روایت فرشتگان نجات

یاران رفتند…!

اعلام کرده بودند که برای یکی از اورژانس های نزدیک اروندرود به سه نیرو نیاز دارند. من، دکتر هاشمی و دکتر قاضی داوطلب و با قرعه کشی انتخاب شدیم. بعد از آن به پست امدادی فاو رفتیم. سنگری که برای این پست انتخاب شده بود، نسبت به سنگرهای مجاور مستحکم تر بود. به دنبال آرامش نسبی بعد از بمباران عراقی ها، من و دکتر قاضی برای گرفتن وضو و ادای نماز، از سنگر خارج شدیم. دکتر قاضی قدری زودتر وضو گرفت و منتظر من بود. از او خواستم که به سنگر برگردد. وقتی به سنگر رسیدم، دیدم دکتر قاضی، مُهر و سجاده به دست، آماده نماز است و یک مجروح روی تخت خوابیده و دکتر کرباسی و دکتر هاشمی مشغول مداوای او بودند.

دکتر قاضی به محض دیدن من، مهرش را به من داد و گفت تا تو نمازت را بخوانی، من به مداوای این بیمار می پردازم. گفتم فرقی نمی کند. شما اول بخوانید. نپذیرفت و من مشغول خواندن نماز شدم. در سجده بودم که صدای مهیبی برخاست و دود همه جا را گرفت. ابتدا فکر کردم که در اثر اصابت گلوله، سنگر روی سرمان خراب شده. همه جا تاریک بود و صدای شیون و یا حسین بلند بود.

پس از چند لحظه متوجه شدم که به کنار اروند و خارج از سنگر پرتاب شده ام. فورا از رزمندگان کمک خواستم و به کمک همکارانم شتافتم. متأسفانه دکتر قاضی و دکتر کرباسی به شهادت رسیده بودند و دکتر هاشمی هم مجروح شده بود.

 

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 + = 19