روایت فرشتگان نجات

اگر نمی دوزی، یک کمی گاز بذار!

در شوش که بودیم رزمنده ای را آوردند که ترکش خمپاره از پشت به شکمش رفته بود و خونریزی حاد شکمی داشت و من دائما اصرار می کردم که «برای عمل آماده شو! خون در شکمت جمع شده و من باید رو به راهت کنم» و او اصرار داشت که «دکتر! شکم مرا همین طوری بدوز! چون بچه ها به من نیاز دارند و باید هر چه زودتر برگردم!» هرچه اصرار می کردم، فایده ای نداشت. در نهایت رزمنده گفت: «اگر نمی دوزی، حداقل کمی گاز روی زخمم بگذار، تا من بروم.» هر چه فکر کردم دیدم این شکم، در وضعیتی نیست که با گاز و پانسمان بتوان کاری برایش انجام داد. اصلا عملی نبود. رزمنده وقتی تعلل مرا دید کمی گاز برداشت، آن را مچاله کرد، در شکمش فرو کرد و چیزی هم پیدا کرد و به دور شکمش بست و سوار ماشین شد و رفت!

من مات مانده بودم و نمی توانستم معنی حرکت او را درک کنم!

 

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

86 + = 90