روایت فرشتگان نجات

روز سی و یک شهریور ۵۹ بود. خرمشهر را یکسره می‌کوبیدند. اولین باری بود که چنین صداهایی می‌شنیدیم. قبلا دوره امداد را در جهاد گذرانده بودم، من را به همراه سایر خواهران بسیج، به بیمارستان مصدق فرستادند. در بیمارستان غوغایی بود. همه کارکنان بیمارستان مشغول به کار بودند. می‌خواستم برای یکی از پرستارها سِرُم ببرم،‌ به اشتباه به اتاق دیگری رفتم. در را که باز کردم چشمم به اجسادی افتاد که کنار یا روی هم افتاده بودند. یکی هم روی برانکارد کنار اتاق بود. وقتی چشمم به آن همه کُشته افتاد، خشکم زد. حال عجیبی داشتم. یکی از پرستارها متوجه وضع من شد و گفت: «برای چی اومدی اینجا؟ بیا بیرون» و مرا از اتاق بیرون کشید و در را بست.

سردخانه بیمارستان جا نداشت. به همین دلیل تخت‌های آن اتاق را برداشته بودند و هر کسی شهید می‌شد،‌ در آن اتاق می‌گذاشتند.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

49 + = 57