روایت فرشتگان نجات

خانم عزت قیصر یکی از امدادگران بیمارستان پاوه در جریان غائله پاوه چنین روایت می کند:
« بیمارستان در محاصره بود. مجروحینی که نمی‌توانستند حرکت کنند، می‌گفتند برو، فرارکن! اما من راضی نمی‌شدم. بالاخره با نزدیک شدن دشمن، مرا راهی کردند. از بیمارستان به طرف خانه پاسدار که با حضور دکتر چمران و اصغر وصالی،‌ امن‌ترین مکان پاوه بود، حرکت کردم. پس از خروج، کومله‌ها و دموکرات ها به سمت من آمدند. بلافاصله یکی از نارنجک‌هایی که همراه داشتم به طرف آن‌ها پرتاب کردم. نارنجک، روی سینه یکی از آن‌ها منفجر شد و ترکش‌هایش به سر و صورت خودم اصابت کرد. ادامه راه را سینه‌خیز و در میان تیر و ترکش حرکت می‌کردم که یک‌باره به سمت من شلیک شد. من هم که پرده اشک جلوی چشمانم را گرفته بود و به درستی نمی‌دیدم، به سمت آن‌ها شلیک کردم. وقتی بهتر نگاه کردم،‌ خودم را در حلقه محاصره دشمن دیدم. قنداق اسلحه را به شکمم چسباندم و فقط دیوانه‌وار و با ترس شلیک کردم. آن‌ها می‌توانستند مرا با یک تیر بکشند، ولی قصد کشتن نداشتند و می‌خواستند اسیرم کنند. به هر بدبختی که بود فرار کردم. کمی از بیمارستان دور شدم،‌ لنگان خودم را به منطقه امنی دور از دید دشمن رساندم، متوجه شدم پای چپم بر اثر اصابت گلوله زخمی و کفشم پر از خون شده. کفش هایم را درآوردم و چون وسایل پانسمان نداشتم جوراب‌هایم را به هم گره زدم و بر روی زخم پایم بستم. نزدیک شهر که شدم، سنگری پیدا کردم. داخل شدم و اسلحه‌ام را فشنگ‌گذاری کردم اما ناگهان صدای پایی شنیدم. برگشتم. یکی از افراد گروهک‌ها بود که اسلحه‌اش به طرف من بود. از ترس نفسم بند آمده بود. لوله اسلحه را روی پیشانیم گذاشت. اشهدم را خواندم و از خدا خواستم که شهید شوم و نه اسیر. با دستی لرزان زیر لوله اسلحه زدم. او هم با قنداق تفنگ به پهلویم زد. افتادم. مرا به حالت نیمه نشسته بلند کرد. جنگی تن به تن بین ما درگرفت. پس از مجادله‌ای چند دقیقه‌ای از دستش فرار کردم. اما او دنبالم می‌دوید. خودم را به پشت دیواری رساندم و آیت الکرسی خواندم. دیگر مرا ندید! با هر زحمتی بود از دستش فرار کردم و نزدیک غروب خودم را به خانه پاسدار رساندم. وقتی کنار نیروهای خودمان رسیدم، می‌خواستم از شدت خوشحالی جیغ بزنم.

دکتر چمران مرا دید و گفت: «شیردختر! چه شده؟ چرا رنگ و رویت پریده؟» من با دست و پایی لرزان چگونگی محاصره بیمارستان و فرارم را برایشان شرح دادم. ایشان نگاهی به زخم‌هایم انداختند و با لبخندی پدرانه گفتند: «قبول و مبارک باشد.»

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

15 + = 22