او به جبهه گریخت

همراه يک اکيپ پزشکي عازم اهواز بوديم، روز چهارم اقامتمان در يکي از نقاهتگاه‌هاي اهواز بود که اعلام کردند: آماده باشيد، عمليات بيت المقدس آغاز شده است. مدتي نگذشته بود که صداي هلي‌کوپترها را از آسمان اهواز شنيديم. هلي‌کوپترها، مجروحان را در حوالي رود کارون تخليه مي‌کردند و بعد ماشين‌هايي که با برداشتن صندلي‌ها به صورت آمبولانس در آمده بودند، مجروحان را به بيمارستان‌ها و نقاهتگاه‌ها منتقل مي کردند. از اين لحظه بود که پرستاران و امدادگران و پزشکان از جان مايه مي گذاشتند و لحظه اي آرام نداشتند. بجز جراحان اتاق عمل ، که بايد عمل جراحي را انجام مي دادند، هر کس هر کاري که از دستش بر مي آمد، انجام مي داد. ما بيشتر در کار امداد بوديم و وقتي زخم بسياري از مجروحان را مي بستيم، يک لحظه هم نمي توانستيم آن‌ها را در نقاهتگاه‌ها نگه دارم . آن‌ها از مسئولين مي خواستند که آن‌ها را مرخص کنند تا دوباره به جبهه برگردند. در ميان اين مجروحان، يک جوان بسيجي کم سن و سال بود ک خيلي سخت مجروح شده بود و به خاطر شدت جراحت، عمل جراحي او، در اهواز ممکن نبود و بايد به تهران منتقل مي شد. پس از آن که زخم‌هاي او را بستيم و او را روي يکي از تختها خوابانديم براي رسيدگي به مجروحان ديگر از اتاق بيرون رفتيم تا مقدمات انتقال او هم به تهران انجام شود.

مدتي نگذشته بود که مسئولين خبر دادند که مي خواهند مجروحان ويژه را به تهران منتقل کنند ما به اتاق آن جوان رفتيم تا او را براي اعزام آماده کنيم که ديديم روي تختش نيست. از هم تختيهايش سوال کرديم. هيچ کدام خبري از او نداشتند. تمام نقاهتگاه‌ها را گشتيم او را پيدا نکرديم. پس از پرس و جوي زياد، متوجه شديم زماني که ما مشغول رسيدگي به مجروحان ديگر بوديم، او از فرصت استفاده کرده و در يک لحظه مناسب از بيمارستان خارج شده و به جبهه برگشته است.

راوی: زهرا سيفي آذر
————–
منبع: کتاب مستوران روايت فتح، ناشر: دبيرخانه کنگره بررسي نقش زنان در دفاع و امنيت

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

44 + = 53