روایت فرشتگان نجات

یاد خدا آرامش جان

در عملیات بیت المقدس مجروحان زیادی را به نقاهتگاه آوردند. یکی از مجروحان چهره ای بسیار نورانی داشت. وقتی او را به بیمارستان آوردند خون زیادی از دست داده بود. حتی رمق نداشت اسم و آدرس خودش را بگوید. تمام روز مراقبش بودم. شب هم چندبار به او سر زدم. نیمه های شب باز به سراغش رفتم، از من آب خواست از اینکه توانسته بود حرف بزند خیلی خوشحال شدم یک لیوان آب برایش اوردم خواستم کمکش کنم که آب را بخورد که با کمال تعجب دیدم باحالتی که تمام وجودش درد بود و توان نشستن نداشت آب را از من گرفت. نمی دانستم چه کاری می خواهد بکند. او با زحمت زیاد، آب لیوان را داخل دستش ریخت و با آن وضو گرفت. بعد به حالت نیم خیز شروع کر د به نماز شب خواندن. مبهوت حرکات او شده بودم اما او، اطرافش را نمی دید، آنچنان گریه و زاری می کرد و به درگاه خدا عاجزانه التماس می کرد که دل سنگ را آب می کرد. او، در آن حالت روحانی درد را احساس نمی کرد و فقط خدا را  میدید تا اینکه نماز صبح شد. نمازش را خواند و راحت و بدون هیچ احساس دردی خوابید.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

53 + = 62