رضا دیده‌بان

دیده‌بان باتجربه‌ای مسئول هدایت آتش آن خط بود که به او «رضا دیده‌بان» می‌گفتند و شب‌ها در سنگر ما می‌خوابید. وقتی آمد به او گفتم «رضا جان یک قدری هم هوای ما را داشته باش؛ این نامردها این همه آتش می‌ریزند روی اورژانس و تو هیچ کاری نمی‌کنی.»
گفت: آقای دکتر آنجا شده مثل بازار خربزه‌فروش‌ها، شلوغ و پر رفت و آمد و دائم آمبولانس‌ها و نفرات در حال تردد هستند. عراقی‌ها هم که کاملاً دید دارند، فکر می‌کنند اینجا سنگر فرماندهی است. شما ترددتان را کم کنید مطمئناً آتش آنها هم کمتر می‌شود.
از فردا صبح برنامه‌ریزی کردم. اولاً آمبولانس‌ها حق نداشتند تا جلوی در اورژانس بیایند و باید همان پشت می‌ماندند و مجروح بوسیله‌ برانکارد و به آهستگی به داخل اورژانس منتقل می‌شد. از رفت و آمدهای اضافی هم جلوگیری کردم. آن روز عراقی‌ها یک از برج‌های دیده‌بانی ما را هم زدند که متأسفانه دیده‌بان که برادر فرمانده‌ گردان بود شهید شد و ما نتوانستیم کاری برای او انجام دهیم. چندین رزمنده‌ دیگر که از ناحیه سر، ریه و …. مجروح شده بودند جزو بیماران ما بودند.
ساعت حدود ۱۰.۳۰-۱۱ آنقدر آتشباری دشمن شدید بود که احساس می‌کردم امید برگشتن وجود ندارد و من که هیچوقت عادت به خاطره‌نویسی نداشتم شروع به نوشتن خاطرات و حالاتم کردم. یکی آیه‌الکرسی می‌خواند، دیگری دعا می‌کرد و برادر دیگرمان مشغول خواندن قرآن بود.
در میان این حجم آتش دو پزشکیار جدید به پست امداد آمدند. آنها اهل یزد بودند و گفتند ما را فرستاده‌اند که شما برگردید. در حال پذیرایی از همکاران جدید و توضیح وضعیت کاری و داروهای موجود بودم که ناگهان سقف اورژانس پائین آمد. و من فریاد زدم یا قمر بنی هاشم(علیه‌السلام) و دیگر چیزی نفهمیدم….
احساس می‌کردم که در این دنیا نیستم، اما کم‌کم به خود آمدم دیدم از سقف نوری به داخل می‌آید و دست‌هایم سالم‌اند. به زحمت خودم را از زیر آوار بیرون کشیدم. بوی غلیظ باروت هوا را پر کرده بود، صدا می‌زدم اورژانس را زدند، ببینید مولوی و نجابت کجایند ولی آنقدر آتش سنگین بود که کسی از سنگر بیرون نیامد و کسی جوابم را نداد. لحظاتی بعد چند نفر آمدند و مرا داخل سنگری بردند. پایم خونریزی شدیدی داشت. پا و دستم را پانسمان کردند و از سنگر خارج کردند که سوار آمبولانس کنند. دیدم آقای نجابت را می‌آورند. اصلاً هوشیار نبود فکر کردم مشکل تنفسی پیدا کرده با سراسیمگی شروع به تفس دهان به دهان کردم، یکباره چشم‌هایش را باز کرد و پرسید: کجا هستم و … خیلی خوشحال شدم و سراغ آقای مولوی را گرفتم.
آمبولانس من و یکی از پزشکیاران جدیدالورود را که به سختی مجروح شده بود به اورژانس مادر رساند. هر کدام از نیروها که ما را به این وضعیت می‌دید با حالت ناامیدی می‌گفت: «اورژانس را هم زدند.» و از بین رفتن این واحد پشتیبان تأثیر منفی عجیبی در روحیه‌ رزمندگان داشت. من از مسئولین خواستم که هر چه سریع‌تر پست امداد را تجهیز و راه‌اندازی کند و ایشان اقدام نمود.
بعداً فهمیدم که آقای مولوی هم از ناحیه‌ی پا مجروح شده و حالش خوب است ولی متأسفانه آن دو پزشکیار یزدی شهید شدند. یکی پنج فرزند و دیگری شش فرزند داشت. تقدیر این بود که تنها ۲ ساعت در خط مقدم باشند و شهید شوند.
من را به بیمارستان اهواز منتقل کردند و بعد از چند روز به بیمارستان شرکت نفت بردند.
نکته‌ جالب این بود که در بیمارستان نمی‌توانستند بفهمند که ما نیروی کجائیم. می‌گفتند: شما بسیجی هستید؟ می‌گفتیم: نه، ما اعزامی جهادیم. می‌گفتند: در تیپ الغدیر چه کار داشتید و …
به خاطر مجروحیت پا ۲-۳ ماه نتوانستم دانشگاه بروم تا اینکه بحمدالله بهبودی یافتم.

برادر دکتر محمدرضا امیر حسنخانی، جراح و متخصص بیماری‌های چشم
—————
منبع: کتاب خاطرات گروه پزشکی در دفاع مقدس (۱)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

70 + = 73