خاطرات دكتر عباس فروتن

بسم الله الرحمن الرحيم 
اسفند سال 1361 بود که ما با تعدادي از دوستان از جلمه آقاي دکتر جديدي که همه با ايشان آشنا هستيد فعاليتي را در اورژانس‌ها داشتيم در عمليات والفجر 1، در ضمن فهرستي که از بيماران و ضايعاتشان برمي‌داشتيم، قرار بود براي اولين بار آنها را پیگیری کنيم که ببينيم اينها بعداً دچار چه مشکلاتي مي‌شوند؟ در ضمن اين کار در يکي از اورژانس‌ها در ريکاوري مجروحي را ديديم که شرح عمل خيلي عجيبي داشت و لذا آن موقع دوربين همراهم بود و يک عکسي از مريض گرفتيم و فکر کرديم که اين مريض ممکن است زنده بماند؟ جراحي که مريض را عمل کرده بود و متخصص بيهوشي هم امکان آن را کم مي‌دانست چون خيلي مريض آنجا بود. در شرح حال او نوشته بود بيمار در اثر ترکش به قفسه سينه که از سمت چپ وارد شده بود مدياستن را پاره کرده بود و نوک بطن چپ و راست را سوراخ کرده بود و کبد را هم پاره کرده بود و خونريزي وسيع کبد داشت و اول به عنوان درمان خونريزي کبدي جراح‌ها روي شکمش کار مي‌کنند و بعد متوجه مي‌شوند ديافراگم سوراخ است، و بنابراين انسيزيون را به سمت توراکس(قفسه سینه) ادامه مي‌دهند و در حين عمل و بعد از عمل اين بيمار 11 بار دچار ايست قلبي مي‌شود که چند بار با ماساژ مستقيم باز اين را به راه مي‌اندازند. اساتيد با ارزش دانشگاه خودمان آنجا بودند از جمله دکتر فاضل، دکتر الياسي و آقاي دکتر اکبري.

من وقتي مريض را ديدم در اِدِم حاد ريه بود به خاطر ترانسفيوژن(تزریق خون) شديدي که شده بود و تنفسش مصنوعي و با دستگاه بود. تمام شکم و قفسه‌ي سينه پر خون بود و چون بعضي از مريض‌ها را فالو آپ(پیگیری)مي‌کرديم فکر کرديم که اين مريض ممکن است زنده بماند، اسم اين مريض را نوشتيم و رفتيم و برگشتيم. مي‌خواستند بيمار را منتقل کنند. حالا چگونه بعضي از مسائل به ذهن آدم خطور مي‌کند گفتيم اين بيمار را تا فردا نگه داريد شايد در حين انتقال مشکل پيدا کنيد. مي‌دانيد که اورژانس حضرت رسول و بعد بيمارستان صحرايي در 7 کيلومتري خط مقدم بود در عمليات والفجر 1 و نزديک به خط بود و جاي خطرناکي بود و هليکوپتر به سختي به آنجا مي‌آمد. روز بعد که مريض کمي بهتر شده بود و در واقع تنفس مختصري داشت فکر کرديم که اين مريض با انتقال به دزفول که پشتيباني آن منطقه بود در حجم زياد بيماران گم مي‌شود چون ما مرگ و مير زيادي داشتيم بعد از عمل . آقاي دکتر ذبيحي که نمي‌دانم در اين جمع هستند يا نه که با ايشان تماس گرفتيم و اين اتفاقات دست خودمان نبود شايد از بيمارستان گفتيم اگر ممکن است يک هليکوپتر براي اين مريض بفرستند تا زماني که هليکوپتر مي‌خواهد از زمين بلند شود اين مريض برسد به کنار هواپيما و نرود در حجم بيمارستان‌ها و نقاهتگاه‌ها که در آن جا گم بشود. هليکوپتر که آمد چند مريض ديگر هم بود ما هم همراه هليکوپتر رفتيم و وقتي وارد فرودگاه دزفول شديم هواپيما آماده‌ي پرواز بود و هليکوپتر کنار هواپيما نشست. شايد اين واقعه خيلي نادر بتواند رخ بدهد و ضمناً هواپيما بايد مي‌رفت يزد و يزد آن موقع بخش قلب نداشت لذا خواهش کردند که هواپيما به اصفهان برود چون اصفهان بخش قلب داشت.

مريض خونريزي زيادي داشت و ما در هواپيما نگران بوديم که مشکلي برايش پيش نيايد و همان موقع آقاي دکتر اکبري را ديديم که مي‌خواست برود اصفهان و مريض را سپرديم به ايشان مثل اينکه در ريکاوري کسي همراهش هست رفت بيمارستان شهيد چمران اصفهان و ما در ضمن اينکه برگشتيم تهران و مريض‌ها را پیگیری مي‌کرديم رسيديم به اين مريض که تقريباً 3هفته گذشته بود. زنگ زديم به بيمارستان و گفتند که بله اين مريضي را داريم. گفتيم يعني ايشان زنده هستند؟ مي‌توانند صحبت کنند؟ گفتند: بله همين جا کنار تلفن هستند. گوشي را گرفتيم و با ايشان صحبت کردم و ديديم که حالشان کاملاً خوب هست و عمل جراحي بعدي انجام شده بود و مي‌خواهد مرخص بشود. بهرحال تا اينجا براي ما يک مرحله‌ اوليه بود و چند ماه گذشت تا آدرسش را در تهران پيدا کرديم و احوالش را پرسيديم مشکلي نداشت. فقط جالب اين بود که مريض براي مشکلي مراجعه کرده بود و يک نوار قلب گرفته بود. در نوار قلب به او گفته بودند تو مثل اينکه مدتي پيش سکته کردي.
او هم جواني بود که تازه ديپلم را گرفته بود و همينطور که دوستان مي‌دانند بخاطر موج q ناشي از فيبروز و جراحي که روي قلب شده‌بود يک علامت شبيه سکته‌ي قلبي روي نوارش مشاهده مي‌شد و اينقدر از نظر ظاهري حالش خوب بود که اين مشخص نبود. دو سال گذشت و من و دوستان ديگر درگير مصدومان شيميايي بوديم در سال 1362 در نقاهتگاه استاديوم تختي اهواز.آنقدر نقاهتگاه مريض ها زياد بودند که سطح زمين چمن را هم سقف زده بودند و غير از سالن بسکتبال، واليبال و فضاها سطح چمن زمين که الان فوتبال برگزار مي‌شود پوشيده از چادر بود. و الان که کسي و مريض‌ها را داشتيم تنظيم مي‌کرديم و يک کم از فشار کار عصباني و ناراحت بوديم ديديم يک نفر از پشت سر ما را صدا زد و برگشتيم و ديديم اين نوجواني است که با زخمي که در قفسه‌ي سينه بود متوجه شديم که همان است و حالا برگشته بود و شيميايي شده بود در اثر مشکلات ريوي و برگشته بود پيش ما و ما فکر کرديم که او برود به عنوان آرپي جي زن بود و اين کارهاي بهداري را به او ياد داديم و وقتي که برگشتيم او را فرستاديم به آموزشگاه بهياري سپاه و آنها يک دوره برايش گذاشتند و سال بعد که عمليات بدر بود به عنوان بهيار آمد پيش ما و در سال ‌هاي بعد در جنگ ايشان مسئول اورژانس هاي شيميايي بود به طور مکرر و شايد جان خيلي از افراد را ايشان نجات داد و بعد از جنگ هم در بيمارستان لبافي‌نژاد اگر اشتباه نکنم مدتي در بخش مصدومان شيميايي بستري بود و تحت معالجه بود و بعد ليسانس گرفت و مشغول کارهاي آموزشي شد و الان هم بازنشسته شد و خداوند يک لطفي به ايشان کرد که در اين چند ساله مسئول کارواني شده که دائماً مردم را به سفر کربلا مي‌برد. اين هم يک خاطره‌اي که مي‌خواستم خدمتان از يک بسيجي بگويم.
—————
منبع: بسيج جامعه پزشکي، شب شعر و خاطره سپيدپوشان خاكي

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 + 5 =