از نگاهي ديگر!

مسئله تخليه مجروحين از نظر ارتش در ابتداي جنگ تا نقطه پاياني بسيار متفاوت بوده است. در ابتداي شروع جنگ همه چيز بهم ريخته بود و با وجود تعداد بسيار زياد مجروحين، امکانات هنوز آنطور که بايد و شايد درست مورد استفاده قرار نگرفته بود. در بخش‌هاي جنوبي و غربي کشور که جنگ ادامه داشت، پزشکان جوان تجربيات بسيار گرانبهايي اندوخته و کارهايي انجام مي‌دادند که واقعاً وقتي الان به آن فکر مي‌کنم مي‌بينم براي تک تک اين موارد امکان نداشت که بدون وجود تجهيزات اوليه و يا عدم بودن فرصت و امکان بررسي، دست به عمل‌هايي زد، که انجام هرکدام از آنها در شرايط عادي به هيچ وجه امکان‌پذير نبودند.
اما در بخش دوم قضايا، پس از طي يکي دو سال از جنگ اين وضعيت کاملاً تغيير کرده بود.
يادم هست در اواسط جنگ در سال 65 – 64 به عنوان خلبان هوانيروز به من مأموريتي محول شد و در اختيار ستاد تخليه مجروحين جنگ هلال احمر قرار گرفتم. مکان استقرار ما فرودگاه مهرآباد بود، هواپيماها از سراسر مناطق جبهه و بيمارستان‌هاي شهرستان‌ها بيماران را به فرودگاه مهرآباد منتقل مي‌کردند. در داخل هواپيما، بيماران با توجه به وضع جسماني تقسيم مي‌شدند. آنهايي که وضعيت اورژانس‌تري داشتند به هلي‌کوپترها سپرده مي‌شدند و بقيه هم با آمبولانس‌ها منتقل مي‌شدند. هلي‌کوپتري که در مهرآباد بود، شش مريض را تخليه مي‌کرد و به بيمارستان‌هاي مختلفي نظير، بيمارستان سعادت آباد (شهيد مدرس) بيمارستان امام و بيمارستان ناجا (بالاتر از ميدان ونک) مي‌برد. براي نشستن در اين بيمارستان‌ها، هميشه دچار دردسرهايي بوديم و دشواري‌هايي را تحمل مي‌کرديم. گاهاً شدت جراحات وارده به اين مصدومين که اغلب جوان‌هاي زيادي از ارتش، سپاه و بسيج در ميان آنها ديده مي‌شد، به گونه‌اي بود که اگر کمي تعلل پيش مي‌آمد ضايعه جبران ناپذيري بوجود مي‌آمد و شدت جراحات باعث مي‌شد که بيمار قبل از رسيدن به بيمارستان جان خود را از دست بدهد. همان‌طور که گفتم بيماران را طبقه بندي مي‌کردند. آمبولانس هوايي (سي 130) در هر بار 80 نفر را تخليه مي‌کرد و هلي‌کوپترهاي شنوک 40 نفر مجروح حمل مي‌کردند.
غالباً براي نشستن در محوطه بيمارستان‌ها مشکل داشتيم و PAD هلي‌کوپترها در بيمارستان‌ها در جاي مناسبي نبود و اغلب توسط اتومبيل‌ها اشغال شده بود. اغلب اوقات وسيله‌اي، خودرويي ناخواسته توسط مسئولين بيمارستان در محل فرود هلي‌کوپتر قرار داده مي‌شد و اين امر فرود را مشکل مي‌کرد. گاهي هواپيما دير مي‌آمد و شب مي‌شد و پرواز در تاريکي شب و نشستن در اين عمل وسيع مشکل مي‌شد.
يکي از بيمارستان‌هايي که فرود در آن خيلي سخت بود بيمارستان سعادت‌آباد بود که فقط يک راه نشستن و يک راه برخاستن داشت. در خارج از بيمارستان يک کوه بود که بايد در شيب آن مي‌نشستيم و اغلب ملخ اصلي هلي‌کوپتر در يک متري کوه قرار داشت که اگر کمي غفلت مي‌کرديم به کوه برخورد مي‌کرد. جاي بسيار نامناسبي براي نشستن بود. اما وضعيت بيماران به قدري وخيم بود که به ريسکش مي‌ارزيد.
در طول خدمت اتفاقات زيادي را ديده‌ام که پزشکان با امکانات کم چه کارهايي را انجام مي‌دادند که در شرايط عادي نه امکان انجام آن بود و نه قوانين اجازه مي‌داد چنين کاري را بکنند و نه خودشان جرأت چنين ريسکي را داشتند. عمل‌هايي که براي انجام آن نياز به تهيه مقدماتي مثل انجام آزمايش‌هاي گوناگون، تصويربرداري و … که امکان آن وجود نداشت. ولي در شرايطي که مي‌ديدند بيمارشان در حال مرگ است، دست به اين ريسک مي‌زدند و در اغلب موارد موفق عمل مي‌کردند و جان رزمنده‌اي را نجات مي‌دادند. يک بار تعداد زيادي مجروح از سردشت به اروميه مي‌بردم. سال 63 – 62 و ساعت 5 – 6 بعد از ظهر بود. بيماران ترکش‌هاي زيادي خورده بودند. از ناحيه دست، از ناحيه پا و از ناحيه سينه و شکم. وضعيت بسيار بحراني و خرابي داشتند. امدادگران و پزشکياران در بيمارستان صحرايي، اقدامات اوليه را انجام داده بودند. يادم مي‌آيد که به يکي از بيماران خون وصل کرده بودند و کيسه خون را از سقف هلي‌کوپتر آويزان کرده بودند. به خاطر اين که بيمار بيشتري حمل کنيم، کف هلي‌کوپتر را تشک ابري چيده بوديم که کتابي هر آنچه جا بشود بيمار جا بدهيم. مهم نبود چند نفر! هرکس مي‌توانست بنشيند مي‌نشست، هلي‌کوپتر 214 بود. 16 – 15 نفر بدين ترتيب جا مي‌گرفت. بيماران مرتب ناله مي‌کردند. در ضمن پرواز به عقب نگاه کردم، متوجه شدم که سرنگ خون يکي از بيماران در آمده و خون دارد هرز مي‌رود. من هم تخصص اين کار را نداشتم فرمان را به کمک خلبان سپردم و رفتم عقب و سرنگ خونش را دوباره وصل کردم. در شرايطي که پزشکياري که معمولاً به همراه بيماران اعزام مي‌شد حضور نداشت. (چون در آن شرايط، فقط دو پزشکيار در منطقه بود و اگر يکي از آنها به همراه ما مي‌آمد رسيدگي به آن همه مجروح در جبهه با مشکل مواجه مي‌شد.)
ما فکر مي کرديم که اينها ماگزيمم، چهل پنجاه دقيقه با ما در آسمان هستند و بدين جهت خواستيم بيمارستان صحرايي را از حضور پزشکيار محروم کنيم.
همه خوشبختانه، به موقع به بيمارستان رسيدند.
در غرب کشور وقتي هلي‌کوپترها به اروميه مي‌رسيدند، بخشي از مجروحين در همانجا تخليه مي‌شدند و برخي به دليل نبود امکانات بايد به تبريز منتقل مي‌شدند. اين تقسيماتي بود که از طريق بهداري در محل انجام مي‌‌گرفت و بستگي به نوع توانايي و امکاناتي که وجود داشت شکل مي‌گرفت. از مناطق مختلف جبهه مجروحين توسط تيم‌هاي ما و با هلي‌کوپترهاي شنوک، 214 و 205 از سردشت، بوکان، بانه، پيرانشهر، حاج عمران و مرزهاي غربي کشور و جنگل‌هاي آلواتان منتقل مي‌شدند.
همچنين زماني که عراق زندان دولتو را بمباران کرد، مجروحان زيادي را منتقل کرديم. در قسمت پاوه و نوسود زماني که شهيد چمران در درگيري‌هاي پاوه شرکت داشتند ما در خدمت ايشان بوديم و حمل بيماران را به عهده داشتيم.
چندي بعد درگيري به نوسود کشيده شد.
در بعد از ظهر يکي از روزهاي آذر ماه، که تصور مي‌کنم سال 59 بود، با توجه به اين که من به منطقه غرب آشنايي کاملي داشتم، براي انجام يک سري عمليات، مأموريت پيدا کردم که از کرمانشاه به منطقه اعزام شوم. (در منتها اليه غرب در قسمت جنوبي قصر شيرين منطقه پاوه و نوسود واقع است، در آنجا دو گروه متخاصم حضور داشتند که يکي گروه اشرار و نيروهاي ضد انقلاب داخلي بودند و گروه ديگر بعثيون عراقي)
در اين مأموريت چند فروند هلي‌کوپتر کبري و يک فروند هلي‌کوپتر شناسايي اعزام شدند. مأموريت، پشتيباني از نيروهايي بود که در کوه‌هاي نوسود درگير شده بودند.
به منطقه رسيديم، درگيري شديدي بود. من پس از شناسايي منطقه توسط هلي‌کوپ
تر شناسايي، اطلاعات لازم براي هجوم را در اختيار هلي‌کوپترهاي کبري قرار دادم و بالاخره هلي‌کوپترهاي تک‌ور (کبري) وارد عمليات شدند. کار به خوبي خاتمه پيدا کرد و مأموريت پايان يافت. مهمات هلي‌کوپترهاي کبري تمام شد و ما مجبور شديم که به پايگاه اصلي در کرمانشاه برگرديم.
در آن بعد از ظهر سرد زمستاني که ساعت 5 بعد از ظهر معمولاً هوا زود تاريک مي‌شود و يکي از محدوديت‌هاي پرواز تاريکي است. هلي‌کوپترهاي ما در شرايط محدوديت پرواز در شب قرار گرفته بودند. آنهايي که اطلاعاتي در اين زمينه دارند مي‌دانند که خلبان سعي مي‌کنند که حداکثر، از طلوع تا غروب آفتاب در منطقه فعاليت داشته باشند.
هنگامي که تصميم به بازگشت گرفته بوديم، از طرف فرمانده نيروي زميني منطقه اطلاع دادند که چند مجروح بسيار بدحال روي دستمان مانده و اگر کمکي به آنها نشود و تخليه نشوند امشب، حتما فوت خواهند کرد. به آنها گفتيم که کار ما تخليه مجروح نيت و مأموريت ما پشتيباني است و هلي‌کوپترهاي ما وسيله مناسبي براي حمل مجروح نيستند. به غير از وسايل تک‌وري که نمي‌توانند کسي را سوار کنند، فقط يک فروند وسيله شناسايي وجود دارد که آن هم کساني که آشنايي دارند، مي دانند وسيله کوچکي است که حداکثر سه نفر مي‌توانند روي صندلي عقب آن بنشينند، و حمل مريض با برانکارد به هيچ عنوان امکان ندارد.
در هر صورت کمي که از منطقه دور شده بوديم، فکر کرديم که اگر اين سه مجروح تخليه نشوند، تا آخر شب خواهند مرد. خوب بهتر است که ما نهايت تلاش خودمان را بکنيم و اگر امکان دارد زخمي‌ها را به هر نحوي شده، با خودمان ببريم. توي هوا با هم مشورتي کرديم. چند هلي‌کوپتر تک‌ور با اين امر مخالفت مي‌کردند. چون دشمن در تمام منطقه حضور داشت و هلي‌کوپترهاي ما تسليحاتي براي مقابله نداشتند و اگر تيراندازي مي‌شد قادر به پاسخگويي بودند. در هر صورت دل به دريا زديم و گفتمي حالا بالاخره مي‌نشينيم، اگر توانستيم مجروحان را بياوريم و اگر توانش نبود بر مي‌گرديم. لااقل تلاشي مي‌کنيم و وجدانمان آسوده خواهد بود.
از طريق بيسيم به فرمانده پايگاه زميني اطلاع داديم که برمي‌‌گرديم. مجدداً تعداد مجروحين را پرسيديم که همان سه نفر تأييد شدند. خواستيم تا مجروحين را حاضر کنند و به نزديک‌ترين محل امني که امکان فرود ما ميسر است بياورند. تا ما در نزديک‌ترين ارتفاعات بنشينيم و نسبت به انتقال مجروحان اقدام کنيم.
وقتي هلي‌کوپتر شناسايي من در ارتفاعات مورد نظر نوسود اقدام به فرود کرد، از طرف دشمن مورد شناسايي قرار گرفت و تيراندازي شروع شد. شيشه جلو به طور کلي مثل آبکش سوراخ سوراخ شد. قسمت زيرين هلي‌کوپتر گلوله‌هاي فراواني خورد، از طرف پهلو هم همين طور، از قسمت جلو و Nose هلي‌کوپتر، آنچنان گلوله خورد که درب باطري کنده شد و پريد. اطاقک وسيله پرنده گلوله‌هاي زيادي خورد که حقيقتاً بدون هيچ تعارف و اغراقي مي‌توانم بگويم که جز قدرت خداوند و اينکه ما نيت خير داشتيم که مي‌خواستيم اين کار را انجام دهيم هيچ چيزي نمي‌توانست ما را از اين حادثه سالم بيرون بياورد. حتي گلوله‌ها، کريستال‌هاي سر راديو ما را پرانده بود.
با همين وضعيت بحراني که مدام گلوله‌ها به سر ما مي‌باريد، بالاخره روي تپه نشستيم، وقتي نشستيم، به کمک خلبانم گفتم: برو بگو که مجروحان را سريع‌تر بياورند. کمک خلبان که سرکار ستوان سليماني بود از وسيله خارج شد. ايشان که کلاه پرواز به سر داشت به مجرد قرار گرفتن روي زمين وسيله‌اي شد براي هدف دشمن و با خمپاره و توپخانه تپه را هدف قرار دادند. گلوله‌ها به اطراف ما مي‌خورد. من سعي کردم جانم را نجات دهم، در حال خروج، اقدام به خاموش کردن اضطراري کردم و قسمت سوخت وسيله پرنده را قطع کردم و بعد خودم را از هلي‌کوپتر به بيرون پرتاب کردم. اين بار، بلافاصله خودم شدم هدف. وسيله پرنده را رها کردند و گلوله‌ها را مستقيماً متوجه من کردند. گلوله‌ها به صورتي روي خاک‌ها مي‌خورد که خاک‌ها به سر و صورتم مي‌پاشيد. از يک فرصت کوتاهي که پيش آمد استفاده کردم و خودم را به وسط سنگري که رزمندگان در آن بودند پرتاب کردم. رزمندگان شروع کردند به دست زدن و صلوات فرستادن. در آغوشم گرفتند و خاک‌ها را از سر و صورتم پاک کردند. بعد از چند دقيقه که بهوش و گوش آمدم و دستي به سر و صورت خودم کشيدم، ديدم واقعاً مثل اين که زنده هستم. حقيقتاً عمر دوباره يافته بودم. خودم در سنگر بودم و وسيله‌ام روي تپه مانده بود و زير آتش، و عراقي‌ها نهايت سعي خود را مي‌کردند که آن را مورد اصابت قرار دهند.
از فرمانده نيروي زميني پرسيدم مجروحان کجا هستند؟ گفت مگر با اين وضعيت مي‌خواهي بروي؟ گفتم اگر بتوانيم با اين وضعيت هم شده مي‌رويم. هدف از آمدن چي بود؟ آمده‌ايم که برويم. وسايل پرنده تک‌وري که بالا بودند وقتي از بالا ديدند که حرکت ملخ هلي‌کوپتر شناسايي کند و سپس متوقف شده است، به تصور اين که ما به شهادت رسيده‌ايم، چون کاري از دستشان ساخته نبود و مسلح نبودند، به کرمانشاه مراجعه کردند.
بعد از نيم ساعت که هوا کاملاً تاريک شده بود. خواستم تا مجروحان را بياورند. چند سرباز داوطلب از تپه مجاور مجروحان را روي برانکارد و به طور خزيده به طرف هلي‌کوپتر آوردند. متعجب بودند که ما اينها را با اين هلي‌کوپتر کوچک چگونه مي‌خواهيم ببريم. يکي از مجروحين، گلوله به پهلوي سمت راستش خورده بود. گفتيم اين مي‌تواند بنشيند. يکي ديگر گلوله به دست سمت چپ و سينه‌اش خورده بود، او هم مي‌توانست بنشيند. سومين نفر ترکش خمپاره به پشت و نخاعش خورده بود و جراحات زيادي برداشته بود او را روي برانکارد خوابانده بودند. به کمک خلبانم گفتم: من آخرين شانس‌مان را امتحان مي‌کنم، يک استارت مي‌زنم، با اين وضعيتي که مي‌بينم ممکن است استارت نزند. اگر استارت نزد که شما همانجا بايست و جلو نيا، ولي به محض اين که استارت خورد، با کمک سربازان، مجروحين را از دو در سريعاً وارد کنيد.
همين کار را کردم، به فرمانده نيروي زميني گفتم: شما ارتفاعات مقابل را ظرف چند دقيقه زير آتش بگيريد تا آنها سرشان را در لاک خود ببرند، تا من فرصت استارت زدن داشته باشم. اگر شانسي بود، بقيه عمليات را انجام مي‌دهيم. در غير اين صورت فاتحه اين هلي‌کوپتر را بايد خواند، چون بي‌شک با روشن شدن هوا آن را خواهند زد. او هم همين کار را کرد و ارتفاعات مقابل زير آتش گرفته شد.
من از اين فرصت چند ثانيه‌اي که داشتم، استفاده کردم و ياعلي‌اي گفتم و استارت زدم. خوشبختانه استارت گرفت، غافل از اين که چه اتفاقاتي افتاده است، چون فرصت بازديد قسمت‌هاي فني هلي‌کوپتر را نداشتيم. با سرعتي باور نکردني، مجروحين را همان‌طور که برنامه‌ريزي کرده بوديم، دو نفر را از درهاي سمت راست و سمت چپ روي دو صندلي چپ و راست عقب هلي‌کوپتر نشانديم و نفر سوم را دمر روي پاي اين دو نفر جاي داديم. اين کار را کرديم ولي متأسفانه جاي کافي نبود و نفر سوم مجبور شد همان‌طور که خوابيده بود پاهايش را به طرف سقف هلي‌کوپتر تا کند. درها را بستند و در زمان بسيار اندکي که در شرايط عادي به هيچ‌وجه مجاز به اين کار نيستيم، شايد در زماني کمتر از 40 ثانيه وسيله را از جا کنديم. تازه روي آسمان بود که کمک خلبان فهميد بايد کمربندش را ببندد. حرکت کرديم. مجروحين از درد فرياد مي‌کشيدند. آمدم از راديو استفاده کنم، ديدم راديو ندارم. سيستم سوخت را نگاه کردم، ديدم فشار ندارد و بايد در ارتفاع پايين پرواز کنم چون پمپ‌هاي سوخت‌مان عمل نمي‌کرد.
فقط اين را مي‌دانستيم که جهتي که مسير پروازمان بود به سوي خاک عراق است. از اطراف، نيروهاي عراقي مدام شليک مي‌کردند. از لاي دره که به معجزه مي‌مانست گذشتم. يک ربعي بود که در خاک عراق در حال پرواز بوديم. حالا چنانچه 180 درجه برمي‌گشتيم، تازه به طرف خاک ايران قرار مي‌گرفتيم. همين کار را کرديم و وارد خاک ايران شديم. سيستم سوخت درست کار نمي‌کرد و نمي‌توانستيم به ارتفاع بالا برويم و بيماران از پشت مرتب فرياد مي‌زدند. تکان‌هاي شديد هلي‌کوپتر درد آنها را تشديد مي‌کرد. صداي ناله‌شان بلند بود و خودمان نيز وضعيت خوبي نداشته و بسيار عصبي بوديم. شيشه از جلو گلوله خورده بود و مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود و فقط چيزي را سوار شده بوديم که تاپ و تاپ مي‌کرد و مي‌رفت و همين که مي‌رفت مايه اميدواري بود. چون از اين لاشه صدا درآمدن عجيب بود.
روز بعد که ديديم اين وسيله چه بلايي سرش آمده تازه متوجه شديم که ما چه شاهکاري کرده‌ايم و چه آدم ديوانه‌اي بوده‌ايم که با اين وسيله پرواز کرده‌ايم. اين چيزي نبود جز لطف و خواست خداوند. به هر تقدير گاهي با مريض‌ها صحبت مي‌کرديم که آرام باشند و آرامششان را حفظ کنند، ان شاءالله برمي‌گرديم.
در حين مراجعت، سيستم دستگاه‌هاي ناوبريمان قطع شده و راديو هم کار نمي‌کرد. در حال برگشت و پس از نيم ساعت تا چهل و پنج دقيقه پرواز، جاده‌اي روبرويمان ديده شد. با توجه به اين که مدت زيادي در پرواز بوديم، متوجه شديم که اين جاده، جاده خسروي به قصر شيرين است و ما از نوسود به گونه‌اي دور زده بوديم که از قصر شيرين برگشته بوديم. کمي جلوتر مناطق پروازي ما، اسلام آباد و ماهي‌دشت قرار داشت و از آن سو بيرون آمديم. ساعت هشت شب با ارتفاع بسيار پايين و سه مجروح وارد کرمانشاه شديم. قادر نبوديم با برج مراقبت تماس برقرار کنيم. خبر شهادت ما از طريق همکاران ديگرمان به پايگاه رسيده بود و همه در حال عزاداري بودند و نمي‌دانستند به چه طريقي به خانواده ما اطلاع دهند. وقتي رسيديم همه با تعجب به استقبال ما آمدند و مات مانده بودند که چگونه زنده مانده‌ايم. با سلام و صلوات ما را پياده کردند و مجروحين را به سرعت به طرف بيمارستان بردند. مجروحين توسط پزشکان منطقه‌اي ارتش در بيمارستان طالقاني شهر کرمانشاه که مرتب زير بمباران بود عمل شدند و خوشبختانه هر سه بهبودي يافتند.
صبح روز بعد که وسيله پرنده‌مان را بازديد کرديم. (عکس‌هايش را دارم) بيش از هفتاد هشتاد گلوله به آن اصابت کرده بود و اين نبود جز اين که ما با نيت خيري که داشتيم و فکر مي‌کرديم که اگر اينها را نياوريم پاسخگوي وجدانمان نخواهيم بود، اثر خودش را کرد و خداوند نيز در اين مأموريت حامي ما بود.
از اين نوع حوادث به کرات در غرب و جنوب براي همه همکاران ما به وفور اتفاق افتاده و جاي اين دارد که آدمي بتواند اينها را به رشته تحرير در آورد تا همه واقعاً ببينند که بر همه ما چه گذشت و اين آدم‌ها با ايثار خود، چه کارها کرده‌اند و اين پزشکان جوان ما و با کساني که آنقدر مناعت طبع دارند که حتي بازگو کردن آن ابا دارند بدانند که چنانچه اين ماجرا بازگو شود نتايجي که عايد مي‌کند مي تواند تجربه و سرمشقي باشد براي آيندگان، و اين را بدانند که مردم ما از هر قشري و با هر نوع لباسي چه خدماتي در جبهه‌ها عرضه کرده اند. در حالي که هرکدام از اين خاطرات هرچند جزئي، خود يک تاريخ است که مي‌تواند براي آيندگان به يادگار بماند.
اين گوشه کوچکي بود از برخورد من با جامعه پزشکي .

راوي: تيمسار مسعود جولائي
————–
منبع: کتاب پرسه در ديار غريب (خاطرات پزشکان)

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 + 5 =