روایت فرشتگان نجات

انگشت قطع شده در برابر شکم پاره پاره

مجروحی داشتیم به اسم «علی دوستی». یک پایش قطع شده، از ناحیه شکم ترکش خورده و لاپراتومی شده‌بود. بخشی از روده بزرگ بیرون بود تا مدفوع از این راه دفع شود. تا پنج روز نباید‌ به او آب و غذا می‌دادیم. به خاطر خونریزی شدید، عطش شدیدی داشت و باید با گاز دور لبش را خیس می‌کردیم.

مجروح دیگری کنار تخت علی بود که فقط یک انگشتش قطع شده بود اما خیلی ناراحت بود و مرتب، ناله می‌کرد. می‌گفت: «خواهر!‌ تو رو به خدا بگین با این انگشتم که قطع شده، چی کار کنم؟» گفتم: «حالا مگه چی شده. فقط یک انگشتت قطع شده.» بنده خدا نامزد داشت و می‌ترسید نامزدش به خاطر انگشت قطع شده‌اش قبولش نکند. به علی اشاره کردم و گفتم: « ببین این بنده خدا تو چه حال و روزیه! صداش هم در نمی‌آد.» گوشش بدهکار نبود. هر خواهری به اتاقش می‌آمد می‌گفت: «خواهر! چه کار کنم، جواب نامزدم را چی بدم؟» یک روز بعد، این برادر مرخص شد و رفت.

علی دوستی به خاطر بدحالی‌اش در بیمارستان ماند. حالش روز به روز بدتر شد. یک لحظه تنهایش نمی‌گذاشتیم. یرقان گرفت. به خاطر یرقانش به اتاق دیگری منتقلش کردیم. یک شب دکتر آمد، گفت: «تختش را رو به قبله کنین.» بچه‌ها تا صبح بالای سرش دعا و قرآن خواندند. نزدیک صبح شهید شد.

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 39 = 42