حديث کبوتران از بند رسته (دکتر سيدعباس پاکنژاد يزدي)

حديث کبوتران از بند رسته (دکتر سيدعباس پاکنژاد يزدي)

بسم الله الرّحمن الرّحيم
مقاومت در آن سوي ديوار اسارت
آزادگان، کبوتران از بند رستة رها، از ديار ظلمت به نور پر کشيدند و با خود مهر و آشتي و عشق آوردند، آزادگان اسوه‌هاي صبر و صبوري و استقامت و ستيز اين امت خداجويند و گفتن از اين عزيزان و نشستن پاي صحبت آنان، نه که خالي از لطف نيست، بل حلاوتي ديگر دارد.
ان شاءالله بنا داريم از اين پس در فرصت‌هاي مناسب صفحاتي از مجله را به صحبتهاي اين عزيزان اختصاص دهيم. توجه شما خوانندة گرامي را به اولين مصاحبه جلب مي‌نمايي.
من دکتر سيدعباس پاکنژاد يزدي، متخصص جراحي عمومي و اولين مسئوول واحد بهداري سپاه پاسداران هستم که بعد از اتمام جنگ‌هاي کردستان براي انجام مأموريت و کمک به مجروحين جنگ تحميلي به جنوب رفتم و در طول حضورم در جبهه در بيمارستان‌هاي اهواز و آبادان و خرمشهر خدمت کردم و بالاخره در نزديکي قلعة عماره ساعت شش صبح روز 19/7/59 به وسيلة ارتش عراق اسير شدم.
عراقيها پس از انتقال اسرا به مقر خود، بنده و تعدادي ديگر را به طرف بصره و به محلي بنام تنومه بردند. آنجا سالني وجود داشت که گنجايش آن نود نفر بود، اما آنها 150 نفر را در اين اتاق اسکان دادند و تا 36 ساعت به هيچ کس غذا ندادند، فقط يک دلو آب گرم وجود داشت که اسرا به عنوان آب آشاميدني از آن استفاده‌مي‌کردند. بعد از 36 ساعت غذا آوردند، اما نه به اندازة معمول، بلکه غذايي که يک سوم غذاي معمولي براي هر فرد بود.
به هر حال مدتي آنجا مانديم و سپس به زندان زبير منتقل شديم. سه روز و دو شب در اين زندان و در شرايط بسيار طاقت فرسا مانديم. پس از آن ما را به يکي از سلول‌هاي سازمان امنيت عراق بردند. اتاقهاي آنجا به شکل مربع و مستطيل بود و اصلاً پنجره نداشت. چهارچوب اتاق فلزي بود و طوري آن را ساخته بودند و که ناچار نباشند زنداني را به خارج ببرند. هر اتاق در دو لنگه‌اي داشت که با قفل سه زبانه باز و بسته‌مي‌شد. نور اتاقها از يک لامپ 25 وات تأمين مي‌شد که نورش از عمق شصت سانتي متري ديوار به داخل مي‌تابيد. رنگ ديوارها هم قرمز بود. هواي اتاق به وسيلة دو کانال آورنده و برندة هوا تأمين مي‌شد و زماني هم که دستگاه به اصطلاح تهويه را خاموش مي‌کردند، ناچار بوديم کمتر تحرک داشته‌باشيم تا گاز کربنيک کمتري در اتاق پخش شود. در آنجا به جاي غذا، دو استکان آش و گاهي برنج مي‌دادند و بسياري اوقات هم برنج خام و آنقدر هم مقدار برنج کم بود که من به بچه‌ها مي‌گفتم، تعداد دانه‌ها را بشماريد. براي شب هم يک توده چربي بزرگ را آب مي‌کردند و روي آن گوجه فرنگي مي‌گذاشتند، تا مزين! شود.
يک سال اول به هيچ وجه ما را از اتاق خارج نکردند، ولي از سال دوم ماهي پنج دقيقه به ما اجازه استفاده از آفتاب دادند. يعني در مدت دو سال که من در آنجا زنداني بودم، فقط 45 دقيقه از آفتاب و خورشيد بهره‌بردم.
توهين و تحقير هم زياد بود. گاهي اوقات در اتاق را بدون دليل باز مي‌کردند و مي‌گفتند چرا مي‌خنديد، چرا به فلان سرباز توهين کرديد و … که اصلاً واقعيت نداشت.
از شما چگونه بازجويي کردند؟
– از بنده در اردوگاه چندين بار بازجويي کردند و دائماً مي‌پرسيدند، نام ومشخصات و شغل وضعيت زندگيت را بگو و از تعداد بيمارستان‌هاي تهران و موقعيت بيمارستان‌ها سئوال مي‌کردند و ضمناً اصرار داشتند، بدانند مجروحين را به کداميک از بيمارستان‌ها مي‌برند که من واقعاً نمي‌دانستم و آن مقدار را هم که مي‌دانستم هرگز نگفتم. سئوالاتشان بي حساب بود، … شما نظامي هستيد؟ … پزشک ساده هستيد؟… چه مسئوليت اداري داري؟ من گفتم که واقعاً به حرف‌هايم اعتماد نداريد، آدرس منزلم را در اهواز مي‌دهم و به هر شکل که مي‌خواهيد تحقيق کنيد و … بالاخره قبول کردند و من نظامي نيستم. اما ايمان دارم تا پايان اسارت هنوز در ترديد بودند.
از چه تاريخي به اردگاه رفتيد؟
من 21 ماه در سلول سازمان امنيت عراق بود. دوازده ماه در يک اتاق، نه ماه هم با 45 دقيقه هواخوري در تمام اين مدت گذراندم، و سپس به زندان ابوقربه منتقل شديم. مسئله جالبي که آنجا داشت اين بود که زندان، چهار نگهبان سرباز داشت که محصل هم بودند و چون در ميان ما تعدادي مهندس و دکتر هم بود، آنها مي‌آمدند و اشکالات خود را در درس‌هاي فيزيک و رياضي و شيمي از ما مي‌پرسيدند و بچه‌ها هم با وجود اين که عربي نمي‌دانستند، اما فرمولها را بخوبي به آنها مي‌دادند. در عوض آنها هم خيلي تسهيلات براي ما قائل مي‌شدند. در ميان آنها فقط يک گروهبان عراقي بود که چشم زنداني به ما نگاه مي‌کرد.
آيا امکان فعاليت و تشکيل گروه براي شما بود؟
خير! در ميان اسرا از همة اقشار وجود داشت؛ کفاش و صافکار و نقاش اتومبيل و مهندس و پزشک و سرهنگ نيروي دريايي – که خوشبختانه تا به آخر شناسايي نشد – بنابراين امکان هماهنگي در آن مدت فراهم نبود.
بعد از آن شما را کجا بردند
از ابوقربه ما را به اردوگاه الانباء بردند. مسؤول اين اردوگاه شخصي به نام «صبحي فاضل لطيف» بود و برادرش که سروان خلبان بود، در اسارت نيروهاي ايران قرار داشت و من مايل هستم با برادر او ديداري داشته‌باشم، تا کارهاي برادرش را که در حق اسراي ايراني انجام داده، برايش بگويم و بپرسم آيا ايرانيها هم با او همين رفتار را داشتند؟
من جدي مي‌گويم اگر بيم نداشتم که مرا مخفيفانه مسموم کنند و از بين ببرند، به وسيلة بازرسهاي ويژه از صدام تقاضا مي‌کردم تا مرا با اين شخص محاکمه کنند. تا من ثابت کنم که اين مرد هم به صدام خيانت مي‌کند و هم به اسلام و هم به دنياي عرب. او براي تحقير ايرانيها از هيچ کاري فروگذار نمي‌کرد. مثلاً يک روز مي‌گفت کتاب خواندن ممنوع است. بچه‌ها مي‌گفتند قرآن ممنوع؟ مفاتيح ممنوع! کتاب انگليسي هم ممنوع!
مي‌گفت که شما توهين کردي فلان فلان شده‌ها! و من هرگز او را عرب مسلمان نمي‌دانم. بلکه اين کارها فقط از بعثي‌هاي عرب امکان پذير بود. از نظر اخلاقي آدم صالحي نبود و قصد داشت با همکاري گروه‌هايي که مخالف رژيم ايران بودند، کارهايي صورت بدهد که ما هم در داخل اردو سازماندهي کرديم و مبارزة مخفي و پنهان انجام داديم. روز عاشورا همين آقا با چهار تن از سربازان مرا زدند ودنده و دندان را شکستند و زنداني هم کردند؛ ولي بخاطر هيجان و اغتشاش بچه‌ها مجبور شدند از زندان بيرون بياورند. ما شکايت نکرديم؛ زيرا مبارزة ما با عراقيها مبارزة سياسي بود و قدرت اجرايي نداشتيم و اگر به صليب سرخ هم مي‌گفتيم آنها علناً از عراق حمايت مي‌کردند، آن وقت آب خوردن را هم به روي بچه‌ها مي‌بستند و غذا نمي‌دادند و مغازة اردو را تعطيل مي‌کردند.
يکي از افتخارات من کتک خوردنم در زمان اسارت است. چون من کتک خوردم؛ تا هزار نفر از بچه‌هاي مردم شب راحت مي‌خوابيدند. خدا شاهد است که هيچ کدام از عراقيها نمي‌توانستند به بچه‌ها چپ نگاه‌کنند. يک روز همان شخص (صبحي فاضل لطيف) به من گفت تو را مي‌زنم و مي‌کشم، گفتم: نمي‌تواني! دو ماه بعد هم خودت مي‌ميري. برادرت به اين نام در ايران اسير است و به وسيلة اسيراني که آزاد شدند، من به ايرانيها پيغام دادم که اين اسير را نگه‌دارند، اگر من رفتم، برادرت مي‌آيد وگرنه نمي‌آيد. او آنقدر ناراحت شد که حتي نپرسيد تو به چه وسيله‌اي من را شناسايي کردي.
شکنجه و تنبيه ايرانيها در آنجا به چه صورت بود؟
بعثي‌ها طوري با اين بچه‌ها رفتار مي‌کردند که هيچ حيواني اين طور برخورد نمي‌کرد. مثلاً يکي از اعمالشان اين بود که بچه‌هاي کم سن و سال را براي تنبيه در فاضلاب توالت مي‌خواباندند. و يا بچه‌ها را روي ميله‌هاي فلزي مي‌گذاشتند و روي آنها فشار وارد مي‌کردند. و يا چشمها و دست و پاي بچه‌ها را مي‌بستند و چند نفر را مأمور مي‌کردند با کابل و چوب و سيم آنها را بزنند، طوري که طرف نمي‌توانست بفهمد ضربه از کدام طرف مي‌آيد تا از خود دفاع کند. يا با دودست به دو گوش سيلي مي‌زدند تا پردة گوش آنها پاره‌شود.
در مدت اسارت خاطره‌اي از فرار اسراي ايران داريد؟
يادم هست در اردو يک اتاق بود که در آن زباله مي‌ريختند و کاميون مي‌آمد و اتاق را مي‌کشيد مي‌برد، برادري به نام سالار که کرد هم بود، زير زباله‌ها رفت و به اين وسيله از اردو فرار کرد و بعد به کردهايي که با خانواده‌اشان زندگي مي‌کردند و او بين آنها آشنا داشت، پناهنده‌شد، ولي آنها از ترس عراقيها او را بازداشت کردند و تحويل عراقيها دادند و او را تا سه سال دائم به بغداد مي‌آوردند و مي‌بردند تا بعداً تبرئه‌شد و با قسم خوردن که سرباز عراقي با او همکاري نداشته‌است، پرونده‌اش مختومه اعلام شد.
از اعلام خبر رحلت امام(ره) چه خاطره‌اي داريد؟
عراقيها اين مطلب را با شادي و شعف بيان مي‌کردند و خوشحال بودند، ولي وقتي اين خبر اعلام شد، تمام بچه‌ها بدون رودربايستي همگي به شدت به گريه افتادند، به طوري که عراقيها اگر هر گونه عکس العمل انجام مي‌دادند، واقعاً کشتار وحشتناکي صورت مي‌گرفت. هر اتاق اردوگاه يک بلندگو داشت که برنامة راديو عراق را پخش مي‌کرد، ولي شدت ناراحتي تا جايي بود که بچه‌ها دوتا از اين بلندگوها را از جا کندند و مرکز نشان داد که بلند گوي آن اتاق کار نمي‌کند و آنها را تنبيه کرده و درب اتاقشان را 24 ساعت بستند. و بلندگوها را دوباره وصل کردند، ولي به مرگز گفتند که راديو را به اتاقها وصل نکنند و انصافاً عراقيها در آن پنج روز عملاً تحت تأثير بچه‌ها بودند. در همين مدت ورزش و کلاس‌ها تعطيل و همه جا مراسم عزا برپا بود.
تخلترين خاطرة شما در اين مدت چه بود؟
همة اين مدت توأم با خاطرات تلخ است و تنها خاطرات شيرين مقاومت بچه‌ها بود. عراقيها مي‌گفتند دعا کردن ممنوع است. به طوري که اگر يک تکه کاغذ مي‌ديدند، آنقدر مي‌زدند تا فرد خاطي کشته شود. يک بار که يک عده از بچه‌ها را براي زيارت حضرت ابا عبدالله به کربلا بردند، بچه‌ها يک جلد مفاتيح از آنجا برداشتند و به قطعات زياد تقسيم کردند و هر کس يک تکه‌اش را داشت و شبها در آنجا مي‌خواندند و حفظ مي‌کردند. عراقيها هم متوجه نشدند که اين بچه‌ها چيز زيادتري را ياد مي‌گيرند و تلاش آنها براي جلوگيري از اين کار هيچ اثري نداشت و به گفتة امام علي(عليه‌السلام) انسان به هر چيز که او را منع کنند، حريصتر مي‌شود. به همين خاطر بچه‌ها بيشتر تحريک مي‌شدند تا دعا و قرآن و غيره را بخوانند. تقريباً از چهارصد نفر اردو، حدود 250 نفر حداقل نصف مفاتيح را حفظ بودند.
ضمناً يک گروهبان عراقي مسؤول امور داخلي اردوگاه بود که از خداوند مي‌خواهم او را از عذاب خود بي نصيب نگذارد، زيرا واقعاً اگر او در صحراي کربلا بود به شمر ميدان نمي‌داد. او مي‌گفت: من هر روز که از خانه مي‌آيم، زنم قرآن مي‌آورد قسم مي‌دهد با اسرا خوش رفتاري کن، ولي من تا روزي پنج شش اسير را خونين و مالين نکنم، راحت نيستم و شب خوابم نمي‌برد.
شما به چه صورت متوجه شديد که قرار است اسرا آزاد شوند و با توجه به درو پردازيهاي رژيم عراق برخورد شما چگونه بود؟
کانال خبري ما اول روزنامة الثوره والقادسيه و روزنامة الجمهوريه عراق بود. ولي وقتي که اين روزنامه‌ها را به فرمانده مي‌دادند، اگر خبري از اسراء در روزنامه بود، مطلقاً روزنامه را به داخل نمي‌فرستاد که ما باخبر شديم. منبع خبري دوم ما تلويزيون عراق بود. منبع خبري سوم تلويزيون سوريه بود، عراقيها کانالها را مي‌بستند و بچه‌ها با دستکاري کانال سوريه را مي‌گرفتند. و بعضي بچه‌ها که خيلي شهامتشان بيشتر بود، تلويزيون را دستکاري مي‌کردند و آن را تبديل به راديو مي‌کردند و راديو ايران را مي‌گرفتند. يکي دو تا راديو مخفي کوچک در اردوگاه بود که زير خاک پنهان بود و بعضي اوقات بچه در لابلاي سبزيها مي‌رفتند، گوش مي‌کردند و بعد دوباره راديو را در زير خاک پنهان مي‌کردند. چون عراقيها هر لحظه مي‌دانستند و شايعاتي در اردو پخش مي‌شد که ديشب در راديو بي بي سي فلان چيز گفته‌شده‌است. اين بود که مي‌ريختند در اتاقها و همه جا را مي‌گشتند – يکي ديگر از منابع خبري ما خوابهايي بود که بچه‌ها مي‌ديدن – در اين مورد که شما فرموديد چگونه از اين موضوع خبردار شديد بايد عرض کنم که يک روز آقايي بنام يدالله مرتضايي گفت که ديشب خواب ديدم که از امام پرسيدم که قسمتي از خاک عراق در اختيار ما بود، شما چرا دستور عقب نشيني داديد. ايشان فرمودند که به ما دستور دادند و ما هم به شما دستور داديم. عرض کردم حالا دو سال از آتش بس گذشته، تکليف ما چيست؟ فرمودند که سالروز شهادت باهنر و رجايي تو در يزد هستي، يعني سي و پنج روز قبل از سخنراني صدام و ما به استناد اينکه اين کار از امام بوده‌است، واقعاً با ايمان به اين خواب منتظر واقعه غير منتظره‌اي بوديم. چهارشنبه 25 مرداد که شد، تلويزيون را روشن کرديم، ساعت يازده سخنراني صدام درباره جنگ ايران و عراق پخش شد که در همان موقع اردوگاه يکپارچه آشوب شد. يکي بالا و پايين مي‌پريد و يکي تکبير مي‌گفت و .. به هر حال حالي بود که نمي‌شود بيان کرد.
مسئله ديگري که نبايد فراموش کنم اين است که هر کس را که عراقيها در او شخصيت بيشتري حس مي‌کردند، بيشتر آزار و اذيت مي‌کردند. با اين حال بعد از چهار سال که به اردوگاه آخر رفتيم، دکترها بودند و به من هم گفتند که بيا با ما کار کن. من گفتم که بعد از زندان، چشمهايم ضعيف شده‌است و بايد عينک بزنم، آنها کمک کردند و بعد از مدتي عينک تهيه‌کردم و پس از آن به هر شکل بچه‌ها را معالجه‌کرديم و حتي عمل جراحي سطحي هم انجام مي‌داديم، اما وقتي به موصل رفتيم سرگروهبان عراقي به نام خالد، مي‌گفت که شما دکتر نيستيد و مرا به پزشکي قبول نداشت. اما خوب بين بچه‌ها آشنا بودم و با توکل به خدا و با تجربه‌اي که داشتم به آنها کمک مي‌کردم. عراقيها مي‌گفتند تا دکتر عراقي به تو دستور نداده، نبايد کار کني. يک دکتر عراقي آنجا بود به نام «طه»، که ستوان يک بود و چهل سال داشت. او واقعاً مرد شريفي بود و من هميشه از او تعريف مي‌کردم و مي‌کنم. موقع رفتن هم صورتش را بوسيدم. او گفت چرا اينقدر از من تعريف مي‌کني؟ از همه دکترها تعريف مي‌کني؟ گفتم نه! فقط از تو و به اين دليل که هر مريضي که نزد تو مي‌آمد، دست به سر نمي‌کرد و دنبال کارش بودي. باور کردني نبود، اما همه را به يک چشم نگاه مي‌کرد، به او گفتم که من هميشه ترا به ياد دارم. و اين دکتر واقعاً آدم منحصر به فردي بود.
در آن مدت وضعيت بهداشتي و پزشکي بچه‌ها به چه صورت بود؟
زير متوسط بود. دندان پزشک اصلاً نداشتند. مي‌فرستادند يک اردوي ديگر تا يک دندانپزشک ديگر ببيند. شايد دوران عصر حجر از اين بهتر بود. خود عراقيها ميخ و سيخ تهيه کرده‌بودند و عمل مي‌کردند. بعد اينکه ما هم رفتيم، تا چند سال کار به ما ندارند. فقط دو سال آخر بود که دست ما باز بود و کار مي‌کرديم. يک روز يکي به من گفت که دو نفر عراقي با هم حرف مي‌زدند، مي‌گفتند که پزشک متخصص اينجا بيکار است، ولي بيمارستان را ديپلمه اداره مي‌کند. اگر روزي دولت ايران به ما اعتراض کنند، ما چکار کنيم؟
آن موقع محدوديتي نداشتيد؟
الحمدلله خوب بود؛ زيرا مترجم اردگاه و مترجم بيمارستان و پزشکيار بيمارستان با من همکاري مي‌کردند. و داروها هم در بيمارستان به طور نسبي تهيه مي‌شد. در زمان دکتر «طه» از هميشه بيشتر دارو ذخيره‌بود.
وضعيت معلولين آنجا چطور بود؟
آنجا ما زياد معلول نداشتيم. بيشتر در اردوگاههاي ديگر بود به طوري که من اطلاع دارم، در يکي از اردوگاه‌ها هجده نفر قطع نخاع بودند که چهار سال پيش به ايران آمدند.
احساس کلي شما بعد از اسارت و نيز هر چيز گفتني داريد و بنده اشاره نکردم، بفرمائيد.
سال‌هاي اسارت من هميشه به بچه‌ها مي‌گفتم که اگر روزي ما آزاد شديم، دوباره متولد شده‌ايم. و الان که حدود شانزده روز است که آزاد شده‌ام، وقتي سرم را بلند مي‌کنم انگار مي‌کنيم زير سقف اتاق خودم هستم، با تمام سلول‌هاي بدنم خدا را شکر مي‌کنم. البته بعضي اوقات فکر مي‌کنم الان بايد سر صف آمار بروم. خوب طبيعي است چيزي که ده سال در من اثر گذاشت، با شانزده روز از بين نمي‌رود. ولي احساس من در حال حاضر شادماني و خوشحالي است و ان شاءالله که ملت ما بتواند انقلاب خود را هميشه حفظ کند و از دولت هم مي‌خواهم که يک اسلام علي وار پياده کند. اسلام ملک فهد و حسني مبارک به درد خودشان مي‌خورد. و تا آنجا که من در اردوگاههاي مختلف بودم، به عنوان نمايندة قشر عظيمي از بچه‌ها مي‌توانم بگويم که آنها هم انتظار دارند تا اسلام، علي وار در مملکت پياده شود.
—————
منبع: مجله پيام انقلاب 1/6/69

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 + 7 =