روایت فرشتگان نجات

در روزهای اول اسارت، بچه‌ها زیاد خواب می‌دیدند و هر کس خوابش را به گونه‌ای تفسیر می‌کرد. روزی در محوطه اردوگاه به شخصی برخوردم که برق چشمانش مرا به خودش جذب کرد. از او اسمش را پرسیدم. گفت: «من یدالله شورابی هستم، اهل شوراب سبزوار»
بلافاصله پرسیدم: «شما خوابی ندیده‌اید؟»
گفت: «نه، من خوابی ندیده‌ام. اما پیش از اعزام به عملیات خیبر، یکی از همرزمانم خواب دید که من و او به ستارگان نگاه می کنیم. در همان حال، من ستاره درخشانی را به او نشان می‌دهم و می‌گویم: من می توانم به آن ستاره بروم. او می گوید: اگر می‌توانی، برو! من یکباره پرواز کرده و به نزد آن ستاره می‌روم. دوستم بعد از تعریف کردن خوابش گفت: ٬٬تو حتما در این عملیات شهید می شوی٬٬ اما من شهید نشدم. اسیر شدم. پس بدانید که اسارت مثل جایگاه آن ستاره، مقام والایی دارد.»
فردا صبح به من خبر دادند که یکی از بیماران در صف، حالش خراب است. دوان دوان به بالین او رفتم. دیدم یدالله شورابی است که سکته کرده. تنفس مصنوعی هم کاری از پیش نبرد و او به شهادت رسید. او در زمان شهادت پنجاه سال داشت.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 2 = 9