از خود گذشتگي به خاطر نجات جان همرزم

يادم مي‌آيد در سال 1359 به عنوان پرستار اتاق عمل، براي پشتيباني عمليات فتح‌المبين با يك گروه پزشكي از بيمارستان نهاجا به دزفول اعزام شدم. بيمارستان دزفول فقط دو اتاق عمل داشت كه براي حمايت مجروحان كفايت نمي‌كرد. به همين دليل از اتاق‌هاي روبروي اتاق ريكاوري (اتاق مراقبت بعد از عمل) به عنوان اتاق عمل استفاده مي‌شد و هشت تخت فعال راه‌اندازي شده بود. اتاق عمل سيّار و چهار صد تختخواب باز داشت كه براي استراحت‌هاي بعد از عمل و رفع نياز وسايل از اين اتاق عمل استفاده مي‌شد.
دستگاه اتوكلاو نفتي بزرگي از همدان آوردند و يك چادر برزنت با بيست تخت فعال براي تحويل مجروح در محوطه باغستان در جلو در ورودي راه‌اندازي شد. تمام اتاق‌ها فعال و باشگاه همافران پايگاه براي تخلية مجروحان آماده شد. گروه اعزامي از بيمارستان مركز، دانشگاه و نيروهاي مقيم بيمارستان در مكان‌هاي مختلف پراكنده و به صورت 24 ساعته مشغول به كار شدند. روز جمعه هم تا دويست عمل در روز انجام مي‌شد. برانكارد مجروحاني، كه در فهرست عمل بودند، تمام راهروي جلو اتاق عمل را پر كرده بود. مجروحان بعد از عمل براي انتقال به باشگاه آماده مي‌شدند. گروه پزشكي خيلي منظم و منسجم كار مي‌كردند، يك نفر مشغول باندپيچي مجروحان و چند نفر مشغول ثبت وسايل متفرقه و آماده كردن آن‌ها براي اتوكلاو بودند. يك نفر مشغول اتوكلاو و چند نفر مشغول اسكراب (فردي كه دستكش و لباس مخصوص عمل پوشيده و موضع جراحي را ضد عفوني مي‌كند) بودند. تعدادي نيز اتاق‌هاي عمل را آماده مي‌كردند (كاركنان سيركولت)، عده‌اي كاركنان بيهوشي و عده‌اي نيز واسطة تهيه وسايل از انبار و داروخانه بودند.
بين بچه‌ها افرادي بودند كه 12 تا 48 ساعت نخوابيده و مداوم فعاليت مي‌كردند. فردي كه 48 ساعت بيدار بود، مي‌گفت: “هيچ چيز را تشخيص نمي‌دهد و سرش سنگين شده است” با اين وجود هنوز در اتاق عمل بود. بچه‌ها سعي مي‌كردند اطرافش را داشته باشند كه به زمين نخورد تا عمل تمام شود. يكي از پزشكان جراح اعزامي از دانشگاه، كيف آب گرمي را بر كمر بسته و مدام مشغول عمل بود.
يادم مي‌آيد دو مجروح 17 و 32 ساله بسيجي را كه تركش در شكم داشتند، به اتاق عمل آورده بودند. پزشك بيهوشي مي‌خواست به ترتيب آن‌ها را بيهوش كند تا هر كدام به وسيلة گروهي جدا عمل شوند. مجروح جوان مداوم مي‌گفت: “تشنه‌ام! گرسنه‌ام! از 24 ساعت قبل از عمليات آب و غذايي نخورده‌ام، خيلي گرسنه‌ام، تشنه‌ام. يك كمي آب به من بدهيد!” دكتر مي‌گفت: “بگذار تو را بيهوش كنم تا زودتر عمل شوي كه بعد از آن بتواني آب بخوري”.
ولي هنگام بيهوشي مي‌گفت: “اول برادرم را بيهوش كن!” دكتر به مجروح دوم مي‌گفت: “بگذار تو را بيهوش كنم.” مي‌گفت: “او از من جوان‌تر است و بي‌حال‌تر، اول او را بيهوش كن.” اين در خواست و پاسخ چند بار ادامه يافت. هر دو برادر اصرار مي‌كردند تا آن يكي زودتر عمل شود. در آخر، كار از درخواست گذشته و به التماس افتاديم، ولي باز هم نشد. در پايان به مجروح جوان گفته شد تا ما برادرت را بيهوش مي‌كنيم، كمي اكسيژن بگير تا حالت بهتر شود. به اين طريق بود كه موفق به بيهوشي و شروع عمل شديم.

نويسنده: سيمين هاشمي
—————
منبع: کتاب درمانگران رزمنده

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

+ 17 = 21