دویست نفر آمدند بیمارستان کلیه بدهند.

يکي از کليه‌هايش ترکش خورده بود. دکتر مي‌گفت «اون يکي هم از کار مي‌افته.»
بيش‌تر از دويست نفر آمده بودند بيمارستان که کليه بدهند.
مي‌گفت «بريد. کليه نمي‌خوام. خودش بخواد مي‌مونم، نخواد هم فايده نداره.»
————–
منبع: کتاب روزگاران (خاطرات 2)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 69 = 77