زنان و امدادگري

زنان و امدادگري

نقش زنان در حماسه 35 روزه ي خرمشهر محدود به زمان و مكان خاصي نيست و در جاي جاي خرمشهر از مراكز پشتيباني تا خطوط مقدم درگيري مستقيم با دشمن، بيمارستان، مزار شهدا و … هر كجا ذكري از حماسه آفريني و مقاومت و ايستادگي است، نقش مادران و خواهران متعهد و حزب اللهي خرمشهر مشهود است و اگر تا كنون مستقلاً به اين موضوع پرداخته نشده، به علت دسترسي كمتر محققين و راويان به خواهران حماسه ساز بوده است. اگر چه خواهران را رخصت كمتر براي شركت در رويا رويي ها بوده است، اما برادران حماسه ساز با پشتيباني هايي به ميدان مي رفته اند كه غالباً توسط خواهران صورت مي گرفته است و اگر اين نقش با ورود دشمن به شهر كاهش مي يابد، به خاطر اصرار برادران رزمنده براي حفظ حرمت خواهران مسلمان در برابر دشمن خوك صفت بوده است.

امدادگري
شروع هجوم سراسري و اجراي آتش سنگين روي خرمشهر، از همان آغاز شهيدان و مجروحان بسياري را همراه داشت كه رسيدگي به آن توان و روحيه بالايي را مي طلبيد و خارج از طاقت يك بيمارستان با معدود پرسنل آن بود. براي همين از همان ابتدا هر كه در اين زمينه توانايي داشت، دست به كار شد. عده اي شروع به انتقال شهيدان و مجروحين كردند، تعدادي در بيمارستان، عده اي در قبرستان و به تدريج بر پايي پايگاه هايي به اين منظور. كم كم با خروج خانواده ها از شهر و لزوم شركت گسترده تر در مقابله با دشمن از تعداد امدادگران مرد كاسته شد و خواهران ميدان دار اصلي اين فعاليت مشقت بار و زجر آور شدند. انتقال مجروحين و شهدا، كمك هاي اوليه، پرستاري، نظافت و … در بيمارستان و پايگاه هاي امداد، شناسايي شهدا و مجروحين، كندن قبر و دفن شهدا، نگهباني در قبرستان، ساختن تابوت و …

خواهر شهلا حاجي شاه:
” به هر زحمتي بود، خودم را به بيمارستان رساندم. چه مي ديدم؟ زنان و مردان
بي دست و پا، پيكرهاي بي سر، پاره هاي گوشت، كودكان زخمي و نيمه جان. مشغول شدم. من كه حتمي تحمل ديدن يك جراحت ساده را نداشتم، حالا تا مچ پا توي خون بودم… خواهرم (شهناز) را ديدم و جلو رفتم. اما او بي توجه به من كار مي كرد. درچهره تمام بچه ها، فقط درد و اندوه بود. مدام زخمي و شهيد مي آوردند. بيشتر آن ها از طالقاني و پايين شهر بودند… با اين كه بي خوابي و تلاش و اضطراب توانم را گرفته بود، بايد مي ماندم. احتياج به كمك بود. صبح با خواهري براي نماز رفتيم. خيلي از مادران و زنان، شهدا را مي شستند. فرزندان يكديگر را، بچه هاي خودشان را، اشك مي ريختند و مي شستند. بعضي هم قبر مي كندند… چند روز بعد كه خواهرم شهيد شد و مي خواستيم او را دفن كنيم، جلوي مسجد جامع، برادرم حسين را ديدم. به او گفتم: بيا مي خواهيم شهناز را دفن كنيم. گفت: من نمي آيم! عراقي ها از دروازه ي شهر وارد شده اند و جنگ تن به تن شروع شده. آن جا بيشتر به من احتياج است …
در بهشت شهدا آبي براي غسل دادن خواهرم نبود. آقايي گفت: احتياج به غسل ندارد… در حالي كه گلوله هاي توپ در نزديكي ما فرود مي آمد، مادرم با دست هاي خودش خواهرم را در قبر گذاشت…”

يكي از خواهران بسيجي:
“خواهران دو دسته شدند، عده اي براي مهمات و تعدادي براي بيمارستان. ما به بيمارستان رفتيم. پشت سر هم مجروح مي آورند. دست و پاها و بدن هاي پاره پاره كه در پتو وحصير پيچيده بودند. اوايل جرات نمي كرديم به آن‌ها دست بزنيم، ولي كم كم عادت كرديم. خواهران هركاري نياز بود و قادر بودند، انجام مي دادند. تخليه مجروحين، پرستاري، كار در آشپزخانه بيمارستان، نظافت بيمارستان، نگهباني جلوي در براي جلوگيري از هجوم مردم و… كار زياد و نيرو كم بود. سرتاسر اتاق ها و راهروها پر بود از مجروح. بيمارستان بوي عفونت گرفته بود. كارگران بيمارستان هم به نقل و انتقال مجروحين مشغول بودند و فرصت نظافت نداشتند … يك روز عصر با يكي از خواهران به قبرستان رفتيم. آن جا پر از جنازه بود و برخلاف روزهاي اول، كسي نبود آن ها را خاك كند. چند خواهر مشغول شستن شهدا بودند. آن‌هايي را كه مي شد، مي شستند و بقيه را كه تكه تكه بود در پارچه اي پيچيده، خاك مي كردند. جنازه ها به قدري زياد بود كه همان طور مانده بود و كسي هم نبود هويت شان را مشخص كند. از آن‌هايي كه امكان داشت، عكس مي گرفتند و دفن مي كردند. به علت نزديكي به پادگان دژ، قبرستان مدام زير آتش دشمن بود. از طرف ديگر سگ ها هم به قبرستان هجوم آورده بودند. به همين خاطر دو نفر از خواهران مجبور بودند شب ها در قبرستان نگهباني داده، سگ ها را از نزديك شدن به جنازه ها دور كنند و صبح ها با آمدن خواهران ديگر، اين‌ها به مسجد جامع مي رفتند و داد مي زدند و براي دفن شهدا درخواست كمك مي كردند، ولي كمتر كسي به اين تقاضاها پاسخ مثبت مي داد. به تدريج با نزديك شدن دشمن به شهر، بيمارستان هم زير آتش بيشتر قرار گرفت و روز به روز وضع بيمارستان بدتر مي شد.آب و برق نبود.آب از شط مي آورديم. اغلب پرستاران رفته بودند و ديگر دكتري نمانده بود كه عمل كند. با تشديد آتش روي بيمارستان، مجروحين به دارخوين منتقل شدند. بيمارستان تعطيل شد كه ما رفتيم نزد خواهراني كه مسوول مهمات بودند…”

نويسنده: هادي نخعي
—————-
منبع: نويد شاهد

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + = 12