بیمارستان صحرایی

به عراقي‌ها گفته بود « اين پدرمه.» که بتواند بماند و زخم‌هاي من را ببندد. منتظر آمبولانس بوديم که ببردمان پشت خط، بيمارستان صحرايي. چشم‌هاي من ترکش خورده بود. نمي‌ديدم. گفتم «يک قرآن توي جيبم هست. در بياريد بخونيد که آروم شيم.»
قرآن را درآورد. شمرده شمرده مي‌خواند و من تکرار مي‌کردم.

—————
منبع: کتاب روزگاران (بانوان آزاده)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 78 = 85