روایت فرشتگان نجات

مقر خمپاره‌اندازها را زدند. حمید بوربور و دوستش سوار آمبولانس شدند و به سمت مقر رفتند. وقتی به مجروحین رسیدند، حمید نوجوان سیزده ساله‌ای را دید که ترکش به سرش خورده و خون همه صورتش را گرفته بود. زیر لب چیزی می‌گفت. حمید گوشش را پایین اورد تا صدایش را بشنود. شهادتین می‌گفت. صورتش را به زحمت به سمت کربلا چرخاند: « السلام علیگ یا اباعبدالله»

اشک صورت حمید را پوشاند. داد زد «بیا اینجا، بیا بذاریمش تو آمبولانس.» پشت لباس نوجوان نوشته شد بود «یا زیارت یا شهادت، اعزامی از کرج» با کمک چند نفر دیگر او را همراه بقیه مجروحان پشت آمبولانس گذاشتند. حمید با عجله پشت فرمان نشست. فقط به زنده رساندن نوجوان به بیمارستان صحرایی فکرمی کرد. به قایق‌های امداد رسیدند حمید سریع پیاده شد تا به انتقال مجروحین کمک کند. دست گذاشت زیر سر نوجوان و گفت: «رسیدیم، چشمات رو باز کن.» اما چشم‌های نوجوان در آرامش بسته شده بود. حمید صورت معصومش را به سینه چسباند. به آرامی بدنش را در قایق گذاشت و به سمت آمبولانس برگشت.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 25 = 29