حلاليت

در طول تمام آن سال‌ها خيلي مجروح و شهيد ديدم. مجروحاني که قطع عضو شده بودند و اعزام شدند. مجروحيني که در بيمارستان يا در مسيري که اعزام مي‌شدند به شهادت مي‌رسيدند و يا شهدائي که به بيمارستان مي‌آوردند تکه تکه بودند و قابل شناسائي نبودند و يا چند عضو بدنشان تکه تکه شده بود. خاطرات آنها هميشه با من بوده و هست و با من خواهند ماند. با ديدن آنها به يک چيز بيشتر از همه فکر مي‌کردم و پيش خود مي‌گفتم، اي کاش مادرهايشان آنها را نبينند. براي ما که آنها را از قبل نمي‌شناختيم تحملش مشکل بود واي به حال مادر و …
همين که مي‌توانستم براي آنها مادري کنم به من قوت قلب مي‌داد تا بتوانم در آبادان بمانم. هر چند با رفتن نيروهاي متخصص خيلي در فشار بوديم ولي اين موضوع من را از ماندن مايوس نمي‌کرد. در واقع مصمم‌تر مي‌شدم. وقتي يک پرستار يا امدادگر سال‌ها در چنين شرايطي قرار مي‌گيرد، احساس مي‌کند همه‌ي آنها جزئي از خانواده خودش هستند. نگاه و رفتار و احساس مجروحين هم به ما همين‌طور بود. سيزده آذر هزار و سيصد و شصت و دو که مصادف با بيست و هشت صفر بود. بعد از يک هفته، بين بچه‌ها پخش شده بود که قرار است امروز کباب بدهند. آن روز من و خانم محبوبي‌زاده با هم شيفت بوديم. کارگرها غذا را آوردند. خانم محبوبي‌زاده غذاي دو نفرمان را گرفت و گفت:
“انگار راست مي‌گفتند غذا کباب است.”
مي‌خواستم غذا بخورم که صداي اذان در فضاي بيمارستان پيچيد. به خانم محبوبي‌زاده گفتم:
“بهتره اول نمازمون رو بخونيم.”
خانم محبوبي زاده گفت:
“باشه”
اول من رفتم داخل دستشوئي که وضو بگيريم. شير آب را باز کردم. داشتم وضو مي‌گرفتم که يک مرتبه صداي برانکارد آمد. سرم را بيرون کشيدم. نگاه کردم ديدم يک مجروح آوردند. بلافاصله با خانم محبوبي زاده او را به اورژانس برديم. او از ناحيه سر مجروح شده بود. به نظر نوزده يا بيست ساله مي‌آمد. قدش بلند بود و با اينکه بدجوري زخمي شده بود، هيچ آه و ناله‌اي نمي‌کرد. فشار خون و ضربان او را چک کردم. خيلي آرام زيرلب گفت:
“خواهر خيلي تشنمه.”
چشم‌هايش باز و بسته مي‌شد. لبانش خشک شده بود. بغض گلويم را گرفته بود. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: “نمي‌شه!”
ولي او خيلي مظلومانه و با صداي دلنشين گفت:
“من شنيدم هر کس قبل از مردنش يه آبي بش ميدن!”
تمام بدنم گر گرفته بود. احساس کردم از درون گريه مي‌کنم. دلم مي‌خواست بروم يک جاي خلوت و زار زار گريه کنم. پسر با ابهت و معقولي بود. سعي داشتم خودم را کنترل کنم. من هم با لطافت مادرانه گفتم:
“ان شاءالله عمرت به دنيا باقي باشه.”
“به خدا خيلي تشنمه.”
ديگر طاقت نياوردم. جگرم مي‌سوخت. نگاهش دل من را مي‌لرزاند. يک گاز را خيس کردم و به لبانش کشيدم. بعد مثل کسي که آماده‌ي اين لحظه بود، خيلي شمرده اشهد خود را خواند. با چهره‌ي جاافتاده و باوقارش گفت:
“اگه مادرم اومد بگو حلالم کنه!”
احساس کردم صدايم به لرزه افتاده. گلويم را صاف کردم و گفتم:
“ان شاءالله … خودت مادرت رو … که ديدي بگو … حلالت کنه”
“نه! فکر نکنم مادرم رو ببينم. اگر ديديش … بش بگو که … منو حلال کنه” ديگر نمي‌توانستم حرف بزنم. چشم‌هايم سنگين شده بود. به پرونده‌اش نگاه کردم. ديدم اسمش محمد تقي نجيبي است. باورم نمي‌شد او هنوز شانزده سالش تمام نشده، ولي قد و قواره و حرف‌ها و حرکاتش چيز ديگري مي‌گفت. زنگ زدم به پزشک بيمارستان. خوشبختانه آن موقع دکتر داشتيم. دکتر مديري آمدند. تا او را معاينه کردند گفتند:
“احتياج به پزشک متخصص مغز و اعصاب داريم. ما اينجا دکتر جراح مغز و اعصاب نداريم از نظر اتاق عمل هم مشکل داريم. او بايد هر چه سريع‌تر به اهواز اعزام بشه.”
فوري به قسمت اعزام مجروحين زنگ زدم. تمام کارهاي اعزام را انجام دادم. محمدتقي نجيبي را با آمبولانس به اهواز منتقل کردند. درست دو الي سه دقيقه از رفتن آمبولانس نگذشته بود، آقايي که لباس سپاه به تن داشت به ايستگاه پرستاري آمد و پرسيد:
“مجروحي به اسم محمد تقي نجيبي اينجا نيووردن؟”
گفتم: “چرا؟”
“من برادرشم”
“اعزام شد. بردنش اهواز”
آن پاسدار با عجله از بخش خارج شد. من تو فکر محمدتقي و حرفي که بايد از طرف او به مادرش مي‌گفتم بودم که خانم بلندقدي وارد بخش شد. او دستپاچه بود و گريه مي‌کرد. مثل بيد مي‌لرزيد، طوري که هنوز بعد از سال‌ها لرزش اين خانم جلوي چشمانم است. تا حالا هم نديدم کسي اينجور بلرزد. وقتي به من که پشت ايستگاه پرستاري ايستاده بودم رسيد گفت:
” م . . .ن مادر . . . محم . . . دتقي . . . نجيبي هست . . . م همون . . . مجروح که تازه … آوردن . . . ش . . .”
برايم خيلي سخت بود که پيغام پسرش را به او بدهم. هر مادري مي‌فهمد که يک مادر وقتي از سلامتي فرزندش خبر ندارد چه حالي دارد. ولي بايد پيغام محمدتقي را به مادرش مي‌رساندم. علي‌رغم احساسات درونيم، خيلي جدي و منطقي به مادر محمدتقي گفتم:
“پس شما مادرمحمدتقي نجيبي هستين؟”
گفت:
“ب . . . بل . . . له . . . شما ديدين . . . ش”
“آره خودم بالاي سرش بودم و به اهواز اعزامش کردم.”
برقي در چشمانش جرقه زد. انگار که به پسرش نزديک شده باشد پرسيد:
“وضعش . . . چطور بود.”
شايد براي اولين بار نبود که داغ مادري را مي‌ديدم و ناراحت مي‌شدم، ولي اولين مادري بود که اينچنين داغم کرد. به هر حال بايد مي‌گفتم: توي دلم يک صلوات فرستادم و ادامه دادم:
“خوب بود! وضعش . . . ان شاءالله که خوب بود و خوب ميشه، فقط . . .”
يک مرتبه چشمان پر از اشکش روي لب‌هاي من متمرکز شد و با وحشت گفت:
“فقط . . . چي. . .؟”
سرم را پايين انداختم که حالت انتظار را در چشمانش نبينم. سعي کردم لااقل به ظاهر هم که شده خودم را عادي و آرام نشان دهم. بنابراين خيلي سريع گفتم:
“فقط گفت، به مادرم بگو حلالم کن!”
کمي عقب رفت و روي نيمکت اورژانس بي‌حال افتاد. مدتي همانجا نشست. نمي‌توانستم او را نگاه کنم. او واقعا روي من تاثير گذاشت و من را منقلب کرد. درکش مي‌کردم از دست دادن چنين پسري خيلي سخت بود. من با اينکه يکي دو ساعت بيشتر او را نديده بودم دلم مي‌سوخت واي به حال مادرش. من خودم را با پرونده‌ها مشغول کردم تا او در خلوت خود باشد.
دلم مي‌خواست يک گوشه مي‌رفتم و سير گريه مي‌کردم. خانم نجيبي مدتي آنجا نشست و بعد دوباره جلوي ايستگاه پرستاري ايستاد و در حالتي که براي من نامفهوم بود، گفت:
“شکر هر چه خدا بخواد منم راضيم. دست شما هم درد نکنه”
خداحافظي کرد و رفت. من تا ساعتي که توي بيمارستان بودم چه قبل از آوردن محمدتقي چه بعدش حتي تا عصر چيزي نخوردم. عصر به خانه رفتم. همسرم هنوز نيامده بود. از تنهائي استفاده کرده و بلند بلند گريه را سر دادم و با خداي خودم درددل کردم. وقتي همسرم آمد تمام ماجرا را براي ايشان تعريف کردم. هر دو کمي استراحت کرديم. ساعت هفت يا هشت شب بود که براي شرکت در مراسم محرم و صفر پياده به سمت مسجد موسي بن جعفر رفتيم. همه‌اش به فکر محمدتقي بودم. نمي‌دانستم در چه وضعيتي است آيا به اهواز رسيده، عمل کرده؟ تو همين افکار بودم، که از بلندگوي مسجد صداي مردي شنيده شد. هنوز به مسجد نرسيده بوديم. اما صداي او را واضح مي‌شنيديم. او اعلام کرد که:
“امروز صبح يکي از بچه‌هاي بسيجي زخمي شد و او را به اهواز اعزام کردند.”
من همانجا ايستادم و منتظر شدم که بقيه‌ي حرفش را بزند. نفسم بند آمده بود.
“او در پنج کيلومتري نرسيده به اهواز به شهادت رسيده است. پيکر پاک اين شهيد فردا صبح تشييع مي‌شود. اسم اين بسيجي شهيد، محمد تقي نجيبي است …” چند لحظه هيچ صدايي را نمي‌شنيدم. تنها چيزي که مي‌ديدم و مي‌شنيدم چهره‌ي محجوب و مردانه و حرف‌هاي محمدتقي بود. همانطور که به او فکر مي‌کردم خودم را در بين جمعيت خواهران در مسجد ديدم. همه از شهادت محمدتقي حرف مي‌زدند. بعد صداي سنج و دمام در فضاي مسجد پخش شد. صدائي که انگار دل را به درد مي‌آورد و ناخودآگاه اشک را جاري مي‌کرد. آن شب مداح خواند و سنج و دمام به صدا درآمد و سينه‌زني کرديم و براي وفات پيامبر به ماتم نشستيم و در کنارش براي ياد عزيزان از دست رفته گريه کرديم. شب تا دير موقع آنجا بوديم. وقتي هم به خانه برگشتم اصلا نخوابيدم. صبح هم خيلي زود به بيمارستان رفتم. خيلي سريع همه‌ي کارهايم را انجام دادم، چرا که مي‌خواستم در مراسم تشييع محمدتقي شرکت کنم. بعد با چند نفر از خواهران امدادگر براي تشييع رفتيم. محمدتقي از جمله شهدائي است که هيچ وقت از ذهنم پاک نمي‌شود. هر وقت گذرم به گلزار شهدا مي‌افتد، سر مزارش مي‌روم و برايش فاتحه مي‌فرستم.

راوی: خانم سکينه محمدي / پرستار
—————
منبع: کتاب يک دسته گل براي تو

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + 1 =