ برگشتم و ديدم که مجروح‌ها را جمع کرده و چند مجروح ديگر در يک نقطه‌ي ديگر بودند و چند نفر هم عراقي بودند. پياده شده‌بود و هم مجروحان ايراني و هم عراقي را شروع کرده زخم‌بندي کردن. از آن بالش‌هايي که ما به آن مي‌گفتيم بالش‌هاي شکمي، باندهاي شکمي بزرگ که چهار باند اينطرف و آنطرفش بود. يک پدي بود که روي زخم‌هاي عميق بزرگ مي‌گذاشتيم. زخم‌بندي و کارهاي اوليه که انجام مي‌داديم بالاي سر مريض. وقتي پياده شد يک گلوله توپ دشمن خورده بود کنارش روي زمين. غرق ترکش بود و در بدنش پر از ترکش بود. من نمي دانستم کدام زخم را ببندم. آوردم عقب و عمليات تمام شد. تقريبا يک 7،8 ماه تحت درمان بود که ما عمليات فتح‌المبين و بيت‌المقدس را انجام داديم. عمليات رمضان در پاسگاه زيد يک کم ايشان بهتر شد و با دو تا چوبدستي آمد. گفتم: براي چه آمديد؟ خدمت شما تمام شده اين هم کارت پايان خدمت امضاء کرديم و گفتيم از همين جا برگرد. گفت: نه من اين عمليات را بايد انجام بدهم و انجام داديم ولي نگذاشتيم بيايد عقب. خدا را شاهد مي‌گيرم هنوز برگه‌ي صورتجلسه اش دست من هست. سال 60 بود که الان 88 هستيم، بعد 28-27 سال، هنوز نيامده برگه را بگيرد. هر چه اصرار مي‌کنم اين دکتر باشرف مي‌گويد: براي خدا بوده است. نمي‌آيد دنبال کارش براي درصد و کميسيون و اين حرف‌ها. مي‌گويد: براي خدا بود.
عمليات قادر بود، ارتفاعات کلاشي عزيزاني که آنجا بودند شايد توجيه باشند يک دره‌اي بين ما و دشمن بود اين يال اين طرف دست ما بود. اما يک گردان بايد مي‌رفت يال آنطرف را دور مي‌زد و چهل کيلومتر پشت سر دشمن درمي‌آمد. يک گردان از اين تيپ 55 هوابرد چتربازها، کلاه سبزها به فرماندهي سرهنگ دزفوليان بود که گفتند ما مي‌رويم.حرکت کردند که يکي از فرماندهان گروهان‌هايشان آقاي تارخ بود که الان فرمانده‌ي لشکر 77 مشهد هست آن موقع ستوان بود. رفتند. گفتيم: برايتان غذا مي‌فرستيم. شام را آنشب نتوانستيم بفرستيم صبحانه و نهار فردا و اصلاً هيچ غذايي نتوانستيم بفرستيم. دو روز آنها در کوه داشتند مي‌رفتند. مناطق هم سرد و برفي بود. تماس گرفت گفت: غذا نمي‌خواهيم. فقط همه‌ي بچه‌ها از شدت سرما ناخن‌هايشان سياه شده است و سرمازدگي پيدا کرده‌اند. قدم ديگر نمي‌توانند بردارند. يک گردان را که نمي‌شود بياوريد عقب. يک دکتر افسر وظيفه‌ي تيپ 55 هوابرد بود که چترباز بود و چند بار هم پرش انجام داده بود گفت من حاضرم بروم و آنها را درمان کنم. اصلاً ما بايد فعاليت‌هاي پزشکان را دربياوريم در اين جنگ. ديديم پياده که نمي‌تواند برود. آنها رفته بودند و 40 کيلومتر جلو بودند. يک هلي‌کوپتر را گفتيم از پشت يالي که دشمن قرار داشت بود در سطح خيلي پايين رفت که دکتر را سوار کرد و يک مقداري نان و پنير و خرما برد چون غذاي ديگر نمي‌شد برايشان بفرستيم. اين دکتر رفت و 48 ساعت بين آنها بود و با همان‌ها برگشت. گفت: ديگر برنمي‌گردم با همين‌ها برمي‌گردم.
اصلاً مي‌دانيد من يک رمز را براي شما بگويم. چرا الان که 30 سال از جنگ ما مي‌گذرد. 31 شهريور 59 جنگ شروع شد و الان که سال 88 است که نزديک به 30 سال مي‌شود. خانواده‌ي محترم شهدا، فرماندار محترم که در مجلس حضور داريد، چرا خانواده‌هاي محترم شهد را مي‌آوريم و هنوز ياد و خاطره‌ي شهدا را اينقدر گرامي‌ مي‌داريم؟ علت آن چيست؟
من از يک نفر از عراقي‌ها سوال کردم در يکي از تبادلات. گفتم شما اين جنازه‌هايي که مي‌گيريد چه کار مي‌کنيد؟ چون ما از همان گورستان‌ها جنازه‌هاي فرمانده‌هاي عراقي را درمي‌آورديم و آنها هم به ما شهيد مي‌دادند. اينها باعث افتخار ماست اين جنگي که هشت سال گذشت چرا ما ياد و خاطره‌ي آنها را گرامي مي‌داريم. نه تنها در يزد در همه جا. ما نمي‌توانيم اين يادواره‌ها را جواب بدهيم، سخنران بفرستيم از بس يادواره در سطح شهرهاي مختلف برگزار مي‌شود. از بس مردم علاقمند هستند. از بس در دانشگاه‌ها دوست دارند که يادواره برگزار کنند. ديشب در دانشگاه آزاد يزد چه مراسم خوبي برگزار کردند. سوال کردم شما اين جنازه‌هايي که به شما مي‌دهيم چه کاري مي‌کنيد؟ گفت آنهايي که فرمانده‌ها هستند مي‌بريم در يک قبرستان دفن مي‌کنيم و به خانواده‌هايشان مي‌گوييم فلاني را آورده‌ايم بدون سر و صدا مي‌رويد يک فاتحه‌اي مي‌خوانيد و برمي‌گرديد. گفتم: بقيه؟ گفت: بقيه با کاميون وسط هور کمپرس مي‌کنيم و در هور مي‌ريزيم اصلا براي ما ارزشي ندارند.! شهداي ما چطور مي‌آيند؟ از همان شلمچه که توسط نيروهاي ما دريافت مي‌شوند روي دوش مردم مي‌آيند در شهرها. روي سر مردم و دست مردم مي‌آيند.(اين گل پرپر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده). تازه وقتي هم که مي‌آيند اين سيل مشتاقان پشت پيکر راه مي‌افتد براي تشييع جنازه. جنگ ما جنگي بود که در قرن بيستم و قرن اتم يک جنگي انجام داديم که در آن ارزش‌هاي انساني و اخلاق اسلامي را رعايت کرديم. مگر مي‌شود؟ از اينطرف گلوله مي‌زنند، از آن طرف هواپيما شاسي را فشار مي‌دهد موشک رها مي‌شود. مگر مي‌شود اخلاق انساني را رعايت کرد؟ بله. من دو مورد را خدمت شما عرض مي‌کنم. خاطره‌ي پزشکي هم هست .
در همين عمليات کوه‌هاي الله اکبر بود. که کوه‌هاي الله اکبر يک ارتفاعاتي است در شمال سوسنگرد که بعد از ارتفاعات الله اکبر شحيطيه هست و بعد بستان است. اولين عملياتي بود که مي‌خواستيم انجام بدهيم. قبل از عمليات ثامن‌الائمه بود. عزيزان مي‌دانند 13 ارديبهشت 1360.
شب شهيد بزرگوار دکتر چمران براي ما صحبت کردند، شهيد بزرگوار سرلشکر سيد مسعود منفردنياکي فرمانده‌ي وقت لشکر 92 آمدند براي ما صحبت کردند. صبح عمليات انجام شد. الحمدلله با پيروزي خوبي تمام شد. وسط منطقه يک گلوله خورد کنار من. صبح من در پشت نفربر را باز کردم و يک سفره‌اي پهن کردم و نان و پنير و يک فلاسک که با بچه‌ها يک چاي بخوريم. آهنگ عمليات سبک شده بود.
يک گلوله‌ي خمپاره خود کنار من. يکي از بچه‌ها شهيد شد. دو سه نفر مجروح شدند. آنها را سريع برداشتم در نفربر گذاشتم و بايد از همين معبري که از ميدان مين رفته بوديم برمي‌گشتيم. خوب نگاه کنيد در تمام تاريخ جنگ‌هاي دنيا مطالعه بفرمائيد. اگر مثل جنگ ما جنگي را پيدا کرديد که اخلاق اسلامي را اينطور در آن رعايت کرده باشند. از معبر، وسط ميدان مين در بالا را باز کرده بودم و نگاه مي‌کردم که اين راننده يک موقع اشتباهي نرود روي قسمت‌هاي مين‌گذاري شده، ديدم آنطرف يک نفر در ميدان مين افتاده و ناله مي‌کند. سريع به راننده‌ي نفربر گفتم نگه دار، آمدم پايين و رفتم سراغش. ديدم فرمانده‌ي گروهان تانک ماست. در تاريکي يگانش را از معبر هدايت کرده‌بود و خودش رفته بود روي مين. ترکش در پهلويش خورده بود. به نام سروان يحيي نيک نامي بود. اصلاً فرماندهان ما پيشاپيش يگان حرکت مي‌کردند. اينطور نبود که در تاريکي يا در نفر بر يا در سنگر يا در جايي دوردست يگان را هدايت کنند. جلوي يگان حرکت مي‌کردند. شما ببينيد اکثر شهداي ما کجا شهيد شدند؟ شهيد حسن باقري و شهيد بقايي در فکه، شهيد باکري هر دو برادر در بدر و جزيره‌ي مجنون .شهيد همت همانجا، شهيد اماني پرست در جزيره‌ي مجنون، شهيد آبشناسان در ارتفاعات عمليات قادر خط مقدم و شهداي ديگر. شما ببينيد که فرماندهان همه در خط مقدم شهيد شدند. چرا؟ چون پرسنل زير دستشان را مثل بچه‌هاي خودشان دوست داشتند. پدر بودند براي آنها. شما داستان فرماندهان را بخوانيد لذت مي‌بريد.
آمدم اين مجروح را که فرمانده‌ي گروهان تانک ما بود را بردارم. خوب دقت کنيد. تا آمدم بردارم زخمش کاري بود ترکش مين رفته بود در پهلويش در استخوان سر‌ش هم شکستگي پيدا کرده بود. خيلي بي‌رمق شده بود و زرد شده بود از شدت خونريزي که از شب قبل پيدا کرده بود. بلافاصله با همان حال ناتوان دستش را آورد بالا و گفت به من کاري نداشته باش زخم من را نبند. گفتم: پس چه کار کنم؟ گفت: برو آنطرف‌تر پشت آن بوته، (در منطقه‌ي سوسنگرد بوته‌هاي خارشتري زياد بود در رمل‌ها) يک مجروح افتاده و از ديشب تا حالا ناله مي کند برو اول او را ببند و بعد بيا سراغ من. نه اينکه در خانه بنشيند و در صف اورژانس بيمارستان تعارف بکند نه، در ميدان مين افتاده در معرکه‌ي جنگ خونريزي دارد و ترکش هم خورده مي‌گويد برو اول او را ببين. رفتم سراغ او که بردارمش ديدم يک مجروح عراقي است. مجروح عراقي که دشمن است. تأمين ميدان مين بود و پشت تيربار و تا آخرين گلوله هم تيراندازي کرده بود. که پايش را با تير زده بودند که از بالاي زانو تقريباً قطع نشده بود و آويزان بود او هم خونريزي کرده بود. مي‌گفت اول او را بردار و بعد بيا سراغ من. قرآن کريم مي‌فرمايد: و يبصرون علي انفسهم و لو کان بهم خصائص. ايثار مي‌کنند با جان خودشان و نفس خودشان در حالي که خودشان به آن نيازمندترند.
يکي از دوستان وقتي که اين را برايش گفتم حاج آقا کربلايي پدر دو شهيد که مرحوم شد. يک دوبيتي قشنگ گفت:

آنانکه به روزگار صاحب نظرند
در بخشش و جود نام حاتم ببرند

حاتم زر و رزمنده‌ي ما جان بخشد
انصاف بده کدام بخشنده‌ترند.

خون از بدنش مي‌رفت با اينحال مي گفت برو او را بردار. که هر دو را برداشتم و اين مجروح عراقي که عطش پيدا کرده بود، ارديبهشت آنجا گرم بود و مرتب مي‌گفت: ماء ماء. چون خونريزي داشت نمي‌توانستيم به او آب بدهيم. من چفيه‌ را از آب کلمن که خنک هم بود تر مي‌کردم و لبش را خيس مي‌کردم که عطش کم بشود. که وقتي رسيديم به روستايي به نام سوبول پشت کوه‌هاي الله اکبر که آنجا پياده شدم و مجروح‌ها را برمي‌داشتم او را هم بغل کردم. چون نمي‌توانست حرکت کند. آوردم گذاشتم آنجا و دکترها که به او رسيدگي مي‌کردند ديدم قطرات اشک از چشمش مي‌آيد. همان مجروح عراقي.
يک سرباز داشتيم براي همان قبايل بني طرف که اطراف هويزه بود احمد توفي که سرباز ما و راننده‌ي نفربر بود آورده بوديم و اسير عراقي که مي‌گرفتيم به او مي‌گفتيم ترجمه کن. و مترجم ما بود. به اسير عراقي ‌گفتيم چه شده؟ درد داري؟ مسکن مي‌خواهي؟ گفت: نه .
گفتيم ما کاري با تو نداريم. براي چه گريه مي‌کني؟
گفتم به مترجم: به او بگو اگر فکر مي‌کني که اسير شدي و از زن و بچه دور شدي ما کاري با تو نداريم در کشور ما با اسرا خوشرفتاري مي کنند. مترجم از او سوال کرد.
اسير عراقي گفت: نه به خاطر اين موضوع ناراحت نيستم.
گفتيم: پس چرا گريه مي کني؟
گفت: گريه مي‌کنم که چرا با شما مي‌جنگم. به ما گفته بودند دست ايراني‌ها به شما برسد شما را تکه تکه مي‌کنند. من ديدم در ميدان مين افسر بهداري شما من را بغل کرد. بنابراين رزمنده‌ي ما مي‌توانست تغيير باور در دشمن ايجاد کند.
از شهيد بزرگوار صياد شيرازي بگويم. دفتر سررسيدش را باز کردم ببينم آن روز آخر که شهيد شده چيزي در دفترش نوشته‌است؟ چون مي دانيد که ايشان در 21 فروردين سال 78 ساعت 6 صبح به شهادت رسيد. منافق ملعون 4 گلوله در سرش …..
برنامه‌ريزي، درس اول شهدا. در اين مجلسي که برگزار مي‌شود ما هم از شهدا درس‌هايي را بگيريم و برويم.
در مورد نماز اول وقت ايشان که داستان‌ها زياد است. يک روز در هوا با هلي‌کوپتر مي‌رفتيم به خلبان گفت: همينجا بنشين. خلبان گفت: اينجا آلوده است هم از نظر مين‌گذاري و هم ضدانقلاب. شهيد گفت: نه همينجا بنشين. خلبان فکر کرد اتفاقي افتاده است. آن موقع ايشان سرهنگ بودند. گفت: جناب سرهنگ اتفاقي افتاده است؟ شهيد صياد شيرازي گفت: نماز اول وقت است. خلبان گفت: 5 دقيقه‌ي ديگر مي‌رسيم به پادگان. شهيد گفت: 5 دقيقه‌ي ديگر فضيلت نماز اول وقت را از دست مي‌دهيم. خودشان که دائم‌الوضو بودند، ما هم با قمقمه‌اش وضو گرفتيم خودشان هم سريع ايستادند جلو و نماز اول شکسته بود 2 رکعت شکسته خوانديم و سريع سوار شديم که نماز بعدي را در پادگان بخوانيم.
در قطار داشتيم مي‌رفتيم و دانشجوها را مي‌برديم هيئت معارف جنگ، گفت: برو به رئيس قطار بگو هر جا رسيد اذان گفتند نگه دارد. تنظيم کند که به يک ايستگاه برسيم که نماز اول وقت بخوانيم. سيستم page قطار را هم درست کرده‌بوديم که اعلام کند قبل از آن همه وضو بگيرند. چون همه‌ي قطار در اختيار دانشجويان بود. رفتم به رئيس قطار گفتم. گفت: نمي‌شود. اين که اتوبوس نيست هر جايي که دلم بخواهد نگه دارم. اين قطار است از روبرو مي‌آيد يا توقف‌هاي غيرارادي پيش مي‌آيد. آمدم به شهيد صياد گفتم. اين قضيه براي يکي دو ماه قبل از شهادتش است. گفت: پس اشکالي ندارد اگر وسط بيابان هم بود و اذان گفتند نگه دارد. ما يک لحظه پياده مي‌شويم و نماز را مي‌خوانيم. رئيس قطار گفت اگر دستور اينقدر سفت و سخت است نگه مي‌دارم. و خيلي هم زحمت کشيد و هماهنگي کرد. من از دور چراغ‌هاي ايستگاه را مي‌ديدم شايد 10 دقيقه يا کمتر فاصله بود تا ايستگاه برسيم. ديدم شهيد صياد از کوپه‌ا‌ش آمد بيرون، وقتي که موضوعي را مي‌خواست تأکيد کند با حرکت دو دست مي‌گفت که چه شد؟ چرا نرسيديم اذان گفتند؟ ديدم برافروخته شده‌است.
من و شما اگر يک دقيقه نمازمان عقب بيفتد يا دير بشود برافروخته مي‌شويم؟ ايشان برافروخته شده‌بود. خواستم ايشان را آرام کنم و يک توجيه کنم. گفتم: آن چراغ‌هاي ايستگاه است الان مي‌رسيم اين بنده‌‌ي خدا هماهنگي هم کرده‌است ولي نشده‌است. گفت: فضيلت نماز اول وقت را از دست مي‌دهيم. به فکرم رسيد گفتم: اجازه بدهيد من سيستم page را اعلام کنم. همه بيايند در راهرو قطار اذان را بگويند. گفت: اين خوب است اذان اول وقت. اين عکسي که شما مي‌بينيد در کتاب‌هاي شهيد صياد هست که در راهرو قطار ايستاده و اذان مي‌گويند هست براي همان موقع است. قائم مقام ستاد کل نيروهاي مسلح اولين نفر خودش ايستاد که شروع کرد به اذان گفتن و اذان که تمام شد رسيديم به ايستگاه.
دفتر سررسيدش را که باز کردم ديدم همه چيز را رديف کرده بود و نوشته بود. معلوم بود که شب گذشته برنامه‌ريزي فردا را انجام مي‌داده‌است. من 3 رديف اول را خيلي سريع براي شما مي‌گويم: برخواستن از خواب نيم ساعت قبل از اذان صبح. خواندن تحجر و نماز شب. خواندن نماز صبح. خواندن دعاي عهد. شما نماز صبح را اصلاً در برنامه‌ريزي مي‌نويسيد؟ خانمش مي‌گفت ايشان 40 سال است که دعاي عهدشان را مي‌خواند ولي باز مي‌نويسند. چرا؟ چون فردا روز جديدي است و بايد براي نماز و دعاي عهد فردا زمان بگذارد. يک ربع ورزش. گرفتن 2 عدد نان (چند بسته کيسه فريزر و ….) که خانمشان سفارش کرده بود. همه را نوشته بود که انجام بدهد. ايشان مي‌دانيد که 4،5 بار مجروح شد. در بيمارستان خانواده آمده بود در حياط بيمارستان، ديدند ورزش مي‌کند. امير آراسته گفتند: که خوب مي‌شوي ورزش مي‌کني الان حالت مناسب نيست تشريف ببريد در اتاقتان. چه جواب قشنگي دادند شهيد صياد به ايشان که اين‌ها درس‌هاي شهداست و اين‌ها فرماندهان ما بودند و اينها بودند که دفاع مقدس ما را پايدار و ماندگار و جاودان کردند که ما به وجود اين دفاع مقدس و اين طور افراد افتخار مي‌کنيم که اين‌ها مايه‌ي مباهات ما تا ابد هستند. گفته بود اشتباهت همين جا است. مگر شما نمي‌گوييد خدايا ما را از سربازان امام زمان(عليه‌السلام) قرار بده. امام زمان(عليه‌السلام) انشاءالله به اميد خدا تشريف بياورند سرباز تنبل و لاغر مردني و پخمه مي‌خواهند يا سرباز ورزيده و تکاور قوي و تنومند؟ من اگر ورزش مي‌کنم پشت آن دعاست. که خداي من اگر نام من را مي‌خواهي در دفتر سربازان امام زمان بنويسي پس ورزش مي‌کنم. يکي از آن راه‌هاي رسيدن به درجه‌ي سربازي نيرومند شدن است. شما براي ورزش کردن نيت مي‌کنيد؟ حتي براي ورزش کردن ايشان نيت مي‌کرد کاري که مباح است.
عرضم تمام است.
توجه: با توجه به اينکه در اين قسمت گفتند عرضم تمام است و ادامه صحبت‌هايشان کمي نوحه سرايي بود تايپ نشد.
————–
منبع: سومين يادواره سراسري شهدا و ايثارگران جامعه‌ي پزشکي (يزد)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 32 = 40